|
بخشهایی از ترجمه کتاب توحید مفضل از حضرت آيت الله سید جوادسید فاطمي دام ظله :
قابل توجه : حدیث مشهور به نام توحید مفضل از امام صادق علیه السلام که در چهار نوبت در چهار روز به یکی از اصحابش بیان فرموده در روز اول در بابت خلقت انسان، روز دوم در خلقت حیوان، روز سوم در نظام آسمان، روز چهارم در حکم بلاها و آفتها مأخذ آن بحارالانوار جلد 3 ص 57 ترجمه قسمت دوم کتاب : مفضل گفت در اینجا وقت زوال رسید مولای من برای نماز پا شد و فرمود صبح زود بیا پیش من انشاالله . از پیش آن حضرت برگشتم خیلی شاد بودم به چیزهائی که شناخته و دانسته بودم و بشاش بآنچه حضرتش بمن داده بود و خدا را شکر می کردم به آنچه بمن انعام کرده بود و به نعمتهائی که بمن ارزانی داشته بود و به آنچه مولای من بمن آموخته و تفضل کرده بود شب را خوابیدم، مسرور به آن عطاها که آموخته بودم و واقعا خود را مزین با آنها می دیدم، اینجا مجلس اول بپایان رسید پیروش مجلس دوم است از کتاب ادله بر خلقت و تدبیر و رد بر قائلین به اهمال و انکارکنندگان عمد و تدبیر بروایت مفضل از حضرت صادق(ع) . مفضل گفت چون روز دوم شد اول وقت رفتم بمن اجازه داده شد شرفیاب شدم آنحضرت امر بجلوس فرموده نشستم، فرمود حمد خدا راست که مدیر و مدبر(مبدء) دورها و برگرداننده فوجها و دستجات است طبقی بعد از طبق دیگر و عالمی بعداز عالم دیگر تا جزا دهد کسانی را که بد کردند طبق کردارشان و به کسانی که کار نیک انجام دادند جزای نیک عطا فرماید و همه از روی عدل او که پاکست اسامی او وبزرگ است نعمتهای او، بمردم ظلم می کند لیکن مردم خود بنفس خود ستم می کنند و گفتار او جلت آلائه باین سخن دلالت دارد: فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره . و مانند این آیات در کتاب خودش که در آن بیان هر چیز است و باطل بر آن راه ندارد چه از جلو و چه از پشت سر، نزول یافته از حکیم پسندیده خصال است، بهمین منوال آقای ما محمد صلی الله علیه و آله گفت : پاداش جز کردارهای خود شما نیست که بر شما بر می گردد سپس بر سر مبارک را لحظه ای پائین انداخت بعد فرمود ای مفضل مردم حیران و سرگردانند، مستی هستند که در طغیان خود گمگشتگان و شیاطین و طواغیت خود اقتداء کنندگان، بینایان نابینائی هستند که نه می بینند، گویندگان گنگی هستند که تعقل نمی کنند شنوندگان کری هستند که نمی شنوند، به پستی راضی شده اند و خیال می کنند که آنان راه یافتگانند از درجه نیکان هوشیار میل کرده و در چراگاه ناپاکان و پستان چرا میکنند مثل اینست که آنان از آمدن ناگهانی مرگ خاطر جمعند و از مجازات خلاص شده اند وای بر آنان که چقدر شقی شده اند و چه طولانی است زحمت و مشقتشان و شدید است بلایشان در روزی که هیچ دوستی از دوستیش چیزی را بی نیاز نمی کند و کسی یاری نمی شود مگر انکه را که خدا رحم باو بنماید. مفضل گفت حرف امام (ع) در من خیلی اثر کرد و گریه کردم فرمود تو گریه نکن خلاص شدی زیرا تو قبول کرده و نجات یافتی بواسطه معرفت و شناختی که داری سپس فرمود شروع می کنم برای تو درباره حیوانات تا بتو واضح شود از وضع آنها آنچه در غیر آنها برایت واضح شده : فکر کن در بنیۀ حیوان که چگونه مهیا شده نه چندان سفت و سخت است که مثل سنگ باشد که اگر چنین بود حیوان نمی توانست باطرافش میل کند و بگردد و در کارها تصرف نماید و نه خیلی نرم و سست که نتواند چیزی را حمل نماید و تن خود را هم بزحمت نگهدارد آن از گوشتی که قابل تا شدن است آفریده شده در میان آن استخوان سفت و سخت که آن را رگها و عصبها نگهداشته و بعضی به بعض دیگر محکم و بسته شده است و بر روی آن پوشانده شده پوستی که بتمام بدن احاطه دارد بمانند آن هیکلهائی که از چوب درست شده و پارچه بر آن پیچیده و با نخها محکم بسته شده و بر روی آنهم با صمغ لعاب داده می شود، که چوبها منزله استخوانها پارچه ها بمنزله گوشت و تخمها بمنزله رگ و عصبها و لعاب بمنزله پوست است اگر جایز بود که حیوان متحرک بطور تصادف پدیدار شده و صانعی او را نیافریده باشد جایز بود که در هیکلها و مجسمه ها چنین باشد اما چون این در مجسمه ها غیرقابل قبول است در حیوانها بطور مسلم قبول نخواهد شد. فکر کن پس از این در بدن چهارپایان چون اینها برای بدن انسان آفریده شده لذا گوش و چشم دارند تا انسان احتیاجش را با آنها مرتفع نماید و اگر آنها کور و کر بودند انسان نمی توانست از آنها استفاده کند و خود حیوان نمی توانست در حوائج خود تصرفاتی بنماید از اینها گذشته ذهن و عقلی هم داده نشده اند تا اینکه به انسان ذیل شوند و خودداری نکنند آنجا که انسان او را شدیدا بزحمت می اندازد و بار سنگین بر او حمل می کند، اگر کسی بگوید: بعضا برای انسان غلامانی هستند که ذلیل می شوند و بسخت ترین کارهای او تن می دهند در حالیکه بی عقل و بی ذهن نیستند در جواب این سوال گفته می شود : این قبیل افراد کم هستند اما اکثریت آن چنانکه حیوانات مطیع می شوند دربار بری و آسیاب کردن و غیرذلک مطیع نمی شوند و به انجام آنچه انسان باو احتیاج دارد تن نمی دهند، از این گذشته اگر مردم این قبیل کارها را با بدنهای خود انجام می دادند به انجام چیزهای دیگر نمی رسیدند زیرا در اینصورت بجای یک شتر و یک قاطر بچند نفر احتیاج می شد و این کار مردم را به خود مشغول می کرد بطوریکه دیگر برای صنعتها وقت باقی نمی ماند با خستگی سختی که به آنها در بدنهاشان می رسید و تنگی و مشقت در زندگیشان. ای مفضل فکر کن در این سه قسم از حیوان و در خلقتشان آنچنانکه هر یک بر وفق صلاحشان آفریده شده اند، انسان که مقدر شده صاحب ذهن و درک و فطنه باشد و کارهائی مانند بنائی و نجاری و زرگری و مانند اینها انجام دهد لذا برایش کف و پنجه بزرگ، دارای انگشتان محکم آفریده شده تا بتواند اشیاء را بگیرد و این صنعتها را با دستها بسازد و محکم نماید، و گوشتخواران که مقدر شده زندگیشان از شکار بگذرد لذا پنجه های لطیف و فشرده دارای انگشتان کوچک و چنگالهائی که برای گرفتن شکار صلاحیت داشته باشد اعطاء شده اند اما برای صنعت نه، و علف خواران که نه صاحب صنعتند و نه شکارچی لذا برای بعضیها سمهای شکاف دار آفریده شده تا آنها را از سفتی و سختی زمین موقعی که حیوان می خواهد چرا نماید نگهدارد و به بعضیها سمهای یکپارچه و مدور که وسطش گود است مانند گودی کف پای انسان که بر زمین استوار شود و برای سواری دادن و باربری آماده گردد. تأمل کن تدبیری را که در خلقت گوشتخواران بکار برده شده دندانهای تیز و انگشتان کوچک محکم و دهان بزرگ و وسیع به آنها آفریده شده چون مقدر شده که طعامشان گوشت باشد طوری خلق شده اند که به آن وضع سازگار باشد و به اسلحه و ادوات مخصوص مجهز شده اند که شکارنمودنشان بکار آید و همچنین درنده هایی از مرغان را می بینی که دارای چنگال و منقارهای مخصوص اند که برای دریدن شکار بکار آید اگر وحوش دارای چنگالهائی مانند چنگالهای مرغان شکاری بود دارای چیزی بود که احتیاج به آن ندارد زیرا آنها صید نمی کنند و گوشت نمی خورند و اگر حیوان درنده سم داشت آنچه باو احتیاج داشت داده نشده بود یعنی آن سلاحی که با آن شکار کند و تعیش نماید آیا نمی بینی که چگونه هر یک از این دو صنف آنچه برای او لازم و مناسب است بلکه چیزی که بقاء و صلاح او به آن بستگی دارد اعطاء شده اند. نگاه کن الان به چهارپایان می بینی که چگونه مادرشان را پیروی می کنند و مستقلا براه افتاده و حرکت می کنند و هیچگونه احتیاج به حمل و تربیت ندارند آنطوریکه بچه های انسان احتیاج دارد و به این خاطر است که نیست نزد مادرشان آنچه در مادران بشر است از رفق و علم به تربیت و داشتن نیرو بواسطه دستها و انگشتان آماده برای آن بهمین جهت مجهز شده اند به نیروئی که خود مستقلا بایستند بدون کمک مادر راه بروند و همچنین می بینی بسیاری از مرغان را مانند مرغ خانگی و دراج و قیچ (مرغی است شبیه به کبک) که وقتی از تخم بیرون آمدند براه می افتند و دانه می چینند و اما آنچه از آنها ضعیفند و روی پای خود می ایستند مثل جوجۀ کبوتر و یمام و حمر برای مادرانشان عاطفۀ زیادتری داده شده می بینی که غذا را در دهان جوجگان خود می چینند بعد از آنکه در حوصله خود آن را نگهداری نموده اند همینطور غذا می دهند تا جوجه مستقل شود بهمین جهت کبوتر جوجه زیاد داده نشده بمانند مرغ خانگی که زیاد داده می شود تا اینکه مادر بتواند بترتیب جوجه هایش برسد و فاسد نشوند و نمیرند و این از تدبیر خدای حکیم و لطیف و خبیر است که به هر یک داده شده آنچه شایسته اوست. نگاه کن بپاهای حیوان موقع راه رفتن که جفت جلو می آیند اگر یک یک بیایند برای راه رفتن جور نمی شود زیرا حیوان موقع رفتن بعضی از پاها را حرکت می دهد و به بعض دیگر تکیه می کند صاحب دوپا یکی را حرکت می دهد و به یکی دیگر تکیه می کند و صاحب چهار پا دو تا را حرکت داده و بدوتا تکیه می کند و این دو خلاف هم است زیرا اگر چهار پا دو تا را از یک طرف حرک دهد و بدوتای طرف دیگر تکیه کند بر زمین قرار نمی گیرد همچنانکه تخت و امثال آن چنین است و به دو طرف قرار نمی گیرد بهمین جهت حیوان بموقع راه رفتن دست راست را از جلو با پای چپ از عقب و آندو دیگر را هم اینچنین برخلاف حرکت می دهد و در هر حال بر زمین استوار است و ساقط نمی شود. آیا نمی بینی الاغ را که چطور تن به آسیاب کردن می دهد و بارکشی می کند و او اسب را می بیند که پذیرائی می شود، و شتر اگر رم کند چند مرد نمی تواند طاقت بیاورد چگونه به یک بچه مطیع می شود و گاو پرزور چگونه مطیع صاحبش می شود و تخته زمخت کشاورزی را بگردنش گذاشته و با آن زراعت می کنند و اسب نجیب که رو در روی شمشیرها و نیزه ها قرار می گیرد و آماده می شود برای سوارکارش و گله گوسفند را یکنفر می چراند و اگر گله متفرق شود و هر یکی بکناری برود چوپان نمی تواند جمع آوری نماید و همچنین جمیع اصنافی که به انسان مسخر شده اند. چرا چنین شده ؟ جز اینکه آنها عقل و تأملی ندارند زیرا اگر آنها عقل و تأمل می داشتند در بسیاری از کارها پاپیچ انسان می شدند تا جائیکه شتر از راهبرش امتناع می کرد و گاو از صاحبش و گوسفندان از گله متفرق می شدند و امثال اینها و همچنین است این درندگان اگر دارای عقل و تامل بودند و با هم دست یکی می شدند برعلیه انسان بی شک انسان را مستأصل و هلاک میکردند در آن وقت چه کسی می توانست در مقابل شیرها و گرگها و پلنگها و خرسها اگر با هم می شدند و بکمک هم حمله بمردم می کردند مقاومت کند ایا نمی بینی که چگونه این حال از آنان دور شده و عوض اینکه مردم از آنها بترسند که مبادا روزی دست یکی شوند و انتقام بگیرند، آنها از آبادیها می ترسند و از انسانها رم می کنند و برای طلب قوت فقط شبها بیرون می آیند، بلی آنها با آن قدرت مثل اینست که از انسانها می ترسند بلکه منع شده و رانده شده اند از انسانها و اگر این معنی نبود پاپیچ انسانها می شدند و زندگی را بر انسانها تنگ می گرفتند. برای سگ در میان این درندگان عاطفه ای برای صاحبش قرار داده که یکنوع حمایت و نگهداری از صاحبش می کند و در خانه و بامها رفت و آمد می کند بخصوص در تاریکی شب برای نگهداری منزل صاحبش و ترس و حمله را از آن دفع می کند و در دوستی صاحبش به آنجا می رسد که در پای آن خود را بهلاکت اندازد و در پای مال و گله اش و با او الفت پیدا می کند نهایت الفتی که حتی با او به گرسنگی و ظلم صبر می کند و سگ با این صفت الفت آفریده نشده جز اینکه برای انسان نگهبان باشد، برای این سنگ قرصی بدن با دندانهای تیز و چنگالهای درنده و صدای هولناکی تا دزد بترسد و اجتناب کند از جاهائیکه سگ از آنها پاسبانی می کند و منع می نماید. ای مفضل تامل کن صورت حیوان را که چگونه است آن : خواهی دید چشمانش به جلو باز است تا آنچه پیش رویش هست ببیند و بدیوار نخورد و بچاه و چاله نیفتد، دهانش را می بیند که منشق است از پائین پوزه و اگر مانند انسان بالاتر از چانه شق می شد هرگز نمی توانست از زمین چیزی بردارد و بخورد مگر نمی بینی که انسان نمی تواند با دهانش بردارد و بخورد او با دستش می خورد واین کرامتی است که مرا ورا بر سایر خورندگان. و چون برای حیوان دستی نیست که با آن علف بردارد و بخورد لذا دهانش را از پائین پوزه منشق کرده تا علف را از زمین بگیرد و با دندانش ببرد و بواسطه لبها کمک شده که بواسطه آنها آنچه در نزدیک و اطراف است پیش می کشد و می گیرد. عبرت گیر درباره دم حیوان و منفعتی که در آن هست آن بمنزله طبقی است بر دبر و فرج که همه را ستر می کند و می پوشاند و از منافع دم اینکه چون مابین دبرو بلندیهای شکم حیوان آلوده است و در آنجا مگس و پشه جمع میشود به حیوان دم داده شده بجای مگس پران که از آن موضع با آن دفع می کند، و باز حیوان، با حرکت دادن دم راحتی می یابد زیرا ایستادن حیوان روی چهاردست و پا است و دو دست جلو مشغول برداشتن سنگینی بدن است و تصرف و تقلبی ندارد لذا با حرکت دادن دم به راست و چپ برایش راحتی می شود، باز در آن منافع دیگری است که وهم از درک آن قاصر است که در مواقع احتیاج آن را می داند مثلا موقعی که حیوان در گل فرو می رود در آن وقت چیزی جهت کمک کردن به آن بهتر از دمش نیست که از دمش بگیرند و بلندش کنند و در موی دم برای انسان منافع بسیار است که در حوائج خود بکار می برد، کمر حیوان را مسطح قرار داده و حیوان بروی خود بر دست و پا قرار دارد تا بتوان سوارش شد و قرار داده فرجش را که از پشت پیدا است تا نرینه بتواند با او مقاربت کند و اگر در پائین شکم بود مثل جایگاه فرج در زن هرگز نرینه تمکن نداشت. آیا نمی بینی که حیوان نمی تواند روبرو با ماده مقاربت نماید همچنانکه مرد با زنش چنین می کند. ملاحظه کن خرطوم فیل را و آنچه در آنست از لطف تدبیر زیرا آن بجای دست است در گرفتن و خوردن علف و آب و وسیله فروبردن به اندرون و اگر خرطوم نبود حیوان نمی توانست چیزی را از زمین بردارد زیرا حیوان را گردن نیست که دراز کند مثل سایر چارپایان و چون گردن ندارد بجای آن با خرطوم دراز کمک داده شده تا احتیاجش را بواسطه آن رفع نماید آیا کیست آنکه خرطوم را بجای گردن که ندارد عوض داده تا بجایش کار کند جز کسی که رئوف و مهربانست به خلقش و چگونه این با اهمال سازش دارد آنچنانکه ستمگران می گویند. اگر کسی بگوید چرا دارای گردن آفریده نشده مثل سایر چهارپایان؟ باو گفته می شود: چون سر و گوشهای فیل چیزهای بزرگی هستند بسیار سنگین اگر روی گردن بزرگی قرار گیرند ای بسا گردن را می شکنند وسستش می کنند بهمین جهت سر حیوان را به تنش چسبانده تا اینکه سنگینی سر و گوشها به حیوان نرسد و آفریده شده برای حیوان بجای گردن لب بخصوص(خرطوم) تا به واسطه او غذایش را بردارد. پس حیوان با نداشتن گردن دارای چیزی است که با آن احتیاجش را رفع می کند و به آن می رسد. الان ببین که چگونه فرج ماده فیل را در پائین شکمش قرار داده که وقتی حیوان برای جفت گیری بهیجان می آید بلند می شود و خود را آشکار می کند تا نرینه بتواند با آن جفت شود. عبرت گیر از اینکه چگونه فرج ماده فیل برخلاف دیگر حیوانات قرار داده شده و سپس این خصلت به او داده شده تا اینکه مهیا شود برای کاری که در آن دوام و بقاء نسلش می باشد. در خلقت زرافه(شتر،گاو،پلنگ) و اختلاف عضوهای آن و شباهت آنها به عضوهای اقسام مختلف از حیوانات فکر کن، چه سرش بسر اسب و گردنش گردن شتر و سمهایش مثل سم پای گاو و پوستش مثل پوست پلنگ است، عده ای از مردم جاهل بخدای عزوجل خیال کرده اند که حیوان از نرهای مختلف بعمل آمده و سببش اینست که عده ای از حیوانات بیابان که جهت آب خوردن می آیند به بعضی از چرندگان می جهند و نتیجه اش مثل همین حیوان می شود که در واقع مانند اینست که حیوانات از چند صفت گرفته شده است و این نادانی است از گوینده اش و کمی معرفت او است به پروردگار جل قدسه در صورتیکه هر صنف از حیوان بهر صنف دیگر نزدیک نمی شود، اسب با شتر جفت نمی شود و نه شتر با گاو، فقط بعضی از حیوانات با بعض مشابه خود که خلقتشان بهم نزدیک است جفت می شوند چنانکه اسب با الاغ جمع می شود و از میانشان استر بهم می رسد و گرگ با کفتار نزدیک می شود و از میانشان سمع بعمل می آید و آنچه از میان این دو بهم می رسد طوری نیست که عضوی از آن به یک صنف و عضو دیگری بصنف دیگر شبیه باشد چنانکه در زرافه چنین است که عضوی از آن به اسب و عضو دیگر به شتر و گاو رفته مثل چیزی که متوسط بین این دو و مخلوطی از هر دو می باشد مثل آنچه در استر می بینی که سر و دو گوشش و دم و سمهایش را حد متوسط بین این عضوها از اسب و الاغ و صدایش مثل مخلوط شده ای از صدای اسب و الاغ می باشد و این دلیل بر این است که زرافه از جفت شدن صنفهای مختلف از حیوانات نیست همچنانکه جهال خیال کرده اند بلکه آن خلقت عجیبی است از مخلوقات خداوند و دلیل بر قدرتش هست که چیزی او را عاجز نمی کند و بر اینکه دانسته شود که او آفریننده تمامی اصناف حیوانات است، جمع کند بین آنچه را که بخواهد از آنها در هر چه بخواهد و در خلقت اضافه می کند و زیاد می آورد آنچه را بخواهد و ناقص می کند از آنها آنچه را بخواهد تا دلالت کند بر قدرتش که بر همه چیز قادر است و چیزی او را عاجز نمی کند موقعی که ایجاد آن را اراده کند و اما درازی گردن و منفعت حیوان در آن باین است که محل نشوونمای حیوان در جنگلهای پر از درختان بلند است و او احتیاج بگردن دراز دارد تا بتواند از میوه آن درختهای بلند بخورد. تامل کن در خلقت بوزینه و شباهت آن به انسان در بسیاری از عضوهایش، منظور سر و صورت و دوشها و سینه است و همچنین اندرونش شبیه به اندرون انسان است و مخصوص شده از آن مشابهت بذهن و داشتن دراکه که بواسطه آن اشاره های سرپرستش را می فهمد و بسیاری از کارهای انسان را که می بیند حکایت می کند تا جائیکه خلقتش بخلقت انسان نزدیک است و همچنین کارهایش و تدبیر چنین خلقتی اینست که برای انسان عبرت باشد و بداند که او هم از طینت حیوانات است و از اصل و ریشه آنها زیرا خلقتش نزدیک خلقت آنها می باشد و اینکه اگر نبود آن فضیلتی که خداوند تفضیلش داده در ذهن و عقل و نطق او هم مثل بعضی از حیوانات بود، با آنکه در بدن بوزینه زیادتی دیگری هم هست که بین آن و انسان را جدا می کند مثل پوزه و دم آویزان و موئی که تمام بدنش را پوشانده و این زیادتی از آن مانع نمیشد که بوزینه بانسان ملحق شود اگر ذهنی مثل ذهن انسان و عقلی مثل عقل او و نطقی مثل نطق او به بوزینه داده شده بود و جدائی جداکننده بین آن و بین انسان همانا نقص عقل و ذهن و نطق حیوان است. نگاه کن ای مفضل بر لطف خداوند جل اسمه بر حیوانات که چگونه بر آنها پوشانیده این لباس را از موی و پشم و کرک تا حفظ کند از سرما و آفتهای بسیار رویاهایشان باسم و ناخن و پایوش و خف پوشانیده تا از برهنگی حفظ نماید بلی چون آنها کف و انگشتانی ندارند که ریسندگی و بافندگی کنند لذا آنها را کفایت کرده و امر پوشاک آنها را در خلقتشان قرار داده است همچنانکه مادامی که زنده هستند باقیست و احتیاج به عوض کردن و نوکردن ندارند اما انسان دارای فن و کف آماده برای انجام کار است می ریسد و می بافد و برای خود لباس درست می کند و آن را در حالات مختلف عوض می کند و برای او در این باره از چند جهت مصلحت است، از جمله اینکه او با درست کردن لباس از عبث مشغول می شود و از آنچه کفایت کارهایش بآن وادار می نماید از طغیان و فساد و از جمله اینکه او با کندن لباس هر وقتی بخواهد و همچنین با پوشیدنش وقتی بخواهد استراحت و تفریح می کند و با تهیه چند نوع لباس برای خود تجمل فراهم می کند و با پوشیدن و عوض کردنش لذت می برد و همچنین با صنعت خود کفشها و پوتین ها را تهیه می کند که قدمهایش را حفظ می کند و در این کارها وسیله معیشت است برای آن کسی که اینها را انجام می دهد و کسب و کار است برای او که قوت خود و عیالش از آن در می آید و خلاصه موی و پشم و کرک برای حیوانات بجای لباس و سمها و پاپوشها بجای کفش آنها می باشد. ای مفضل فکر کن در خصلت عجیبی که در نهاد بهائم گذاشته شده است آنها وقتی می میرند خودشان را می پوشانند و دفن می کنند همچنان که انسانها مردگان خود را دفن می کنند، اگر نه چنین بود پس کجاست لاشه این همه وحشیها و درندگان و غیر آنها که چیزی از آنها دیده نمی شود و کم هم نیستند که بواسطه کم بودن نامعلوم باشند و اگر کسی بگوید که آنها از آدمیزاد کم نیستند دروغ نگفته، از آنچه در بیابانها و کوهها می بینی حساب کن و عبرت گیر، ازگله آهو، گاو وحشی و الاغ وحشی و گوزن و بز کوهی و غیرذلک از وحشی ها و اصناف و درنده ها از شیرو گرگ و پلنگ و غیر ذلک و اقسام حشرات و خزندگان و همچنین دسته پرنده از کلاغها و کبوترها و اردکها و لک لک ها و اصناف درنده از پرندگان که وقتی می میرند چیزی از آنها دیده نمی شود مگر گاه گاه آنهم یکی یا دو تا که صیادی صید می کند یا درنده پاره اش می نماید بلی وقتی که آنها مرگ خود را حس می کنند خود را به پناهگاهی می کشانند و در آنجا مخفی می شوند و در همانجا می میرند و اگر چنین نبود بیابانها از لاشه حیوانات پر می شد بطوریکه بوی بد آنها هوا را فاسد می نمود و وبا و مرضها ایجاد می گشت نگاه کن به این خصلتی که انسانها بآن رسیده و انجامش بواسطه تمثیل اول که بر آنها مثال زده شده(در قصه قتل قابیل هابیل را که خداوند کلاغ را وادار کرد که کشته برادرش را دفن کند و فرزند آدم یاد بگیرد) چگونه در طبع آن حیوانات نهاده شده تا اینکه انسان از عوارض ناگوار و ناراحتیهای آن سالم بماند. ای مفضل در هشیاری و زیرکی که در بعضی حیوانات نهاده شده فکر کن که از لطف خداوند عزاسمه در نهاد آنها گذاشته شده تا احدی از مخلوقاتش از نعمتهای او دست خالی نباشد و این نه از ناحیه عقل و تامل حیوان باشد بلکه برای مصلحتها در طبع و خلقتشان نهاده شده . این گوزن است که مارها را می خورد و شدیدا تشنه می شود اما از نوشیدن آب خودداری می کند برای اینکه می ترسد سم در بدنش پراکنده شود و او را بکشد، در کنار گودال آب بحال تشنگی می ایستد و از شدت عطش ناله می کند ناله بلند و از آب نمی خورد چه اگر آب بخورد همان ساعت می میرد. نگاه کن به آنچه در نهاد این حیوان گذاشته شده از تحمل تشنگی غالب برای ترسی که از نوشیدن آب دارد و این چیزی است که شاید انسان ممیز عاقل در چنین موقع نتواند خودداری کند. و روباه وقتی که طعامی گیرش نیامد خود را به مردن می زند و شکم خود را باد می کند بطوریکه پرنده ها خیال کنند که او مرده است و چون برروی آن می نشینند که آن را پاره پاره کرده و بخورند، روباه بی درنگ می جهد و شکار می کند آیا کیست که روباه بی زبان و بی تأمل را با این حیله مجهز کرده بجز کسی که عهده دار روزیش شده که باین وسیله و وسائل دیگر روزی را باو برساند؟ برای اینکه روباه عاجز است از آن پرش و جهشی که حیوانات درنده برای شکار دارند لذا با چنین حیله و مکر مجهز شده برای معیشتش، و دلفین(خوک دریایی) که بخواهد پرنده را شکار کند حیله اش اینست که ماهی را می گیرد و می کشد و از هم بازش می کند بطوریکه روی آب پخش باشد و خودش را زیر آن پنهان نموده و آب را تکان می دهد که زیر آن دیده نشود و کمین می کند تا مرغی روی لاشه ماهی می نشیند که بخورد می جهد و او را شکار می کند، در این حیله نگاه کن که چگونه در طبع این حیوان برای قسمی از مصلحت گذاشته شده . مفضل گوید : گفتم ای مولای من خبر ده بمن از اژدها و ابر فرمود : ابر مثل موکل بر اژدها است که هر کجا بیاید می رباید همچنانکه سنگ مغناطیس آهن را می رباید و آن از ترس ابر سر را بزمین فرو نمی کند و همیشه نگران است بیرون نمی آید مگر یکبار در وسط تابستان در آن موقع که آسمان در نهایت صافی باشد و در آن تکه ای از ابر نباشد، گفتم چرا ابر به اژدها موکل شده و او را کمین نموده تا هر جا یابد برباید؟ فرمود برای اینکه ضرر آن را از مردم دفع نماید. مفضل گوید : گفتم ای مولا من از حیوانات و آنچه در آنها از مایه عبرت است برای عبرت گیرندگان برای من توصیف کردید الان از نمله صغیره و مورچه و پرنده توصیف فرما، فرمود : ای مفضل تامل کن صورت ذرۀ حقیر کوچک را آیا در آن می توانی نقصی پیدا کنی که ناقص شود از او چیزی که صلاح آن در آن چیز است و این تقدیر و تدبیر صواب از کیست؟ آیا بجز از تدبیری که در مخلوقات کوچک و بزرگ و خورد و کلان جاری می باشد. نگاه کن بمورچه و اجتماع آنها را در فراهم کردن قوت و مهیاکردنشان، تو جماعتی از آنها را می بینی که وقتی حبه را بر لانه حمل می کنند مثل جمعیتی از مردمند که طعام یا غیر آن را حمل می نمایند بلکه مورچه در این قسمت جدیت و آمادگیشان بیش از مردم است آیا نمی بینی آنها را که در بردن بهم کمک میکنند همچنانکه مردم برکاری بهم کمک می کنند سپس دانه را می گیرند و دونیم می کنند تا اینکه نروید و بر آنان فاسد نشود، اگر رطوبت بآنها برسد بیرون آورده آن را پخش می کنند تا خشک شود از اینها گذشته، مورچه برای خود لانه نمی گیرد مگر در جای بلندی از زمین تا مبادا گرفتار سیل شوند و غرق گردند و تمامی اینها از آن حیوان بدون عقل و اندیشه است و همه در طبع حیوان نهاده شده برای مصلحت، و این لطفی است از خداوند عزوجل. نگاه کن باین حیوان کوچک که به آن شیرمگس گویند و در آن حیله ای که حیوان با آن برفق و راحتی زندگی می کند زیرا تو او را می بینی آنجا که بفهمد مگس در نزدیکی اش نشسته خود را دگر رها می کند مثل مرده ای که حرکت ندارد و چون مگس را دید که از او کاملاً غافل و خاطرجمع است آرام آرام حرکت می کند تا جائیکه فاصله کمی با او پیدا می کند بطوریکه اگر بجهد باو برسد در این موقع یکدفعه جهش می کند و او را می گیرد و چون گرفت خود را به آن می پیچاند از ترس اینکه مبادا فرار کند همچنان آن را نگه می دارد تا آنگاه که حس می کند که ضعیف شده و سست گشته است در اینحال او را پاره پاره می کند و بهمین نحو بزندگی خود ادامه می دهد. و اما عنکبوت آن شبکه کذائی را می بافد و آن را برای خود تور قرار می دهد جهت گرفتن مگسها سپس داخل آن تار کمین می کند و چون مگس در آن نشست بر آن حمله می کند و دقیقه به دقیقه او را می زند و می مکد و بهمین واسطه زندگی می کند، به همین طریق حکایت شده شکار سگها و ببرها و همچنین شکار با شبکه ها و طنابها نگاه کن به این حیوان کوچک ضعیف چگونه در طبعش گذاشته شده چیزی که انسان به او نمی رسد مگر با فوت و فن و حیله ها و استعمال طناب و غیره پس به چیزی بنظر حقارت نگاه نکن وقتی در آن عبرت واضح دیدی مانند ذره و غله و مانند اینها زیرا گاها معنای بزرگ در چیز کوچک نشان داده می شود واز بزرگ هم چیزی کم نمی شود همچنانکه از دینار که طلا است وقتی با مثقال توزین شود چیزی کم و کسر نمی شود. ای مفضل در جسم طائر و خلقت آن تأمل کن که چون از اول مقدر شده که در هوا بپرد جسمش سبک خلق شده است و فشرده، از چهار قائمه بدو تا اکتفا شده از پنج انگشت به چهار انگشت، از دو سوارح فضله و بول به یکی که هر دو را جمع کرده، سپس خلق شده با سینۀ محدب و تیز تا اینکه شکافتن هوا بر او آسان شود همچنانکه کشتی باین کیفیت ساخته شده که آب را بشکافد و در آن پیش برود و قرار داده شده در دو بال و دمش پرهای دراز محکم تا بواسطه آن برای طیران خیز بگیرد و تمام بدنش را با پر پوشانیده تا هوا در خلال آنها داخل شود و سبکش کند و چون قرار شده که طعامش دانه باشد و گوشت و آن را بدون جویدن قورت دهد لذا از خلقتش دندان کسر شده، و برای او منقار سخت فرورونده آفریده شده که بواسطه آن طعمه اش را بر می دارد و چیزی از دانه فروگذار نمی کند و بواسطه پاره کردن گوشت شکسته نمی شود و چون دندان ندارد و دانه بسرعت و درسته قورت می دهد و همچنین گوشت را نپخته و خام لذا کمک شده به زیادتی حرارت در باطنش که طعام را برایش له کند و بواسطه آن از جویدن مستغنی می شود و این را می توانی از این بفهمی که حبه انگور وغیر آن از اندرون انسان دربسته خارج می شود اما در باطن مرغها له می شود و از آن اثری دیده نمی شود، وباز قرار شده که پرنده تخم بگذارد و نمی زاید تا از پرندگی سنگین نشود زیرا اگر جوجه در شکمش مکث می کرد تا زمانیکه بدنش محکم شود مسلما پرنده سنگین می شود و از خیز و طیران باز می ماند پس هر چیز را در مخلوقاتش بشکلی وضعی قرار داده که مقدر کرده آن چیز بر آن وضع قرار گیرد و این پرنده که در هوا می پرد قرار داده شده که بر روی تخمش می نشیند و یک هفته حضانت و تربیت می کند و بعضی از آنها دو هفته و بعضیها سه هفته تا اینکه جوجه از تخم بیرون می آید در اینحال مادر در بچه اش باد تزریق می کند تا اینکه حوصله اش وسیع شود برای غذا سپس مرتبا تربیتش می کند و غذایش می دهد با آنچه وسیله بقاء و زیست او شود، کیست که پرنده را مکلف کرده که دانه را برباید و بیرونش آورد پس از آنکه در حوصله اش مستقر شده و آن را به جوجه اش بدهد؟ و برای چه این مشقت را متحمل می شود در حالیکه صاحب فکر و اندیشه نیست، و در جوجه هایش آرزو ندارد مثل آرزوئی که انسان در کودکانش دارد از عزت آینده و کمک و نصیب و ماندن اسم و رسم، و این کاریست که شهادت می دهد براینکه حیوان مهربان و متمایل شده بجوجه اش به جهت علتی که خود نمی شناسد و درباره اش فکر نمی کند و آن عبارت است از دوام و بقاء نسل او و فقط لطفی است از خداوند که ذکرش برتر است. نگاه کن مرغ خانگی را که چگونه برای پرورش تخمها و درآوردن جوجه بهیجان می آید، برای او تخمهای جمع آوری شده وجود ندارد و نه لانۀ آماده شده، بلکه برانگیخته می شود و خود را باد می کند و سروصدا راه می اندازد و از خوردن غذا خودداری می نماید تا اینکه برای او تخمها جمع آوری شود و آنها را بپروراند تا جوجه در بیاید چرا این حالت در او پیدا می شود جز برای اقامه نسل؟ کیست که از او ادامۀ نسل بخواهد در حالیکه نه اندیشه دارد و نه فکر اگر نبود که او بر اینکار بطور فطری آماده است . عبرت گیر به آفرینش تخم مرغ و آنچه در آن است از زرده که تقریبا سفت است و آب سفیدی که رقیق تر است بعضی برای تکون جوجه و بعضی برای تغذیه آن تا وقتیکه تخم از جوجه بشکند و در تدبیری که بکار رفته : رشد جوجه در آن پوست بسته و محکم که چیزی در آن راه ندارد مسلما باید با او غذائی باشد که تا وقت خروجش از آن او را کفایت کند مثل کسی که در محبس مستحکمی حبس شده باشد و چیزی در آنجا باو نرسد برای او از غذا بقدری می گذارند که تا وقت خروجش از حبس باو کفایت کند. در حوصله پرنده فکر کن و آنچه درباره او مقدر شده، زیرا مجرای غذا بمعده پرنده باریک است در آن طعام نفوذ نمی کند مگر اندک اندک پس اگر پرنده دانه دوم را نبلعد مگر موقعی که دانه اولی بمعده اش برسد طول می کشد، و با این شیوه چه کسی سیر می شود اما طوری تدبیر شده که زود زود دانه را می چیند از شدت حرصش واین حوصله اش هست که مثل کیسه در جلو او است تا جمع کند در آن هر چه پیدا می کند بسرعت تمام سپس می فرستد بمعده آرام آرام و در وجود حوصله خصلت دیگری است زیرا بعضی از پرنده ها احتیاج دارند که به بچه خود غذا دهند و بر گرداندن غذا از نزدیک برای او آسان می شود. مفضل گوید : گفتم ای مولای من عدۀ از معطله خیال می کنند که اختلاف رنگ و شکل در مرغها بواسطه امتزاج اختلاط و اختلاف مقدار آنها پدید می آید و این بطور خلط و اهمال است، فرمود : ای مفضل این نقشها که می بینی در طاووسها و مرغان خانگی و دراجها که مساوی و مقابل هم قرار گرفته مثل چیزی که با قلم کشیده شده چگونه از مخلوط شدن بطور اهمال بعمل می آید؟ که بشکل واحد باشد و مختلف هم نشود، مسلما اگر با اهمال و اخلاط بود برابری وجود نداشت و با هم مختلف می شدند، پر طائر را در نظر بگیر، می بینی که بافته شده مثل بافت لباس از نخهای باریک که بعضی به بعضی تألیف شده مثل تألیف نخ با نخ و مو بمو سپس این بافت را می بینی که اگر کمی کش بدهی باز می شود اما نه چنانکه جدا شود، این بدان جهت است که باد در خلال آن وارد شود و پرنده را بلند کند آن زمان که می خواهد بپرد و در وسط پرها تیری می بینی که غلیظ و محکم است و آنچه روی آنست بر آن بافته شده بمانند موی تا اینکه با صلابت خود نگهدارد و آن قصبه ایست در وسط پر که با آن سختی که دارد وسطش خالیست تا بر پرنده سبک شود و از طیران ماتعش نگردد. ای مفضل آیا این مرغ درازپا را دیده ای، و دانسته ای که چه منفعت است برای او در درازی پایش؟ بلی این پرنده در جائی زندگی می کند که آب فراوان است او را می بینی با پاهای درازش مثل دیده بان به بالای برج می رود و مرتب به اندرون آب نگاه می کند وقتی چیزی دید که باب طبعش هست با قدمهای آرام حرکت می کند خیلی آهسته تا به او برسد اگر پاهایش کوتاه بود و به طرف صیدش حرکت می کرد شکمش به آب میرسید و آب تکان می خورد و شکارش را رم می داد و فرار می نمود لذا برای این پرنده پاهای دراز آفریده شده تا بوسیلۀ آنها بحاجتش برسد و حاجتش بر او فاسد نشود. تامل کن اقسام تدبیر را در خلقت پرنده زیرا تو خواهی یافت هر پرنده ای پابلند را که گردن دراز دارد و این بآنجهت است که بتواند طعمه اش را از زمین بردارد و اگر پا دراز و گردن کوتاه می شد هرگز نمی توانست چیزی از زمین بردارد، و گاهاً کمک می شود با درازی گردن به درازی منقار هم، تا اینکه برای او خیلی کار آسان شود و تمکن بیشتر داشته باشد، آیا نمی بینی که چیزی از خلقت را تفیش نمی کنی مگر اینکه در نهایت صواب وحکمت می یابی. به گنجشکها نگاه کن که چگونه روزی خود را روزجویند، او در نایاب نمی شود و نه طوریست که همه را یکجا آماده بیابد بلکه با حرکت و طلب بالاخره بخوراکش می رسد و همچنین است تمامی مخلوقات، بلی منزه آن کس است که روزی را مقدّر کرده و بگونه ای اندازه در آن قرار داده است، از طرفی طوری قرار نداده که دسترسی بآن پیدا نشود زیرا خلق خود را به آن محتاج کرده و طوری هم قرار نداده که سبیل باشد و بسهولت به آن برسند زیرا اگر چنین می شد صلاح نبود چه اگر همه در یکجا آماده و حاضر بود حیوانات رو می آوردند و آنقدر می خوردند که تخم می کردند و می مردند و انسانها هم بهمچنین بواسطه فراغت بال بشرارت و طغیان می رسیدند بطوریکه فساد زیاد می شد و فواحش ظاهر می گشت. آیا دانسته ای که غذای این صنف از پرنده ها که فقط در شب بیرون می آیند مانند جغد و هامه (مرغ شب) و شب پره چیست ؟ گفتم نه ای مولای من ، فرمود معاش اینها از این چیزهائیست که در این هوای پراکنده می شوند از پشه و فراش و امثال اینها و ملخها ویعسوب ها(پرنده های کوچکتر از ملخ، امیرالنحل) برای اینکه این قبیل موجودات همیشه در فضا منتشر هستند و جائی از وجود آنها خالی نیست و این را می توانی امتحان کنی موقعی که در شب چراغی در بام یا عرصه خانه روشن می کنی می بینی که دور آن چراغ بسیاری از اینها جمع می شوند، اینهمه (حشره) کجا بودند نه اینست که از نزدیک آمده اند؟ اگر کسی بگوید که اینها از بیابانها و صحراها می آیند در جواب گفته می شود که چگونه در این ساعت اینهمه راه را پیمودند از راه دور و چگونه از آن دورها چراغی را دیدند که در اندرون خانه است و با دیوارها احاطه شده با اینکه بالعیان مشاهده می شود که آنها مرتب به دور هر چراغ می ریزند از نزدیک و این دلیل براینست که آنها در هر جا از هوا پراکنده اند و این صنف از پرنده های شب وقتی بیرون می آیند از آنها استفاده نموده و برای خود قوت قرار می دهند، نگاه کن که چگونه روزی این پرنده ها که بیرون نمی آیند مگر در شب از این قسم موجوداتی که در هوا منتشرند می رسد و بشناس با این معنی سِرّ خلقت این موجودات منتشره در هوا را که ای بسا گمان کننده خیال کند که خلقت آنها زیادی است و معنی ندارد. آفرینش خفاش (شب پره) آفرینش عجیبی است، بین خلقت پرنده و چهارپایان نزدیکتر است برای اینکه این حیوان دارای دو گوش برآمده و دندانها و پشم است و میزاید مثل زایمانها و شیر می دهد و بول می کند، و وقتی راه می رود با چار دست و پا راه می رود و همه اینها بر خلاف اوصاف پرنده است، خفاش از آن صنف است که شب بیرون می آید و قوتش از آن چیزهائیست که در هوا منتشر است مانند پروانه و اینها، بعضیها گفته اند که پشه غذا ندارد وغذایش از نسیم است و این حرف از دو جهت مخدوش است اول اینکه فضله و بول از او خارج می شود و این بدون طعام نیست و دیگر اینکه او دندان دارد و اگر چیزی نمی خورد دندان در وجود او معنی ندارد و در خلقت چیزی بی معنی نیست . و اما منافع این حیوان معروف است حتی فضله او در بعضی کارها و دواجات داخل می شود و از بزرگترین نفع این حیوان خلقت عجیب او است که بر قدرت آفریدگار جل شانه دلالت دارد که در هر چیز که خواهد تصرف می کند آنطور که خواهد بگونه ای از مصلحت. و اما پرندۀ کوچکی که بر او «ابن نمره» گویند بوده است که در درخت لانه گذاشته و نگاه کرده بمار بزرگی که دارد بطرف لانه اش می آید با دهان باز تا او را فرو برد در آن حال که پرنده منقلب و مضطرب شده در طلب چاره و حیله برآمده، خار گردی (حسکه) پیدا می کند فورا بر می دارد و در دهان مار می اندازد مار بخود می پیچد و خود را این سو و آن سو می زند و می میرد، آیا می بینی که اگر این را بتو نمی گفتم آیا بخاطرت می آمد یا بخاطر کسی می آمد که در یک حس که چنین نفع بزرگی باشد یا از یک پرنده کوچک یا بزرگ چنین حیلۀ باشد؟ با همین و بسیاری از چیزها عبرت گیر که در آن منافعی هست که شناخته نمی شود مگر بواسطه حادثه ای که حادث شود یا در خبری که شنیده شود . نگاه کن به زنبورعسل و اینکه چگونه اجتماع می کنند برای درست کردن عسل و آماده کردن خانه های مسدسی شکل و آنچه در آن می بینی از دقت کاری، و تو وقتی خوب دقت کردی کارش را شگفت انگیز و لطیف می بینی و چون عمل گردش را ببینی می بینی آن را چیزی بزرگ و موقعیتش نزد مردم شریف و چون بعامل رجوع کنی او را می بینی که جاهل و بی رویه و بی عقل است چه به خود و چه به غیر خود و در این دلالت واضح است که حکمت و حسن عمل در این صنعت برای زنبور نیست بلکه برای کسی است که حیوان را برآن حال آفریده و در آن کار مسخرش کرده بجهت صلاح مردم . نگاه کن به ملخ چقدر ضعیف است و چقدر هم قوی، زیرا تو اگر خلقت او را زیر نظر بگیری او را مانند ضعیفترین چیزها می بینی و اگر لشکرهای آن بشهری از شهرها رو کنند کسی نمی تواند خود را از آن حفظ کند آیا نمی بینی که اگر پادشاهی از پادشاهان روی زمین جمع کند سواره ها و پیاده هایش را تا اینکه شهرهایش را از ملخ محافظت نماید هیچوقت به آن قدرت پیدا نمی کنند آیا این از دلائل قدرت خالق نیست که ضعیفترین مخلوق را بسوی قوی ترین آنها برانگیزد و آنها نتوانند دفع نمایند . نگاه کن به آنها که چگونه بسرعت بر زمین راه می روند مثل سیل و تمام بیابان و کوه و شهر و اطراف را می پوشانند حتی به زیادی خود جلو نور آفتاب را می گیرند و اگر اینها با دست درست می شد کجا اینهمه جمع می گردید به این فراوانی و در چه وقت در سال مرتفع می شد پس استدلال کن با این بر قدرت آنچنانی که چیزی او را خسته نمی کند و چیزی بر او زیادی نمی نماید. خلقت ماهی را در نظر بگیر و همچنین تطابق و همشکلی او را بر امری که مقدر شده حیوان بر آن باشد. ماهی خلق شده بدون دست و پا زیرا احتیاج براه رفتن ندارد چون مسکن او آب است و خلق شده بدون ریه زیرا قادر به نفس کشیدن نیست در حالیکه او در انبوه آب فرو می رود و بجای دست و پا قرار داده بالهای محکم که می زند با آنها در دو طرفش همچنانکه کشتیبان با پاروهایش از دو طرف کشتی می زند و جسمش را با پلکهایی محکم پوشانده که آنها تو درتو هستند مثل تداخل حلقه های جوشن و لباس رزم تا او را از آفات نگهدارد، و کمک شده بزیادی حس در بویایی زیرا چشمش ضعیف است و آب هم از دید مانع می شود پس حیوان طعمه خود را از دورادور بو میکند و بسویش کشیده می شود والا چگونه حیوان طعمه اش را می داند و محل آن را تشخیص می دهد؟ بدانکه از دهان ماهی به گوشهایش سوراخهائیست که مرتب آب را با دهانش فرو می مکد واز دو سوراخ گوشهایش بیرون می فرستد و باین وسیله راحتی پیدا می کند همچنانکه غیر او از حیوانات به واسطه تنفس این هوا راحت می شوند. فکر کن الان در زیادی نسل ماهی و آنچه در این باره مخصوص شده زیرا تو می بینی در شکم یک ماهی از تخمها بدون احصاء از بسکه زیاد است و علتش اینست که به همه حیواناتی که از ماهی ارتزاق می کنند برسد، زیرا بسیاری از حیوانات ماهی می خورند حتی درندگان در کنارهای بیشه ها به کمین آب می نشینند تا در انتظار ماهی باشند و وقتی بر او بگذرد می قاپد و چون درنده ماهی می خورد و مرغ ماهی می خورد و مردم ماهی می خورند و ماهی می خورند لذا تدبیر چنین شد که ماهی چنانکه هست زیاد شود . و چون خواستی که وسعت حکمت خالق و کمی دانش مخلوق را بدانی نگاه کن به آنچه در دریا است از اقسام ماهی ها و جنبندگان آبی و صدفها و اقسام دیگری که بشمار نمی آیند و منافع آنها که دانسته نمی شود مگر تدریجا و بمرور زمان بوقایعی و حوادثی که واقع می شود بمانند قرمز که مردم موقعی به او پی بردند که سگی در کنار دریا جولان می داده چیزی از اقسام حلزون پیدا می کند و می خورد پوزه اش رنگ می گیرد رنگ قرمز زیبا مردم با دیدن زیبائی رنگ پوز و سگ آن را برای رنگ آمیزی انتخاب می کنند و مانند این پیش آمدها که انسان واقف می شود به آن ها، به مانند چنین حوادثی که بوقوع می پیوندد. مفضل گفت در این موقع وقت زوال شد و امام برای نماز پا خاست و فرمود فردا صبح زود پیش من بیا انشا الله تعالی. برگشتم در حالیکه شادیم چند برابر بود به آنچه امام(ع) یادم داده بود مسرور بودم به آنچه که مشمول لطف و محبت حضرتش قرار گرفته بودم و حمد خدا می کردم به آنچه بمن عطا کرده بود، شب را شاد و مسرور خوابیدم. مفضل گوید روز سوم شد صبح زود پیش مولایم آمدم برایم اجازه گرفتند وارد شدم، اجازه نشستن داد نشستم، فرمود حمد مخصوص خداوندی است که ما را انتخاب کرد و کسی را بر ما نگزید برگزید ما را بعلم خود و تاییدمان کرد بحلم خود، هر کس از ما جدا شود آتش جایگاهش است و هر کس در زیر سایه درخت بزرگ ما قرار گیرد بهشت مأوایش ، ای مفضل در گذشته بتو شرح دادم خلقت انسان و تدبیری که در او بکار رفته و انتقال او را در احوالات و آنچه در اوست از اعتبارات، و نیز امر حیوان را برایت تشریح کردم و من الان شروع می کنم به ذکر آسمان و آفتاب و ماه و ستارگان و فلک و شب و روز و گرما و سرما و بادها و جواهر چهارگانه، زمین و آب و هوا و آتش و باران و سنگ و کوه و گل و معادن و نبات و نخل و درخت و آنچه در اینها از ادله و عبرتها است . فکر کن در رنگ آسمان و آنچه در آنست از حسن تدبیر زیرا این رنگ موافقترین رنگی است بر دیده ها که تقویتش می کند حتی اینکه از توصیه اطباء است برای کسی که چشمش صدمه خورده زیاد نگاه کردن برنگ آبی آسمانی مایل بسیاهی و گاهی حاذق ترین آنها توصیه می کنند برای کسی که دید چشمش معیوب شده نگاه کردن در یک طشتی که برنگ آبی باشد و آن را پر از آب کنند . نگاه کن که چگونه خداوند عزوجل رنگ رویۀ آسمان را آبی مایل به سیاهی نمود تا چشمها را نگه دارد و با زیاد نگاه کردن به آن متضرر نشود بلی چنین است که آنچه مردم بعد از تحقیق و تجربه های زیاد به آن می رسند در خلقت آماده و مهیا می باشد و این حکمت رسائی است تا عبرت گیرند وملحدان فکر کنند خدا هلاکشان کند کجا منحرف می شوند ؟ ای مفضل فکر کن در طلوع و غروب آفتاب برای برپاداشتن دوران دائمی روز و شب که اگر طلوع آفتاب نبود کار عالم همگی باطل می شد وهیچگاه زندگی برای انسانها گوارا نمی گشت اگر لذت و راحتی نور را نداشتند، موقعیت و منافع نور بقدری ظاهر است که احتیاج به توضیح بیشتر ندارد، بلکه باید در منافع غروب آفتاب تأمل نمایی که اگر غروب آفتاب نمی شد برای مردم آسایش و قراری نبود با احتیاج عظیمی که به آسایش و راحتی دارند، تا اینکه بدنهاشان آرام شود و حواسشان متمرکز گردد و برای برانگیخته شدن قوه هاضمه جهت هضم غذا و نفوذ غذا به تمام اعضاء از اینها گذشته حرص و آز وادارشان می کند به مداومت کار و اطاله عمل تا جائیکه بدنهاشان سخت خسته شود و مانده گردد زیرا بسیاری از مردم هستند که اگر شب با آن ظلمتش ننشیند برای آنان آسایش و قراری نمی بود بسکه حرص و آز برای کسب و جمع مال دارند و به ذخیره کردن علاقمندند گذشته از این زمین بواسطه حرارت و دوام تابش آفتاب گرم می شد و داغ می کرد و هرچه در او از حیوان و نبات هست از بین می رفت لذا خداوندتبارک و تعالی مقدر کرده آفتاب را بحکمت و تدبیرش که ساعاتی طلوع داشته باشد و ساعاتی غروب بمانند چراغی که بجهت اهل خانه نصب شود تا احتیاجات خود را رفع نمایند سپس از آنها برداشته می شود و غایب میگردد تا آرام شوند و قرار بگیرند پس نور و ظلمت با تضادی که دارند مطیع فرمانند و دست بدست هم داده بر صلاح و قوام عالم بکار گرفته می شوند، بعد از این در بلند شدن آفتاب و پائین آمدنش فکر کن برای برپا داشتن چهار فصل و آنچه در آنست از تدبیر و مصلحت، در زمستان حرارت به درخت و نبات بر می گردد و در میان آنها مواد میوه ها متولد می گردد و هوا غلیظ می شود و از آن ابر و باران ایجاد میگردد و بدنهای حیوانات محکم و قوی می شود، و در بهار تحرک ایجادمی شود و مواد مولده در زمستان ظاهر می گردد، نباتات شکوفا می شود درختان روشن می گردند و حیوانات جهت مقاربت تهییج می شوند، در تابستان هوا بسیار گرم است، میوه می رسد و زیادتی های بدن تحلیل می رود و روی زمین می خشکد و برای بنّایی و کارکردن در آن آماده می گردد. در پائیز هوا صاف می شود و مرضها مرتفع و بدنها صحیح و سالم می گردند، شبها در آن دراز است و انجام دادن بعضی از اعمال در آن امکان پیدا می کند بجهت درازی آن و هوا در آن پاک و بی آلایش است و مصالح دیگر که اگر برای شمردنش ادامه دهم کلام طولانی می شود. فکر کن الان در منتقل شدن آفتاب در برجهای دوازده گانه بجهت اقامت دور سالانه و آنچه در آنست از تدبیر و از دور سالانه آفتابست که چهار فصل زمستان، بهار، تابستان، پائیز درست می شود و سال را تماما می گیرند در همین مقدار گردش آفتاب است که حبوبات و میوه جات رسیده می شوند سپس بر می گردد و رشد و نمو از نو شروع می گردد آیا نمی بینی که سال اندازه سیر آفتاب از حمل تا حمل است و بواسطه سال و خواهرانش چهارفصل، زمان اندازه گرفته می شود و این بوده از آن اولی که خداوند تبارک و تعالی عالم را آفرید تا هر قدر که در آینده زمانی خواهد بود، و بواسطه آن مردم کارهای خود را حساب می کنند. مانند زمانهای تعیین شده جهت بدهیها و اجارات و معاملات و غیر اینها و بواسطه سیر آفتاب زمان کامل می شود و حساب زمان بدرستی به دست می آید. نگاه کن بتابش آفتاب بر عالم چگونه تدبیر شده که باشد چه اگر در یک نقطه از آسمان ظاهر شود و توقف نماید و از آن نقطه حرکت نکند هرگز شعاع و نفعش به بسیاری از نقاط اطراف نمی رسد زیرا کوهها و دیوارها مانع آن می شوند بهمین جهت قرار شده که اوّل روز از مشرق طلوع کند و بتابد مقابل خود از طرف مغرب سپس همچنان بالا بیاید و بگردد و نورش بتابد بجهتی پس از جهت دیگر تا برسد بطرف مغرب و بتابد به آنجا که در اول روز نمی تابید و از آنجاها غایب بود در نتیجه جائی از جاها نمی ماند مگراینکه حق و فائده خود را از آفتاب می گیرد، اگر مقدار زمان سال یا بعضی از سال را تخلف کند چگونه می شود حال آنها بلکه چگونه ممکن است با نبود آفتاب آنها باقی بمانند، آیا مردم نمی بینند که چگونه این کارهای مهم و بزرگی که آنها درباره آن نمی بینند که چگونه این کارهای مهم و بزرگی که آنها درباره آن نمی توانند دخل و تصرف کنند، انجام می شود و در مدار خود می گردد و تخلف نمی کند و به اشکال و مانعی بر نمی خورد همه اینها برای صلاح علم و آنچه در اوست و بقاء آن . استدلال کن به ماه و در آن راهنمایی بزرگی است که مردم در شناسائی ماهها بکار می برند، بر ماه حساب سال نیست زیرا دورش به زمانهای چهارگانه وفا نمی کند و رشد میوه ها و قطع آنها نمی رسد فلذا سال و ماههای قمری از سال و ماههای شمسی تخلف دارد و ماههای قمری در سیرش جابجا می شود یکدفعه در تابستان و دفعه دیگر در زمستان می افتد. فکر کن درباره نور دادنش بتاریکی شب و به فائدۀ آن زیرا با احتیاج به تاریکی شب جهت آرامش حیوان و خنکی هوا بر نبات صلاح نبود که شب تاریک تاریک باشد بطوریکه اصلا روشنایی در او نباشد و نتوان در او کاری انجام داد برای اینک ای بسا مردم احتیاج به انجام کاری در شب دارند : یا برای تنگی وقت در روز در تمام کردن کارهای روزانه یا بجهت شدت گرما در روز در این قبیل موارد در روشنائی ماه انجام داده می شود. کارهای متعددی مانند کشت زمین و خشت زدن و بریدن درخت و شبیه این کارها پس روشنایی ماه کمکی برای امور زندگی مردم شده وقتی به آن احتیاج پیدا می کنند و برای مسافرین در بیابان انسی می شود و قرار شده طلوعش در بعضی از شبها و مع ذلک نورش از نور آفتاب کمتر شده تا مبادا مردم همگی برای انجام کارها پراکنده شوند و از راحتی و آسایش باز مانند و همین باعث هلاکت آنها شود، و در تصرف ماه بخصوص در هلالها و محاق آن و زیادتی و نقصان آن و همچنین در کسوف آن توجه دادن است به قدرت پروردگار و خالق آن که در او چنین تصرفاتی می کند برای صلاح علم چنان دلالتی که عبرت گیرندگان عبرت می گیرند. ای مفضل در ستاره ها و اختلاف خط سیر آنها فکر کن بعضی از آنها از مرکزخود در فلک جدا نمی شوند و سیر نمی کنند مگر در حال اجتماعی و بعضیها آزادند در برجها منتقل می شوند و در سیرشان جدا هستند و آنها دو جور سیر دارند یکی عمومی است که با فلک به طرف مغرب و دیگری مخصوص بخودش است بطرف مشرق مثل مورچه که بر سنگ آسیاب می گردد و سنگ هم به طرف راست می چرخد و مورچه بطرف چپ، مورچه در این وضع دو حرکت مختلف دارد یکی حرکت خودش که جلو می رود و دیگر به تبع سنگ آسیاب که به پشتش می کشد، بپرس از آنانکه خیال می کنند ستارگان آنطور که هستند به اهمال و غیرعمد بوجود آمده اند و صانعی برای آنها وجود ندارد پس چرا همه آنها مرتب نیستند ؟ چرا همه شان منتقله نیستند؟ برای اینکه اهمال معنای واحد است پس چگونه دو حرکت مختلف از آنها ظاهر می شود که موزون و مقدر است بلی در همین وضع بیان اینست که سیر دو فرقه از ستارگان آنچنان که حرکت می کنند بعمد و تدبیر و حکمت و تقدیر است و با اهمال جور نمی آید همچنانکه معطله گمان کرده اند. اگر گوینده بگوید : چرا بعضی از ستارگان راتب و بعضی منتقل شونده اند؟ می گوئیم که اگر همه آنها راتب و ثابت بودند در اینصورت باطل می شد آن دلالتها که بواسطه آنها استدلال می شود از منتقل شدن منتقل شونده و سیر آنها در هر برجی از برجها، همچناکه استدلال می شود بر چیزها از آنچه در عالم پدید و حادث می شود با انتقال آفتاب و ستارگان در منزلهایشان و اگر همه آنها منتقله بود برای حرکت آنها منزلهای ثابتی نبود که شناخته شود و نه اثری که بر آن وقوف حاصل آید، بلی بواسطه سیر منتقله در بروج تشکیل شده از ستارگان راتب و ثابت، واقف و آگاه می شوند، همچنانکه با سیر سیر کننده در منازل زمینی استدلال می شود بمنزلهائیکه از آنها مرور می کند و اگر تنقل ستارگان یکنواخت بود هر آینه نظامش در هم می ریخت و نتایج حاصله باطل می شد و جایز می شد بر گویند که بگوید : بودنشان بر نسق واحد موجب می شود که حکم به اهمال کنیم، از ناحیه آنچه ما گفتیم، پس در اختلاف سیر آنها و تصرف آنها و آنچه در آنست از نتایج و فوائد روشن ترین دلیل است بر عمد و تدبیر در آنها. فکر کن در این ستارگانیکه در بعضی از سال ظاهر می شود و در بعضی از سال غیبت می کند مانند ثریا و جوزاء و شعریین و سهیل چه اگر همه اینها در یک وقت واحد ظاهر می شد با یکی از اینها به شخصه دلالتی نمی شد که مردم بشناسد و بواسطۀ آن برای بعضی از کارهایشان هدایت یابند مثل معرفتی که الان بواسطه طلوع کردن ثور و جوزاء که طالع می شوند پیدا می کنند و بواسطه غیبتشان وقتی که غایب می شوند. پس طلوع و غیبت هر یکی در وقتی غیر از وقت دیگری شد تا اینکه مردم بواسطه دلالت هر یک استفاده کنند، و همچنانکه ثریا و اشباه آن برای مصلحتی گاهی ظاهر است و گاهی غایب. همچنین بنات النعش قرار شده که همیشه ظاهر باشد و غایب نگردد برای مصلحت دیگر زیرا آن بمنزله علامتی است که مردم در بیابانها و دریاها بواسطه آن هدایت می یابند بسوی راههای مجهول و این بخاطر آنست که بنات النعش غایب نمی شود و پنهان نمی گردد و مردم هر وقت خواستند به آن نگاه می کنند و سمت مورد نظر خود را تشخیص می دهند، در حقیقت این دو امر با اختلافی که با هم دارند هر دو موجه شده اند برای حاجت و مصلحتی و در این دو صنف ستاره فوائد دیگری است: نشانه ها و راهنمائیهائیست بر اوقات زیاد جهت کارها مانند زراعت، درختکاری و سفر در دریا و خشکی و چیزهائیکه در زمانها حادث می شود از بادها و باران و گرما و سرما و بواسطه انها راه پیمایان در شب هدایت می یابند جهت پیمودن بیابانهای خوفناک و دریاهای مهیب. با اضافه اینکه در حرکت آنها در وسط آسمان موقع اقبال و ادبارشان و موقع طلوع و غروبشان عبرتهائیست چه آنها حرکت می کنند با سریعترین حرکت و تندترین سیرها، آیا چگونه می بینی اگر آفتاب و ماه و ستارگان بما نزدیک بودند بطوریکه برای ما آشکار می شد سرعت سیر آنها آنچنانکه هست آیا چشمه ها با تابش آنها از بین نمی رفت، همچنانکه احیانا از زدن برق حادث می شود وقتی پی در پی باشد و در فضا مشتعل گردد و همچنین اگر مردمی در قبه ای مکلل با چراغهایی باشند و آن قبه بدور آنها بچرخد با چرخش تند مسلما چشمهایشان حیران می شود بطوریکه برو در افتند. نگاه کن که چگونه مقدر شده که سیر آنها در دور دورها باشد تا بدیده ها ضرر نرساند و در آنها اخلال ایجاد نشود و با سریعترین حرکت تا تخلف حاصل نشود از مقدار حاجت در سیر آنها و قرار داده شده در آنها جزء کمی از روشنایی تا جانشین روشنائیها باشد وقتی که ماه در آسمان نیست و در شب حرکت ممکن باشد آنجا که ضرورتی پیش بیاید، همچنانکه گاها بر مرد حادثه ای پیش میآید و احتیاج پیدا می کند که شب هنگام از جایگاه خود دور شود چه اگر در آن دل شب چیز روشنی نباشد که بواسطه آن راه را تخشیص دهد هیچوقت نمی تواند از مکانش حرکت کند پس در این تقدیر و لطف و حکمت تامل نما آنجا که برای تاریکی مدتی قرار داده شده چون به آن تاریکی احتیاج هستند و در خلال آن تاریکی چیزی از روشنی گذاشته برای احتیاجاتی که برایت مقداری شرح دادم. فکر کن در این فلک با آفتاب و ماهش و با ستاره ها و برجهایش که بر عالم می گردد، در این گردش دائمش با اندازه و میزان صحیح که در اختلاف شب و روز است و در این فصول چهارگانه که پشت سرهم بر زمین می گذرد و بر آنچه در آنست از اصناف حیوان و نبات جهت اقسام مصلحتها مثل آنچه برایت بیان کردم و کمی پیش برایت گفتم، و آیا برای صاحب عقلی مخفی می ماند که اینهمه از تقدیر یک شخص مقدر است؟ و صواب و حکمتی از اندازه گیر حکیمی می باشد؟ اگر گوینده ای بگوید: این چیزی است بطور تصادف این چنین شده، پس چرا این سخن را درباره چرخی نمی گوید که می گردد و از چاه آب بیرون می آورد و باغچه ای را سیراب می کند که در آن درخت و گیاه است، چه هر چیزی از آلت آن را می بینی که اندازه دارد و بعضی بعض دیگر را در بر گرفته که در آن صلاح است برای آن باغچه و آنچه در آن هست، آیا چگونه ثابت می شود این گفتار اگر آن را بگوید و مردم را چگونه می بینی وقتی این حرف را بشنوند، به او چه می گویند، آیا انکار می شود اینکه بگوید دربارۀ نیک چرخ تخته ای که با یک فکر کوتاهی برای مصلحت قطع زمینی ساخته شده که او بدون صانع و مقدر ایجا شده، اما روا باشد درباره این چرخ بزرگ که با حکمتی اعجاب انگیز آفریده شده که ذهنهای بشر از آن کوتاه است، برای صلاح تمام زمین و آنچه درآنست، گفته شود که : چیزی است اتفاقی بدون صنعت و تدبیر، اگر این فلک را علتی پیدا شود بمانند علیل شدن آلاتی که برای صنعتها گرفته می شود آیا از دست مردم چه می آید که در اصلاح آن چاره اندیشی کنند؟ فکر کن ای مفضل دراندازه های روز و شب چگونه واقع شده بر آنچه در آن صلاح این خلق است که منتها هر یک از آنها وقتی دراز می شود به پانزده ساعت می رسد و از آن تجاوز نمی کند، آیا می بینی که اگر مقدار روز صد یا دویست ساعت باشد آیا در اینصورت باعث هلاکت هر آنچه در روی زمین از حیوان و نبات است نمی شد؟ اما حیوان : زیرا او آرام نمی شد و در طول این مدت قراری نمی گرفت و نه بهائم از چرا دست بر می داشت اگر روشنی روز بر آنها دائمی می شد و نه انسان از کار و حرکت می نشست و همین بی قراری همه را هلاک می کرد و بالاخره به تلف آنها می انجامید و اما نبات : زیرا حرارت و تابش آفتاب در روز بر او طولانی می شد و در نتیجه می خشکید و می سوخت و همچنین شب اگر مقدار آن از این مدتی که هست طولانی تر می شد اصناف حیوان از حرکت و تصرف در معیشت خود باز می ماندند بطوریکه از گرسنگی می مردند و حرارت طبیعیه از نباتات از بین می رفت در نتیجه متعفن می شدند و فاسد می گشتند همچنانکه می بینی چه بسر گیاه می آید اگر در محلی باشد که آفتاب بر او نتابد. عبرت گیر از گرما و سرما که چگونه رد هم و به نوبت بر عالم می آیند و با کم و زیاد بودنشان و با اعتدالشان تصرف می کنند برای تحقق بخشیدن این فصول چهارگانه از سال و آنچه در این گرما و سرما هست از مصلحتها از این گذشته این دو وسیلۀ دباغی و اصلاح بدنها است که بقاء و صلاح بدن بر آن می باشد زیرا اگر گرما و سرما نباشد و بنوبت در بدن اثر نکنند بدن فاسد می شود و سست و نامحکم می گردد. فکر کن در داخل شدن یکی در دیگری که بتدریج و آرامی صورت می گیرد، چه یکی را می بینی که آرام آرام کم می شود و دیگری را که تدریجا زیاد می شود مثل اولی، تا اینکه هر دو بحد نهایی می رسند در زیاده و نقصان، و اگر دخول یکی در دیگری دفعه ای بود مسلما به بدنها ضرر می رساند و مریض می شدند همچنانکه یکی از شما اگر از حمام گرم خارج شود بجای سرد مسلم بر او ضرر می رسد و بدنش مریض می شود، پس چرا خداوند عزوجل این تدریج را در گرما و سرما گذاشته جز اینکه از ضرر دفعتا حادث شدن آنها سلامتی باشد و چرا چنین شده که از ضرر مفاجات در امان باشند اگر تدبیری در کار نبوده . و اگر گمان کننده گمان کند که این تدریج در داخل شدن گرما و سرما برای خاطر کندی حرکت آفتابست در ارتفاع و انحطاط سوال می شود از کندی حرکت آفتاب، و اگر علت بیان شود در کندی حرکت آفتاب به دوری مابین مشرقین(مغرب و مشرق). از علت آن سوال می شود و این مسئله همچنین پیش می آید و بالا می رود تا جائیکه مستقر گردد بر عمد و تدبیر، اگر گرما نباشد هرگز میوه های سفت، نرم و رسیده و شیرین نمی گردد تا اینکه از تر و خشک آن بهره گیری شود و اگر سرما نباشد هرگز زراع جوانه نمی دهد واینچنین زیاده نمی شود تا هم بقوت کفاف دهد و هم برای کاشتن در زمین کافی شود آیا نمی بینی آنچه در گرما و سرما است از غنی و نفع بزرگ که هر دو با داشتن نفع بدنها را ناراحت می کنند و بدرد می آورند و در این عبرت است برای کسی که فکر کند و دلالت است بر اینکه همه از تدبیر حکیم در مصلحت عالم و هرچه در آنست می باشد. و توجه ترا ای مفضل بر باد و آنچه در آنست جلب می کنم آیا نمی بینی وقتی باد ساکن شود چگونه گرفتگی و غم حادث می شود بطوری که نزدیک می شود نفسها را فرا گیرد، سالمها را مریض و مریضها را نزار میوه ها را فاسد می کند، سبزیجات می گندد و در پی آن سبب وبا در بدنها می شود و در غلات آفتها را موجب می گردد. و در این جمله بیان اینست که وزیدن باد از تدبیر حکیم در صلاح خلق است. و خبر می دهم به تو در هوا، بخصلت دیگری، این صدا است که اثریست از بهم خوردن اجسام در هوا ایجاد می شود و هوا آن را بگوش می رساند، و مردم حرف می زنند در احتیاجات و معاملات خود در تمام روز و مقداری از شبشان پس اگر اثر این سخنان در هوا می ماند همچنانکه نوشته ها در کاغذ می ماند عالم از حرف و کلام پر می شد و مردم را به تنگی می کشاند و سنگینشان می کرد و برای تجدید هوا و عوض کردن آن محتاج می شدند بیشتر از احتیاجی که در تجدید کاغذ داشتند زیرا آنچه از کلام گفته می شود بیشتر از آنست که نوشته می شود لذا خلاق حکیم جل قدسه این هوا را کاغذ خفی قرار داده که کلام را بر می دارد هر قدر باشد سپس محو می کند و برمیگردد پاک و تازه می شود و دوباره بر می دارد از کلام آنچه بر می دارد بدون وقفه، بس است برای تو که عبرت گیری از این نسیمی که هوا نامیده می شود و آنچه در آنست از مصلحتها زیرا آن زندگی این بدنها است و بدنها را نگه می دارد از داخل به آنچه از آن استنشاق می کنی و از خارج به آنچه مباشر هستی از روح و راحتی آن و در آن جریان این صداها است که از دورادور میرساند و باز بوسیله هوا است که اقسام بوها حمل می شود و از جایی به جایی منتقل می گردد. آیا نمی بینی که چگونه بو می آید از آنجائیکه باد می آید و همچنین است صدا، و هوا است که گرما و سرما را که به نوبت بر عالم می آیند جهت صلاح آن، در خود می گیرد و از آنست این باد وزنده، و این باد است که بر اجسام می وزد و آنها را پاک می کند، ابرها را حرکت می دهد و جابجا می کند تا نفعش بهمه جا برسد و عمومی گردد تا جائیکه ابر غلیظ شود و ببارد، و پراکنده می کند حتی اینکه باریک شود و متلاشی گردد و درخت را بارور می کند و کشتی را بحرکت در می آورد طعام را لطیف می نماید،آب را خنک آتش را مشتعل و چیزهای تر را خشک، خلاصه آنکه باد زنده می کند هر آنچه را که در زمین است چه اگر باد نباشد نبات خشک می گردد و حیوان می میرد و تمام چیزها ضایع و فاسد می گردد. فکر کن ای مفضل در آنچه آفریده است خداوند عزوجل بر آن این جواهر چهارگانه را تا اینکه وسعت داشته باشند بر آنچه احتیاج می شود بر آنها، از آنها است وسعت این زمین و گسترش آن، اگر نبود این وسعت چگونه می شد که برای سکونت مردم و مزارع و مراتع آنها جا باشد و برای روئیدن چوب و تخته و هیزم و دواجات مهم عظیم و معدنهای پرارزش؟ و شاید باشد کسی که منکر این بیابانهای خالی و زمینهای خشک و وحشت زا است و می گوید در اینها چه منفعتی هست؟ در جواب اینکه: اینها جایگاه وحشی ها و محل و چراگاه آنها است از این گذشته در اینها پناه و امنیتی برای مردم گرفته و مضطرب میباشد آنگاه که احتیاج پیدا می کنند تا وطن خود را عوض نمایند و چه بیابانها و چه زمینهای خالی که بهمین جهت مبدل به قصرها و باغها شده، بواسطه انتقال مردم به آنجا و حلول آنها در آن و اگر نبود در زمین این سمت و وسعت مردم مانند کسی بودند که در حصار تنگ واقع گشته و غیر از وطن خود جای دیگری پیدا نمی کنند در حینی که پیش آمدی او را به منتقل شدن از وطنش ناچار نماید. سپس فکر کن در خلقت این زمین روزی که خلق شده، ثابت و ساکن و آرام تا اینکه وطن و قرارگاه برای اشیاء باشد و مردم بتوانند بر آن در کارهای خود سعی و کوشش کنند و بتوانند در آن جهت استراحت بنشینند و جهت آرامش بخوابند و در امور خود کارهای مستحکمی انجام دهند چه اگر زمین حرکت کننده و متمایل می شد هیچگاه نمی توانستند بناها را محکم نمایند و نمی توانستند تجارت و صناعت و مانند اینها را انجام دهند بلکه زندگی برایشان گوارا نبود با بودن زمینی که زیر پایشان می لرزد می توانی این حالت را در مردم زلزله زده بیابی و ببینی، چه می بینی که با کمی وقت زلزله مردم خانه ها را ترک نموده و از آنها فرار میکنند . اگر کسی بگوید چرا زمین بعضاً می لرزد، باو گفته می شود که زلزله و آنچه شبیه آنست موعظه و ترساندن است بواسطه آنها مردم ترسانده می شوند تا از معصیتها دست بردارند و از آنها روگردان باشند و همچنین است آنچه از بلا در بدنها و اموالشان نازل می شود و طبق تدبیر جاری می گردد به وفق صلاح و بهبود حالشان و بر فرض صلاح و نیکی اعمال آنها از ثواب و عوض در آخرت بقدری نوشته می شود که هیچ چیز از امور دنیا با آن برابری نمیکند و گاها عوض در دنیا هم تعجیل می شود آنجا که در دنیا صلاح باشد چه در حق خاصه و چه در حق عامه سپس این زمین در طبعش که خداوند بر آن خلقش کرده سرد و خشک است و سنگ هم این چنین است و فرق بین زمین و سنگ زیادی خشکی او است آیا چه می بینی که اگر خشکی در زمین کمی زیادتر می شد و مانند سنگ سفت می گشت آیا می شد که در او این نباتات بروید جهت زندگی حیوان و ممکن می شد بر آن زراعت و بناء ؟ آیا نمی بینی که چگونه از خشکی سنگ کمتر شده و آفریده شده بر آنچنانکه هست از نرمی و سستی طوری که برای اعتماد و تکیه کردن بر آن هم صلاحیت داشته باشد، و از تدبیر خدای حکیم جل و علا در خلقت زمین یکی هم اینست که محل وزش باد شمال بالاتر از محل وزش باد جنوب است، خداوند چرا چنین کرده جز اینکه آنها در روی زمین سرازیر شوند و زمین را سیراب کنند و آخر آن در دریا بریزد و این مانند آنست که یکطرف زمین را بلند کنند و طرف دیگر را پائین نگه دارند تا اینکه آب بر آن سرازیر شود و بر آن نایستند همچنین محل وزش باد شمالی را بلندتر از محل وزش باد جنوبی کرده بهمین علت که گفته شد و اگر چنین نبود آب در روی زمین متحیر می ماند و مردم را از کارها باز می داشت و راهها و جاده ها را می برید. و این آب اگر نبود فراوانیش و فورانش در چشمه ها و بیابانها و نهرها مسلما تنگی می شد از آنچه به او احتیاج مردم است جهت شربشان و شرب چهارپایانشان و گله هاشان و سیراب شدن زراعتشان و درختها و اصناف حبوباتشان، و از نوشیدن آنچه وارد می شود برآن از وحشیها و پرندگان و درندگان و ماهیانی که در آن می لولند و حیوانات و روندگان در آب و در آن منافع دیگری است که توبه آنها عارفی اما از بزرگی موقعیتش غافل می باشی زیرا آب گذشته از کار مهمی که معروف است از زنده بودن جمیع آنچه در روی زمین است از حیوان و نبات، مخلوط می گردد به نوشیدنیها و نرم و گوارا می شود به نوشنده اش و بواسطه آب بدنها و اثاثها از کثافات که بر آنها می نشیند پاک می گردد و یا آن خاک خیس می خورد و برای بنا صلاحیت پیدا می کند و بواسطه آب تجاوز شعله های آتش فرو می نشیند و جلوگیری می گردد آنوقت که مشتعل شود و مردم را دچار ناراحتی کند و آب است که گوارا می کند برای گلوگیرشده آنچه را که در گلویش مانده است و بواسطه آن حمام می گیرد خسته و مانده شده و از خستگیهایش راحتی می یابد و مانند اینها از احتیاجاتی که اهمیتش در موقع احتیاج به آن معلوم می شود. و اگر شک کردی در منفعت این آب انبوه و متراکم در دریاها و گفتی که چه نتیجه از این هست، بدان: دریا جمع آوری کرده آنچه که بشمار نمی آید از اصناف ماهیها و از روندگان در دریا و معادن لولو و یاقوت و عنبر و اصناف چندی که از دریا استخراج می شود، و در کناره های آن روئیدن عود و بخورهای معطر و اقسامی از عطریات و دواجات، از اینها گذشته دریا محل سواری مردم است و محل حمل این مال التجاره ها که از شهرهای دور جلب می شود مانند چیزهائیکه از چین آورده می شود به عراق و از عراق به چین زیرا اگر این مال التجاره را محلی غیر از پشت حیوانات نبود بی شک کساد می شد و در شهرهای خود می ماند در دست مردمش بجهت اینکه مزد حمل آنها از قیمت خودشان بالاتر می شد و کسی بفکر حمل آنها نمی افتاد و حمل نمی نمود و در این وضع دو امر پیش می آمد : اول نبودن چیزهای زیادی که به آنها خیلی احتیاج می شود، دوم بریده شدن معیشت آن که حملمی کند و بافضلش تعیش می نماید. و همچنین است هوا که اگر نبود وسعت و فراوانی آن مردم از دود و بخاری که در هوا متحیر می شود خفه می شدند و هوا عاجز می شد از آنکه آنها را مبدل به ابر یادومان بکند و در گذشته مقداری از وصف هوا بقدر کفایت گفته شد. و آتش هم این چنین است زیرا اگر آن هم مثل هوا و آب فراوان و در همه جا پراکنده می شد دنیا و هر چه در آنست به آتش می کشید و چاره ای جز این نیست که باید در بعضی مواقع ظاهر شود برای غنائیکه در بسیاری از مصالح در او هست لذا مانند خزینه در کام درختها جا داده شده و موقع حاجت از او استفاده می شود و بواسطه ماده و هیزم نگهداری شود و نه چنانست که همیشه ظاهر و پراکنده باشد و هرچه در آنست بسوزاند بلکه آن مانند چیزیست که همیشه آماده اما پوشیده است و در آن جمع شده استفاده از منابع و هم سلامتی از ضررهایش، از اینها گذشته در آتش خصیصه دیگریست و آن اینکه آتش از آن چیزهائیست که به انسان اختصاص دارد نه به سایر حیوانات زیرا برای انسان در آتش مصلحتی است که اگر آتش نداشته باشد در معیشتش ضرر بزرگ برایش می رسد و اما چارپایان آتش را استعمال نمی کنند و از آن متمتع نمی شوند و چون خداوند مقر کرده که چنین باشد برای انسان دستی که دارای کف و انگشتان مهیا باشد خلق نموده برای روشن کردن آتش و بکار بستن آن و به حیوانات چنین چیزی داده نشده اما آنها کمک شده اند به تحمل و صبر بر ناراحتی و خلل در معیشت تا اینکه در نبود آتش به آنها ضرر نمی رسد مثل ضرری که به انسان می رسد اگر آتش نباشد. بتو خبر دهم از منفعهای آتش نمونه کوچکی که موقعیتش عظیم است و آن همین چراغی است که مردم روشن می کنند و به واسطۀ آن هر چه بخواهند در شب انجام می دهند و اگر این یکی نبود مردم عمرشان مثل مرده ها در قبر می گذشت و در این صورت چه کسی می تواند در شب بنویسد یا حفظ کند یا ببافد و چگونه می شد حال کسی که در وقت شب دردی برای او عارض شود و بخواهد ضمادی درست کند یا دوای دیگر که احتیاج به آن دارد. اما منافع آن در پختن طعامها و گرم کردن بدنها و خشک کردن چیزها و حل نمودن بعضی از جنسها و امثال ذلک که بیشتر از آن است که بتوان شمرد و ظاهر تر از آنست که پوشیده بماند. فکر کن ای مفضل در هوای صاف و هوای بارانی که چگونه پشت سر هم و بنوبت بر عالم می گذرند آنچنانکه صلاح در آنست چه اگر یکی از آنها دائمی باشد بر عالم فساد عالم در آن ایجاد می شود آیا ندیده ای که وقتی بارانها پشت سر هم واقع شوند سبزیجات متعفن می شوند و گیاه فاسد می گردد و بدنهای حیوانات سست و هوا سرد می شود و اقسامی از مرضها و حادث می شود و جاده و راهها فاسد میگردد، و اگر صافی در هوا هم دائمی باشد زمین می خشکد و روئیدنی می سوزد و آب چشمه ها و جویبارها کم می گردد و این بضرر مردم است و خشکی بهوا غلبه می کند و اقسام دیگری از امراض ظاهر می شود اما اگر بطور متناوب بر عالم بیایند هوا معتدل و هر یکی مضرات دیگری را از بین می برد و چیزها صالح و دور از فساد می گردند. و اگر کسی بگوید که چرا طوری نشده که در یکی از اینها مضرتی نباشد؟ باو گفته می شود این بخاطر آنست که انسان را آن مضرت بدرد آورد و مقداری آزارش دهد تا از معصیتها خودداری نموده و دست بکشد همچنان انسان وقتی بدنش مریض می شود به دوای تلخ و بدطعم محتاج می گردد تا طبعش مستقیم شود و آنچه فاسد شده از بدنش اصلاح گردد همچنین است وقتی طغیان کرد و مترف شد محتاج می شود بچیزی که او را بدرد آورد و ناراحتش کند تا خویشتن داری نموده و در عملهای بدش کوتاه آید و در آنچه حظ و رشد و کمال اوست تثبیتش کند. و اگر پادشاهی از پادشاهان در میان اهل مملکتش ذنبه هایی از طلا و نقره را قسمت ناید آیا این پیش آنها چشمگیر نمی شود و نمود و صدا در میان آنها نمی کند؟ در حالیکه آن کجا و یک باران سیراب کننده کجا که بواسطه او شهرها آباد و در روئیدن حبوبات حرکتی می شود که بمراتب بیشتر از قنطارهای طلا و نقره است در تمام کشورها و اقلیمها آیا نمی بینی که چقدر بزرگ است نفع یک باران و چه عظیم است قدر و قیمت او در حالیکه مردم از آن غافلند و ای بسا از یکی حاجتی به تأخیر می افتد که ارزشی ندارد زبان ملامت و غضب باز می کند بجهت انتخاب چیز کم ارزشی بر چیزی که نفعش عظیم است این بخاطر جهلی است که به آخر و عاقبت نیکی که در او هست دارد و کمی معرفت به بزرگی نفع و عاید در باران. تامل کن نزول باران را بر زمین و تدبیری که در آن بکار رفته زیرا باران سرازیر می شود از بالا تا بپوشاند هر چه زیر و بلند است از زمین و سیرابش کند چه اگر باران از بعضی اطراف می آمد هیچگاه بر جای بلند مسلط نمی شد در نتیجه زراعت در زمین کم می شد آیا ندیده ای که زراعتهای دست آبی و قناتی کمتر از زراعتهای دیمی است، پس بارانها آنها هستند که زمین را می پوشانند وای بسا می روید این همه بیابانهای واسع و دامنه و قله های کوهسارها که در نتیجه غله زیادی بهم می رسد و بواسطه باران است که زحمت آبیاری و آب رسانی کم می شود و آنچه در میان مردم در این خصوص از مشاجره و تظالم ایجاد می گردد تا جائیکه آب را مردم زوردار و قدرتمند می برد و مردم ضعیف محروم می گردد سپس چون مقدر شده که از بالا بسوی زمین فرود آید لذا قطره هائی مانند چلاندن دست اندازه گیری شده تا اینکه در زمین فرو رود و سیرابش کند و اگر ریزشش تند می شد تنها سطح زمین را خیس می کرد و در آن فرو نمی رفت از این گذشته خوشه های زراعت می شکست وقتی مصادف با آنها می شد بهمین جهات طوری مقدر شده آرام و نرم ببارد تا بروید حبه کاشته شده و زنده شود زمین و زراعت نوخاسته و در نزول باران مصالح دیگری است زیرا بدنها را نرم و کدورت هوا را از بین می برد و می شوید آنچه را که بر درخت و زرع می نشیند از درد مسمّی به یرقان و مانند اینها از منفعتها و اگر کسی بگوید آیا چنین نیست که گاها در بعضی از سالها ضرر عظیم از آن می رسد؟ چه بواسطه تندی بارش یا تگرگی که بواسطه آن حبوبات می شکند یا بخاری که در فضا تولید شده و از آن بسیاری از امراض حادث می گردد و آفاتی در غلات بهم می رسد؟ جواب اینکه : بلی بعضا این گونه ضررها می شود به جهت صلاحی که برای انسانها هست و خودداری او از سوار شدن به معصیتها و مداومت در آن، فلذا منفعتی که در آن آفت به انسان می رسد از نظر صلاح دینش بمراتب ارجحیت دارد از ضرری که ای بسا به او در مالش می رسد. نگاه کن ای مفضل به کوههای انباشته شده و از گل و سنگ بهم رسیده، مردم غافل تصور می کنند که چیز زیادی است که احتیاجی بوجود آنها نیست در حالیکه منفعتهای زیادی در آنها میباشد از جمله: برف روی آن می نشیند و در قله هایش می ماند برای کسی که احتیاج به آن پیدا می نماید و آنچه از آب برفها آب می شود چشمه های طبیعی را بجریان می اندازد که از اجتماع آنها نهرهای بزرگ تشکیل می گردد و در آن نهرها می روید اقسامی از نباتات و دواجات که مانند آنها در بیابانها نمی روید، و در کوهها غارها و لانه ها برای وحشیها از درندگان مخوف می باشد و از کوهها حصارها گرفته می شود و قلعه های محکم جهت تحفظ از دشمن کنده می شود از آنها سنگهائی برای بناها و آسیابها و در آن کوهها پیدا می شود معدنهائی از جواهرات و در کوهها منافع و خاصیتهای دیگری است که بجز خداوندی که آنها را تقدیر کرده در سابق دانش خود کس دیگر نمی داند . فکر کن ای مفضل در این معدنها و آنچه بیرون می آید از آنها از اقسام جواهرات مختلف مانند گچ و آهک و سنگ گچ و زرنیخ و مرده سنگ و قونیا و توتیا و جیوه و برنز و سرب و نقره و طلا و زبرجد و یاقوت و زمرد و اقسام سنگهای قیمتی و همچنین آنچه خارج می شود از آن و یاقوت و زمرد و اقسام سنگهای قیمتی و همچنین آنچه خارج می شود از آن قیر و مومیا و کبریت و نفت و غیر از اینها چیزهائیکه مردم در حوائج خود بکار می برند. بنابراین آیا برای صاحب عقلی مخفی می ماند که اینهمه معدنها چیزهائیست که برای انسانها ذخیره شده در زمین تا آنها را بیرون بیاورند و در مواقع احتیاج از آنها استفاده نمایند؟ و بعد اینکه حیله مردم در ساختن آنچه می خواهند بسازند کوتاه شده با حرص و زحمتی که در این راه بخود هموار می کنند زیرا اگر به این دانش دست می یافتند بالاخره در عالم پخش می شد و منتشر می گشت و طلا و نقره زیاد می شد و در نتیجه پیش مردم از ارزش خود می افتاد و باطل می شد انتفاع از آنها در معاملات و داد و ستدها و هیچگاه سلطان بطرف اموال کشیده نمی شد و کسی آنها را برای آیندگانش ذخیره نمی کرد، با اینهمه انسانها اعطا شده اند صنعت شبیه به برنز و شیشه از سنگریزه و ساختن نقره از سرب و ساختن طلا از نقره و امثال اینها که در آن مضرتی نیست، نگاه کن که چگونه داده شده اند از خواسته هاشان آنچه در آن ضرری نیست و داده نشده اند آنچه در آن به آنها ضرری می رسد اگر به آن خواسته برسند، و هر کس فرو رود و پیشروی کند در معدنها می رسد بوادی عظیمی که در آن آب انبوه بشدت جاری است و ته آن آب ناپیدا می باشد و کسی نمیتواند از آن آب بگذرد و از پشت آن آب امثال کوههای نقره می باشد. اینجا است که باید تفکر کنی از تدبیر خالق حکیم زیرا او می خواهد جل جلاله قدرت خود و سعه خزینه های خود را بر بندگانش نشان دهد تا بدانند که او اگر بخواهد که مانند کوهها نقره به آنها بدهد می تواند لکن برای آنان در این صلاحی نیست زیرا اگر چنین باشد رخ می دهد در آن آنچه یاد کردیم از سقوط این جوهر در پیش مردم و کم بودن استفاده شان از آن می توانی این معنی را در این ملاحظه کنی که گاها در ساخته های مردم چیزی خوب و نفیسی پیدا می شود از قبیل ظرفها و اثاثها مادامی که نایاب و کم است آن چیز پرقیمت و باارزش است اما تا زیاد شود و در دست مردم فراوان باشد پیش آنان سقوط می کند و قیمتش کم، و ارزش چیزها در نایابی آنها است. فکر کن ای مفضل در این نبات و گیاه و آنچه در آنست از بهره ها، چه ثمره برای غذا و کاهها جهت علف حیوان و هیزم جهت آتش افروزی و چوب و تخته برای هر چیزی از انواع نجاری و غیرنجاری و پوسته درخت و برگ و اصل وریشه و کتیرا جهت اقسام منفعتها . آیا چه فکر می کنی اگر ثمره ها را در روی زمین می یافتیم بدون اینکه در درخت باشد در شاخه هائیکه آنها را در بردارد چه می شد و چقدر اخلال در معیشت ما پیدا می شد؟ چه اگر غذا موجود بود اما منافع عایده از چوب و تخته و هیزم و کاه و سایر چیزهائیکه شمردیم که موقعیتش بسیار عظیم است از بین می رفت و نبود از اینها گذشته در روئیدنیها و گیاهان سبز حسن منظریست که چشم از تماشایش لذت می برد لذتی که مقابله نمی کند با آن هیچ لذتی که در مناظر و ملاهی دیگر عالم است. فکر کن ای مفضل در این حاصلی که در زراعت گذاشته شده که از یک دانه صد دانه و زیادتر و کمتر چه می شود که از یک دانه فقط یک دانه بعمل بیاید پس چرا اینهمه ثمر می دهد جز اینکه در غله وسعتی باشد برای آنکه قسمتی از آن در زمین کاشته می شود و قسمتی هم جهت قوت و معیشت کشاورزان تا موقع دوباره رسیدن زراعت در آینده آیا نمی بینی که اگر پادشاهی بخواهد شهری از شهرها را آباد کند راه آن هم اینست که به اهلش بدهد آنمقداری که در زمین بکارند و آنچه را که تا رسیدن محصول قوت و معیشت خود قرار دهند. نگاه کن که چگونه می یابی مثال را در آنچه گذشت از تدبیر حکیم در زراعت که ثمر می دهد چنین ثمر فراوانی که هم برای قوت کفایت کند و هم برای زراعت و همچنین است درخت و گیاه و نخل که این چنین رشد می کنند و فراوان می شوند بنابراین می بینی اصل یک درخت را که در اطرافش جوانه هائی فراوان رشد کرده و احاطه میکنند آیا چرا چنین شده جز اینکه باشد در آن آنچه مردم از آنها می برند و در احتیاجات خود بکار می برند و آنچه رد می شوند در زمین کاشته می گردد پس اگر اصل درخت همچنان تنها می ماند و هیچ جوانه در دورش نمی زد و زیاد نمی شد هیچگاه ممکن نبود که از آن ببرند و در حوائج بکار برند و نه می شد که از آن دوباره در کاشتن استفاده کنند، گذشته از این اگر آفتی به آن می رسید و اصلش هم قطع میشد دیگر جانشین نداشت. تأمل کن روئیدن این حبه ها را از عدس و ماش و باقلا و امثال اینها می بینی که آنها خارج می شوند در ظرفهائی مثل همیان تا اینکه حبه را حفظ کند از آفات تا موقعی که حبه سفت و محکم گردد همچنان که مشیمه برای جنین بهمین معنی می باشد و اما گندم و مشابه آن خارج می شود در میان پوستهای سختی که طبقه رویهم قرار گرفته اند که بر سر آنها از سنبل بمانند نیزه قرار گرفته تا اینکه پرنده ها را از آن مانع شوند و حبوبات بر کشاورز فراوان باقی ماند، اگر کسی بگوید مگرنه چنین است که پرنده از گندم و حبوبات می خورند؟ به او گفته می شود بلی بناهم بر این است زیرا پرنده هم مخلوقی از مخلوقات خدا است و خداوند برای او هم در آنچه در زمین می روید حظی گذاشته لکن حبوبات با این حجابها حفظ می شوند تا اینکه پرنده به همه آنها دسترسی نداشته باشند تا با آن بازی کند و فساد نماید فساد فاحشی زیرا پرنده اگر به دانه های بی مانع برسد به جای آن می افتد جائیکه از بین می برد و آنقدر می خورد که تخمه کرده و می میرد و کشاورز هم دست خالی می ماند بهمین جهت بر حبوبات پیرهنها و حجابها قرار داده شده تا آنها را حفظ کند و پرنده هم از آن بکمی برسد و قوت خود نماید و اکثرا برای انسان بماند زیرا اوست که اولویت دارد و درباره حبوبات زحمت کشیده و صحرا دیده است و بالاخره آنچه انسان به آن احتیاج دارد بیشتر از آنست که پرنده به آن محتاج است . تأمل کن حکمتی را که در آفرینش درخت و نباتات بکار رفته است چه آنها که دائم به غذا احتیاج دارند مانند احتیاج حیوانات و دهانی هم مثل دهنهای حیوانات ندارند و حرکتی هم که بجنبد و بسوی غذایشان بروند ندارند لذا بنهایش در زمین فرو رفته تا از زمین غذا بگیرد و برساند به شاخه ها و آنچه در شاخه ها است از برگ و میوه ها بنابراین زمین به آنها مانند مادر است که تربیتشان می کند و بنهایش که مانند دهانها است زمین را بدهان می گیرد تا از زمین غذا دریافت نماید همچنانکه اصناف حیوان از مادرنشان غذا می گیرند و می مکند آیا ندیده ای ستونهای خیمه ها را که چگونه به طنابهای از همه جانب بسته شده تا اینکه عمود مستقیم بایستند و به این طرف و آنطرف متمایل نباشد همچنین می یابی نباتات را که برای آنها هم ریشه هائیست در زمین پهن شده و بهر طرف کشیده شده اند و او را نگهداشته اند و اگر چنین نبود چگونه می شد که نخل به آن درازی و درختهای بزرگ و تنومند ثابت بایستند در وزش بادهای شدید بنابراین نگاه کن حکمت خقلت را که چگونه بر حکمت صنایع سبقت دارد در واقع آن چاره ای که اهل صنعت در ثبات خیمه ها و سراپرده ها بکار می برند در خلقت شجر پیشی گرفته زیرا خلقت درخت پیش از صنعت خیمه ها است مگر نمی بینی که چوبها و ستونهایش از درخت است پس صنعت از خلقت گرفته شده است. ای مفضل تأمل کن در خلقت برگ خواهی دید در او بمانند رگهائی که در آن منتشر شده همه جا میان آنها نسبتا رگ کلفت تر است که در طول و عرض برگ کشیده شده و از آنها باریک تر است که دور و بر رگهای غلیظ می باشد که بافته شده خیلی محکم و غیرقابل انحلال چه اگر برگ از آنچیزها بود که با دست درست می شود مثل صنعت بشر هیچگاه فارغ نمی شد از درست کردن برگ تنها یک درخت در یک سال تمام و محتاج می شد به آلتها و حرکتها و علاج و کلام ولی طوری شده که در طول چند روز از بهار همه آنها درست می شود آنقدر که کوهها و دشتها و بیابانها را پر می کند بدون حرکت و کلام جز باراده نافذ در هر چیز و فرمان اجراء شده، بشناس با اینهمه علت این رگهای نازک را، آنها قرار شده در تمام برگ پهن شود تا سیرابش نماید و آب را به آن برساند بمانند رگهای منتشرشده در بدن بجهت رساندن غذا بهر جزء جزء بدن و در رگهای غلیظ معنای دیگری هم هست و آن اینکه آنها برگ را نگهداری می کنند با سفتی و سختی که دارند تا برگ درهم پیچیده نشود و خرد نگردد لذا می بینی یک برگ را بمانند برگهای درست شده از پارچه ها که در آن چوبهائی بکار رفته که در طول و عرضش کشیده شده تا همدیگر را نگهدارند و مضطرب نشوند اینجاست که صناعت بشر خلقت را حکایت می کند اگرچه حقیقتاً آن را درک نمی نماید. فکر کن در این تفته و هسته و در علت آن چه آن در اندرون میوه گذاشته شده تا قائم مقام کاشتن نهال باشد اگر وقتی مانعی برای کاشتن آن بهم برسد همچنانکه چیز ارزش دار که خیلی مورد احتیاج است در جایی حفظ می شود که هر چه به آنها که در جاهای دیگر است حادثه رخ دهد در محل دیگر پیدا شود از این گذشته آنها با سختی خود سستی و لطافت میوه را حفظ می کنند چه اگر هسته نبود میوه له می شد و از آن پاشیده می گشت و زود فاسد می شد و بعضی از آنها غذائیت دارد و خورده خورده می شود و روغنش استخراج می گردد و در اقسام مصلحتها استعمال می شود، برایت روشن شد محل حاجت از هسته و تنته . فکر کن الان در این چیزی که بالای هسته از خرمای تازه است و بالای تنته از انگور و در علت آن و چرا باین هیئت در می آید در حالیکه ممکن بود بجای آن چیزی باشد که قابل خوردن نشود مثل چیزی که در سرو و چنار و مانند آنها می روید، پس چرا در بالای آن این خوردنیهای لذیذ بیرون می آید جز اینکه انسان از آن برخوردار شود ؟ فکر کن در تدبیرهائیکه درباره درخت بکار رفته خواهی دید که در هر سال یکمرتبه می میرد و حرارت غریزیه در تنه اش محبوس می شود و مواد میوه ها در آن متولد می گردد، سپس زنده شده و شکوفا می گردد و این میوه ها را بتو می آورد یکی پس از دیگری همچنانکه دیده ای انواع پختنی ها را که با دست درست می شود به اقسام مختلف یکی پس از دیگری، شاخه ها را می بینی که از درخت میوه را بتو تقدیم می کند بمانند اینکه با دست آن را بتو می دهد و گیاهان خوشبو را می بینی که روی ساقه خود را بتو عرضه می کند مثل اینک خود بسویت می آیند، حالا : این تدبیر از کیست جز از مقدر حکیم و علت این چیست؟ جز اینکه انسان باین میوه ها و ریاحین تنوع و تفکه نماید؟ و تعجب از کسانیست که بجای شکرگذاری از این نعمتها منکردهندۀ این نعمت می شوند. عبرت گیر از خلقت انار و آنچه می بینی در آن از اثر عمد و تدبیر زیرا می بینی در آن بمانند تپه هائی از پیه انباشته شده در اطرافش و حبه ها را که چیده شده مانند آنچه با دست چیده می شود و می بینی حبه ها را که قسمت قسمت شده و هر قسمت از آن به لفافه پیچیده لفافه ای که بطور شگفت آور و لطیف بافته شده است و پوستش را که همه را در بر می گیرد، آیا در این صنعت تدبیر که را است که جایز نشده که اندرون انار تنها حبه باشد و این بجهت اینست که حبه ها بعضی بعض دیگر را نگهداری نمی کند و این شخم(پیه) گذاشته شده تا حبه را پرورش دهد و تغذیه اش کند آیا نمی بینی که ریشۀ حبه در پیه فرو رفته است و با این لفافه ها پیچیده شده تا نگهداری کند و مضطرب نشود و بالای همه پوشانده است با پوششی محکم و نگهدارنده تا از آفتاب نگهداریش کند، و این جمله کم است از سخن زیاد در وصف انار و درآن حرف زیاد است برای کسی که بخواهد زیاد صحبت کند و درباره اش سخنوری نماید لکن در این مقدار که گفتم در دلالت و اعتبار کافی می باشد. فکر کن این مفضل درباره میوه این بوته های ضعیف که این چنین میوه های سنگین از قبیل کدو، خیار، خربزه دارد و آنچه از حکمت و تدبیر در آن بکار رفته زیرا موقعی که مقدر شده این چنین میوه ها را بدهد قرار شده که بوته اش در زمین بخوابد چه اگر ایستاده باشد بمانند ایستادن سنبل ها یا مثل ایستادن درخت هیچگاه نمی توانست این میوه های سنگین را بردارد و بطور مسلم پیش از رسیدن میوه و کامل شدنش می شکست . نگاه کن که چگونه در روی زمین دراز کشیده تا میوه هایش بر زمین قرار گیرد و زمین آنها را حمل نماید بنابراین بوته کدو و خیار را می بینی که بر زمین پهن شده و میوه هایش بر زمین پخش گردیده و در اطراف آن، بمانند گربه که روی زمین خوابیده در حالیکه بچه هایش دورش را گرفته اند تا از آن شیر بخورند . نگاه کن میوه ها را که چگونه در وقت مناسب و مشابه می رسند در شدت گرمای تابستان و هوای داغ مردم با شوق و ولع آن را می گیرند و استفاده می کنند و اگر در زمستان می رسید مسلما با کراهت مردم روبرو می شد و از خوردن آن خودداری می کردند بعلاوه اینکه در آنها برای بدنها ضرر بود. آیا نمی بینی که گاها از خیار در زمستان می رسد و مردم به خوردنش رغبت نمی کنند مگر افراد هوسی که حتی از خوردن چیزهای مضر هم خودداری نمی کنند و نتیجتاً برایش ناگواری می شود . فکر کن ای مفضل در نخل چه در آن اناث است احتیاج به تلقیح دارد لذا در آن ذکور هم شده تا لقاح بعمل آید بنابراین ذکر در نخل بمنزله ذکور در حیوان است که اناث را تلقیح می کند تا حامله شود و نخل حامله نمی شود، در خلقت تیر نخل تأمل کن که چگونه است ؟ خواهی دید مثل بافته شده بدون نخ قسمتی در طول مثل تار و قسمتی بعرض مثل پود عینا مثل آنچه با دست بافته می شود و این بخاطر آنست که محکم و سفت شود تا نشکند بواسطه خوشه های سنگین خرما و وزیدن بادهای سخت در آن گونه در روی زمین دراز کشیده تا میوه هایش بر زمین قرار گیرد و زمین آنها را حمل نماید بنابراین بوته کدو و خیار را می بینی که بر زمین پهن شده و میوه هایشت بر زمین پخش گردیده و در اطراف آن، بمانند گربه که روی زمین خوابیده در حالیکه بچه هایشت دورش را گرفته اند تا از آن شیر بخورند . نگاه کن میوه ها را که چگونه در وقت مناسب و مشابه می رسند در شدت گرمای تابستان و هوای داغ مردم با شوق و ولعغ آن را می گیرند و استفاده می کنند و اگر در زمستان می رسید مسلما با کراهت مردم روبرو می شد و از خوردن آن خودداری می کردند بعلاوه اینکه در آنها برای بدنها ضرر بود. آیا نمی بینی که گاها از خیار در زمستان می رسد و مردم به خوردنش رغبت نمی کنند مگر افراد هوسی که حتی از خوردن چیزهای مضر هم خودداری نمی کنند و نتیجتاً برایش ناگواری می شود . فکر کن این مفضل در نخل چه در آن اناث است احتیاج به تلقیح دارد لذا در آن ذکور هم شده تا لقاح بعمل آید بنابراین ذکر در نخل بمنزله ذکور در حیوان است که اناث را تلقیح می کند تا حامله شود و نخل حامله نمی شود، در خلقت تیر نخل تأمل کن که چگونه است ؟ خواهی دید مثل بافته شده بدون نخ قسمتی در طول مثل تار و قسمتی بعرض مثل پود عینا مثل آنچه با دست بافته می شود و این بخاطر آنست که محکم و سفت شود تا نشکند بواسطه خوشه های سنگین خرما و وزیدن بادهای سخت در آن موقعی که نخل می شود و نیز آماده شود برای سقفها و پل و غیر از اینها در چیزهائیکه بکار گرفته می شود موقعی که تیر می شود و همچنین است تخته ها خواهی دید مثل بافته شده بعضی در بعضی فرو رفته بطول و عرض عینا مانند تداخل اجزاء تار و وپود مع ذلک در آن استحکامی است تا اینکه صلاحیت داشته باشد برای آلاتی که از آن بکار گرفته می شود چه اگر آن مثل سنگ خشک می شد نمی شد که در سقفها یا در جاهای دیگر که تخته در آنها بکار می رود بکار رود مانند درب ها و تخت ها و صندوق ها و مانند اینها . و از بزرگترین مصلحتها در تخته اینست که روی آب می ماند و در آب فرو نمی رود همه این را می دانند ولی همه سر بزرگ این را نمی دانند چه اگر این حالت در او نبود چگونه می شد این کشیتها و ظرفهایی که بارهایی مانند کوه را حمل می کنند و از کجا مردم این توفیق را پیدا می کردند که با خرج کم مال التجاره را از شهری بشهر دیگر حمل نمایند در غیر اینصورت مسلما خرجش زیاد می شد بطوریکه چیزهائیکه مردم باو احتیاج داشتند در شهرها ناپیدا می شد یا مشکل بدست می آمد. در این دواجات و اصل و ریشه های آن فکر کن و در آنچه مخصوص شده هر یک از آنها بعملی در بعضی از دردها، این یکی در مفصل فرو می رود و فضول غلیظ را بیرون می کشد مانند شاهتره و این مره سودا را بیرون می آورد مانند افتیمون، و این بادها را از بین می برد مانند سکبیج(کتیرای مخصوص است از لغت نامه دهخدا) و این ورمها را آب می کند و مانند اینها از کارهای داوجات آیا کیست که این قوه ها را در آنها گذاشته جز کسیکه آفریده است آنها را برای منفعت و کی مردم را به آنها آگاهانید جز آنکسی که آن نفع را در آنها گذاشته و کی و کجا می توان واقف شد به این منفعتها در آن گیاهان بواسطه عرض و اتفاق همچنان که گویندگان می گویند. و حالا درباره انسان اغماض بشود که او بواسطه ذهن و لطیف فکر و تجره اش متوجه این منافع شده آیا حیوانات چطور؟ حیوانات چگونه آگاه به خواص آنها شده اند که بعضی از درندگان جراحتش را مداوا می کند اگر حاجتی باو برد با بعضی از دواهای گیاهی خوب می شود و بعضی از پرندگان با آب دریا تنقیه می کند که فضولات در او حبس شود و سلامت خود را باز می یابد و امثال اینها زیاد است . و شاید تو شک بیاوری در این نباتاتی که در بیابانها می روید در جاهائیکه انس و انیسی در آنجا وجود ندارد و خیال کنی که آنها چیز زاید و بیفائده ایست و حاجتی به آنها نیست . در صورتیکه چنین نیست بلکه آنها طعام این وحشیها است و دانه هایش هم غذای پرندگان و شاخه هایش نیز هیزم است که مردم بکار می برند و در آنها غیر از اینها خواصی است که با آن بدنها معالجه می شود و چیزهائیست که پوستها با آن دباغی می گردد و چیزهائی که اشیاء با آن رنگ آمیزی می شود و مانند اینها از مصلحتها . ایا نمی دانید که کم ارزش ترین و حقیرترین گیاه بردی است و آنچه به آن شبیه است در سستی در صورتیکه آنهم با حقارتش منفعتها دارد از جمله درست کردن کاغذ بواسطه آنست که پادشاهان و غیرپادشاهان به او احتیاج دارند و از آن حصیرها درست می کنند که همه مردم آن را بکار می برند و از آن غلافها درست می شود که ظرفها را نگهداری می کند و در لابلای ظرفها در صندوقها می گذارند که نشکند و معیوب نشود وامثال این از منافع . بنابراین عبرت گیر از اقسام منفعتها در مخلوق کوچک و بزرگ و در آنچه برای او قیمتی است و در آنچه اصلا قیمتی ندارد و از این پست تر فضولات آدمی زاد است که در آن بی ارزشی با نجاست جمع شده که موقعیتش در زراعت و صیفی کاری و سبزیجات جامع ترین موقعیت است که هیچ چیز با آن برابری نمی کند بطوری که هر نوع سبزی خوب رشد نمی کند و صالح نمی گردد مگر با زبل و کودی که مردم از آن نفرت دارند و خوششان نمی آید که به او نزدیک شوند. بدانکه منزلت چیزی تنها بحسب قیمتش نیست بلکه دو قیمت داریم در دو بازار که با هم مختلف است و ای بسا چیز کم ارزش است در بازار تجارت، گرانبها است در بازار علم بنابراین کوچک مشمار عبرتی را که از چیز حقیر و کم قیمت بدست می آید و اگر طالبان کیمیا بدانند که در عذره چی هست مسلما آن را بعالیترین قیمتها می خرند و در آن غلو می کنند برچسبها: ترجمه کتاب توحید مفضل
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۹ساعت 14:34  توسط ازشاگردان ایشان
|
« بحثي پيرامون توحيد،عدل و معاد » ● انسان در لابهلاي اين كلمات خداوند را ميبيند روشنتر از ديد چشم (از كتاب توحيد مفضل، ترجمه آيتالله العظمي فاطمي): آنچه در اينجا آمده: ترجمه حديثي از امام ششم جعفربنمحمد عليهماالسلام، كه در چهار نوبت در چهارروز به يكي از اصحابش مفضل بيان فرموده است. امام به منظور هدايت و تنوير افكار گلهاي باغستان خلقت را از هم باز نموده آفريننده آنها را خاطرنشان مينمايد بطوريكه خوانندهي ما در لابلاي كلمات خداوند را ميبيند روشنتر از ديد چشم. (لازم به ذكر، آنكه قسمت اول حديث در اينجا آورده شده است) مفضل يكي از اصحاب امام صادق(ع) است گويد: آن روز پس از نماز عصر در روضهي پيغمبر(ص) بين قبر و منبر نشسته بودم كه خداوند سبحان چه مقام والائي از شرف و فضيلت به پيغمبراكرم عنايت فرموده كه هنوز امت نشناختهاند و بعضيها به آنها جاهل، در اين فكر بودم كه اين ابيالعوجاء (يكي از ملحدين زمان) آمد نشست جائيكه كلامش را ميشنيدم، تا او نشست مردي از يارانش نيز رسيد و در كنارش جا گرفت. ابنابيالعوجاء شروع به سخن نموده گفت: صاحب اين قبر به كمال عزت رسيد و شرافت را به جميع خصالش حيازت نموده بحظّ اعلي نائل شد، رفيقش گفت او فيلسوف بود ادعاي مرتبهي برتري كرد و براي اثبات مدعايش معجزههائي آورد كه عقلها را مبهوت كرد تا جائيكه وقتي عقلا و فصحا و خطبا دعوتش را پذيره كردند مردم فوجفوج در دينش داخل شدند، اسم خود را قرين اسم خدا نمود و بالاخره در هر شهر و ديار و هر نقطه از زمين كه دعوتش رسيده هر شبانه روز پنج نوبت با صداي بلند ندا ميدهند تا يادش هميشه تازه شود و دعوتش سست نگردد. ابنابي العوجاء گفت درباره محمد سخن نگو عقل من دربارهي او حيران است در خصوص اصل و ريشه كه او برآن راه ميرود صحبت كن سپس در ابتدا پديدهها سخن به ميان آورد و خيال كرد كه آنها با اهمال و تصادف بوجود آمده و صنعت و تقديري بكار نرفته است بلكه تمام چيزها خودبخود بوجود آمده بدون مدبر و خالق و اين چنين دنيا از اول بوده و خواهد بود. مفضل گويد: شنيدن اين سخن مرا بغضب درآورد در آن حال شدت غضب گفتم اي دشمن خدا ملحد شدي و منكر آفريدگارت گشتي خداوندي كه تو را در بهترين قواره ايجاد نموده و در بهترين صورت تصويرت كرده است و در احوالات مختلف سيرت داده تا به اينجا كه هستي رسانيده است، تو اگردر نفس خود تأمل كني و دقت حس و دركت بر تو راست بگويد دلائل ربوبيت و آثار صنع او را در خود بر پا ميبيني، گفت ببينم، تو اگر از اهل كلامي با تو از دريچه كلام وارد شوم و اگر حجت و دليلت ثابت شد تابعت شوم و اگر از اهل كلام نيستي تو كلامي نداري- و اگر از اصحاب جعفربنمحمد(ص) هستي او هرگز با ما چنين گفتگو نميكند ومثل تو با ما مجادله نمينمايد او از كلام ما بيشتر از آنچه تو شنيدي شنيده است اما در خطاب بر ما زشتي نكرده و از جوانب تجاوز ننموده است او مردي حكيم و عاقل و وزين است غضب و سبكي و تندي بر او مسلط نميشود او كلام ما را كاملا گوش ميدهد تا جائيكه سخن ما به پايان ميرسد و خيال ميكنيم كه او را مجاب كردهايم ولي او كمترين سخن حجت و برهان ما را در هم ميشكند و ما را ملزم نموده و حجت خود را بر ما تمام مينمايد بطوريكه عذر ما قطع ميشود و براي جواب او نميتوانيم رد بياوريم اگر تو هم از اصحاب او هستي مثل او با ما سخن بگوي. مفضل گويد: از مسجد خارج شدم محزون و متفكر در اينكه اسلام و مسلمانان گرفتارند به كفروالحاد اين جمعيت يكسره آمدم خدمت مولايم صلواتالله و سلامعليه مرا گرفته و شكسته ديد فرمود چه شده تو را؟ جريان سخنان كفر آميز آن دو را گفتم و به آنچه آنها را با آن رد نمود به حضرت خبر دادم، امام فرمود براي تو از حكمت باري جل و علاوتقدس اسمه درباره خلقت عالم و حيوانات درنده و بهائم و مرغها و خزندگان و از هر ذيروحي از چهارپايان و از عالم نباتات درختان مثمره و غير مثمره و دانهها وسبزيجات ماكول و غيرماكول خواهم گفت مطالبي كه بصيرت پيدا كنند وعبرت بگيرند از آن عبرت گيرندگان و با دانستن آن دل آرام گردند مؤمنان ومتحير شوند در آن ملحدان، فردا صبح زود پيش من بيا. مفضل گفت از پيش آن حضرت برگشتم شادان و خوشحال و آن شب بر من طولاني شد از انتظاري كه به وعده آن حضرت داشتم چون صبح شد حركت كردم و با كسب اجازه داخل شدم و پيش روي حضرتش قرار گرفتم فرمود بنشين، نشستم سپس پا شد بسوي حجرهاي كه در آن خلوت ميكرد من هم پا شدم فرمود پشت سر من بيا من هم رفتم، داخل حجره شد من هم پشت سر آن حضرت داخل شدم حضرت نشست من هم پيش روي مبارك نشستم، فرمود اي مفضل گويا امشب از بس انتظار وعده مرا ميكشيدي شب برايت خيلي طولاني شده گفتم بلي اي مولاي من. فرمود اي مفضل خداوند بود و چيزي قبل از او نبود و او باقيست و نهايتي براي او نميباشد سپاس او را است برآنچه بما الهام كرده و بر او شكر برآنچه بما عطا فرموده است بلي خداوند ما را مخصوص گردانيده از دانستنيها به اعلاي آنها و از درجات بالا به شريفترين آنها وما را بر جميع خلق انتخاب كرده به علم خود و ما را بر خلق مؤتمن و شاهد قرار داده به حكمت خود، گفتم مولاي من اجازه ميدهيد كه مطالب مشروحه را بنويسم و داشتم قلم و كاغذ آماده ميكردم، فرمود بلي بنويس. اي مفضل شككنندگان درباره حق، به اسباب و معاني در خلقت جاهلند و فهم آنان كوتاه است از تأمل صواب و حكمت در آنچه خالق متعال ايجاد نموده از اصناف مخلوقات در بر و بحر و سهل و جبل و آفريده است و از كوتاهي دانش به راه انكار رفتهاند و از ضعف بصيرت به تكذيب و عناد رو كردهاند تا جائيكه آفرينش اشياء را انكار نموده و مدعي شدهاند كه تمام اشياء به اهمال و تصادف شده و صنعت و تقديري در آنها بكار نرفته و نه حكمتي از مدبر و صانع، برتر است خداوند از آنچه توصيف ميكنند و خدا بكشدشان به كجا رو ميگردانند؟ و آنان در گمراهي و نابينائي و تحيرشان به منزله نابيناياني هستند كه داخل ساختماني شوند كه به محكمترين و زيباترين اسلوب بنا شده و با زيباترين فرشها و مفروش گشته و در آنجا اقسام طعامها و آشاميدنيها و لباسها و جميع مايحتاج مهيا شد و هر چيز در آنجا جاي مناسب خود قرار گرفته است بر طبق تقدير حكمت و تدبير و آنها در آن ساختمان به چپ و راست ميروند و در اطاقهاي آن وارد و خارج ميشوند در حاليكه چشم و بصريت آنها از آن محبوب است نميبينند ساختن و پرداختن ساختمان را و آنچه در آن مهيا شده، واي بسا بعضي از آنها بچيزي در آنجا برخورد ميكند كه آن چيز در محل خود قرار گرفته و براي حاجتي درآن نهاده شده و آن بغرض و هدف از آن چيز جاهل است لذا بدوبيراه ميگويد و غضب ميكند و زبان به مذمت خانه و باني آن باز ميكند اينست حال اين طبقه از مردم در آنچه كه از امر خلقت و ثبات صنعت انكار ميكنند زيرا آنان چون ذهنشان از درك معرفت اسباب و عللاشيأ غائب و نارسا شد دراين عالم بطور حيران جولان ميدهند و آنچه را از محكمكاري وزيبائي صنعت و صواب در تهيه آنها بكار رفته نميفهمند واي بسا بعضي از آنان بر چيزي واقف ميشود براي اينكه بعلت و فوائد آن جاهل است عجله كرده زبان ملامت باز ميكند و ميگويد محال و خطا است مثل چيزي كه فرقه مانويه كافر به آن اقدام ميكنند و مثل انكار فرقه ملحده مارقه و مانند آن از اهل گمراهي، كه خود را مشغول كرده از طاعت خداوند به اموري چند كه محال و بي اساس است. اينجاست كه لازم است بر كسانيكه خداوند آنها را به نعمت معرفت خود برخوردار نموده و به دينش هدايت كرده است وقوف يافتهاند به اسرارو لطائف تدبير در پديدهها با دلائل و نشانههائي كه نصب شده و بسازنده خود دلالت مي كنند، به اينكه حمد و سپاس آفريدگار و مولاي خود را زياد نمايند. و براي استقامت در آن و زياده طلبي در امر بصيرت بسوي او راغب شوند زيرا اوست كه نامشبزرگ و مقدس است فرمود: « لئن شكرتم لازيدنكم و لان كفرتم ان عذابي لشديد.» اگر شكر نعمت كنيد البته نعمت را بر شما زياد خواهم كرد و اگر كفران ورزيد عذاب من شديد است. اي مفضل اولين راه و اول دليلها بر خداوند كه بر جلالت است قدس و پاكي او حاضر و آمادگي اين عالم و تأليف اجزاء آن ونظام آن است زيرا اگر اين عالم را آن چنانكه هست در نظر بگيري با فكر خود و با عقلت تميز دهي عالم را مانند يك خانه ساخته شده خواهي يافت كه در آن هرچيزي كه بندگانش به او احتياج دارند مهيا شده: آسمان برافراشته مانند سقف زمين گسترده شده مثل بساط ستارهها در كنار هم افتاده مثل چراغها، جواهرات خزينهها مثل ذخيرهها، خلاصه هرچيز در آن به جهت امري مهيا شده است و انسان مثل صاحب اين خانه است كه جميع آنچه در آن هست در اختيارش گذاشته شده، اقسام نباتات جهت احتياجاتش و اصناف حيوانات در مصلحتها و منفعتهايش بكار ميروند- و در اين جمله دلالت واضح است براينكه عالم خلق شده است روي تقدير و حكمت و بر نظام متين و آفريدگار آن واحد است. اوست كه عالم را تأليف و اجزاء آن را به همديگر مرتبط و منظم نموده است با جلالت است قدس و پاكي او و برتر است شأن او و با كرامت است وجه او و نيست خدائي غير از او، برتر است از آنچه مشركان ميگويند و بزرگتر از آنست كه گمراهان ميبافند. اينك شروع ميكنم به تأمل در آفرينش انسان اي مفضل بشناس به واسطه آن. اولين دليل تدبيري است كه در ميان رحم براي او بكار رفته است در حاليكه به سه تاريكي پيچيده شده: تاريكي شكم، تاريكي رحم، تاريكي مشيمه(بچهدان) آنجا كه براي او چاره و علاجي راجع به طلب غذا و دفع اذي نبود و نه جلب نفع ميتوانست كند و نه دفع ضرر در آنجا از خون حيض بر او جاري ميشود و اورا تغذيه ميكند همچنانكه آب گياه را تغذيه مينمايد همينطور غذايش هست تا موقعي كه خلقش كامل و بدنش محكم گردد و پوستش در مقابل تماس با هوا قوي و چشمش به مقابله با روشني مستعد شود در اين موقع درد زايمان مادرش را تكان ميدهد تكاني سخت و درد فشار ميآورد تا بچه متولد شود وقتي متولد شد خوني كه در رحم با آن تغذيه ميشد به سوي پستانها جاري ميگردد و طعم و رنگش به قسمت ديگر از غذا مبدل ميشود و آن (شير)، از خون بهتر و به مزاج بچه موافقتر است در موقع ولادت زبانش را دور دهان ميگرداند و لبها را حركت ميدهد و به اين واسطه پستان مكيدن ميخواهد، دو پستان مادر را مانند دو ظرف كوچك آويزان پيدا ميكند، از شير تغذيه ميكند مادامي كه بدنش تر و رودههايش باريك و اعضايش نرم است تا موقعي كه تحركي در بدن ايجاد شود در اين موقع غذايي ميخواهد كه قدري سفت و سخت باشد تا بدنش را محكم و قوي گرداند دندانهاي آسيا كننده و برنده ميرويد تا آن طعام را بجود تا نرم شود و قورت دادنش آسان گردد همچنين هست تا درك كند وقتي درك كرد اگر پسر هست در صورتش موي ميرويد و اين علامت ذكوريت و عزت مرد است كه به واسطهي آن از مرز بچگي خارج و از مشابهت زنان بيرون ميآيد و اگر دختر است صورتش همچنان موي پاك ميماند تا بر او زيبائي و درخشندگي باقي بماند كه به واسطه آن مردان تحريك ميشوند زيرا در آن دوام نسل و بقاي آن است. مفضل گويد: عرض كردم مولاي من بعضاً ديدهام كسانيرا كه در آن حالت ماندهاند و در صورتشان موي نروئيده ولو اينكه خودشان به حال كبر سن رسيدهاند؟ فرمود اين به سبب نتيجه كارهاي خودشان است و خدا هيچگاه به بندگانش ظلم نميكند، حالا كيست كه همواره به بچه نظارت دارد تا در هر مرحله مايحتاج او را فراهم ميكند آيا جز كسي است كه او را ايجاد كرده پس از آنكه چيزي نبود سپس به مصالح او عهدهدار شده، اگر بنا باشد كه اهمال و تصادف چنين كارهاي مدبرانه انجام دهد آن وقت لازم ميشود كه اراده و تقدير هميشه خطا و محال انجام دهد زيرا آن دو ضد اهمالاند و اين گفتار شنيعترين گفتار است و كسيكه چنين گويد دليل جهالتش ميباشد زيرا اهمال كار درست نميكند و تضاد هم ايجاد نظم نمينمايد برتر است خداوند از آنچه كج فركان و كج انديشان ميگويند برتري بزرگ و اگر مولود حين زمان تولد فهميد و عاقل بود منكر عالم ميشد و حيران ميماند و عقلش را از دست ميداد زيرا ميديد چيزهائي را كه شناسايي نداشت و بر او وارد ميشد چيزي كه مثلش را نديده بود از اختلاف صورتهاي عالم از حيوانات و پرندگان وامثال اينها از چيزهائيكه ساعت به ساعت مشاهده ميكرد و روز به روز اقسام مختلف ميديد و اين را قياس كن به آنكه از شهري به شهر ديگر اسير رود و او عاقل باشد مسلماً واله و حيران ميشود و نميتواند زود حرف آنها را ياد بگيرد و با آداب آنها مؤدب باشد مثل كسي كه اگر از كوچكي در حاليكه عاقل نبوده، گذشته از اين اگرعاقل متولد ميشد در خود حقارت و خواري ميديد زيرا خود را در آغوش ديگران و پيچيده در پارچه و كهنه، شير ميخورد و به پشت در مهد ميخوابد آري او ناچار است كه در اين حالات باشد براي نازكي بدن و نرمي وتري جسم در موقع تولد و باز اگر عاقل متولد ميشد آن حلاوت كه در طفل ميبينيم ديده نميشد روي اين ملاحظهها بچه ناعاقل و نافهم به دنيا ميآيد اشياء را با ذهن ضعيف ملاقات ميكند و با معرفت ناقصه، سپس مندرجاً معرفتش افزوده ميشود تا جائيكه با همه چيز الفت پيدا ميكند و تدريجاً با همه آشنا ميشود و از تأمل و حيرت بيرون ميآيد و اشياء را با تعقل و چارهانديشي بكار گرفته و به زندگي ميپردازد در نتيجه يا اهل اعتبار و طاعت ميشود و يا اهل سهو و غفلت و معصيت و در اين وضع نتايج ديگري هم هست زيرا اگر تامالعقل متولد ميشد و روي پاي خود مستقل ميايستاد آن حلاوت و شيريني تربيت اولاد از بين ميرفت و از بين ميرفت آنچه مقدر شده نسبت به پدرومادر كه مشغول تربيت اولاد باشند و به مصالح و نتايجي برسند و از بين ميرفت آنچه واجب ميكند تربيت پدرومادر بر فرزند را از عوض مهربانيها و نيكيها كه فرزندان هم نسبت به پدرومادر در موقعي كه آنها هم بنوازش اولاد احتياج پيدا كنند نيكي كنند، و باز اولاد با پدرانشان الفت پيدا نميكنند و پدران هم با اولاد مثل بيگانه ميشوند زيرا اولاد از تربيت و نگهداري پدران مستغني بودند و در موقع ولادت از پدران جدا ميشوند در نتيجه شخص پدرومادر خود را نميشناسد و چه بسا از نكاح مادر و خواهرش امتناع نميكند يا با محرم ديگرش. زيرا نميشناسد و كمترين قباحت اين وضع بلكه شنيعتر و خيلي بدتر و قبيحتر و ناراحت كنندهتر اينكه اگر عاقل متولد ميشد ميديد از مادرش آنچه را كه ديدنش بر او حلال نيست و خوب نيست كه ببيند، آيا نميبيني كه چطور هرچيز خلقت در محل خود قرار گرفته و بطور خلاصه از خطا و لغزش چه در امور جزئي و باريك و چه در امور مهم و آشكار به دور ميباشد. اي مفضل بشناس آنچه در گريهي اطفال است از منفعت بدان كه در دماغ اطفال رطوبتي است كه اگر بماند باعث ضايعات بزرگ ميشود از رفتن ديد چشم و غيره، اين گريه بچه است كه آن رطوبت را از دماغ طفل پائين ميآورد و در نتيجه بدنشان سالم ميگردد آيا نه چنين است كه جائز باشد كه بچه با گريه به نفع برسد و پدرومادرش از اين بياطلاع باشند و مرتباً درصدد آرام كردن بچه و ساكت نمودن او باشند در حالي كه نميدانند گريه به حال بچه بهتر است و عاقبتش نيكوتر. همچنين است در بسياري از چيزها كه منافعي نهفته است و مردم جاهل و ملحد نميدانند چه اگر بدانند قضاوت نميكنند به اينكه در آن نفعي نيست بلي آنان جاهلند و سبب و علت آن را نميدانند و عارفان به حق آگاهي دارند و بسياري از چيزها كه دانش مخلوق به آن نميرسد و علم خالق جل وعلا به آن احاطه دارد. و اما ريقي كه از دهان بچهها جاري ميشود در اين هم سري است كه رطوبتي را از بدن خارج ميكند كه اگر در بدن طفل بماند زيانهاي بزرگ بار ميآورد مثل كسيكه ميبيني رطوبت بر او غلبه كرده و او را به مرز ابلهي يا جنون يا اختلال عقل دچار ميكند و غير از اينها باعث مرضهايي مانند فلج و لقوه و مشابه آنها ميشود خداوند تبارك و تعالي قرار داده كه رطوبت از دهان بچهها سيلان نمايد تا در بزرگي بدنشان سالم شود و تفضل ميكند خداوند بر بندگانش چه در آنچه جاهلند و چه در آنچه شناسائي ندارند و اگر مردم نعمتهاي خداوند را بر خودشان بشناسند از فرو رفتن در معصيتها خودداري ميكنند منزه است خدا، چقدر بزرگ است نعمتهايش و چقدر فراوان است چه برمستحقين و چه بر غير مستحقين و برتر است از آنچه باطل پنداران ميگويند برتري بزرگ. اي مفضل نگاه كن؛ چگونه آلات جماع در مرد و زن جميعاً مناسب هم قرار گرفته، براي مرد آلتي خيزنده كه دراز ميشود تا اينكه نطفه به رحم برسد زيرا لازم است كه آبش در غير ريخته شود، و براي زن طرف گودي كه دو آب را در خود گيرد و بچه را نگهداري و براي او كه روزبهروز بزرگ ميشود در خود جاي باز كند و او را تا روز ولادت محافظت نمايد آيا اين همه از تدبير حكيم نازككار نيست؟ منزه و برتر است و از آنچه شرك قرار ميدهند. فكر كن از مفضل در عضوعضو بدن انسان و همه آنها را در نظر بگير كه هر كدام براي كاري ساخته شده؛ دستها براي كار و كنكاش، پاها براي راه روي زمين، چشمها براي تشخيص و راهيابي، دهن براي غذاخوردن، معده براي هضم غذا، كبد براي تصفيه غذا، منافذ و سوراخها براي خارج شدن فضولات، فرج براي به پا داشتن نسل و همچنين تمام عضوها كه وقتي خوب فكر كني و دقت نمايي هر چيزي را ميبيني كه طبق ثواب و حكمت براي چيزي ساختهاند. مفضل گويد؛ گفتم مولاي من عدهاي هستند كه ميگويند اينها از كارهاي طبيعت است، فرمود: از آنها بپرس كه اين طبيعت چيست؟ آيا چيزي است كه علم و قدرت دارد بمانند چنين كارها يا ندارد؟ اگر علم و قدرت بر او ثابت كردند پس چرا از اثبات خالق امتناع ميكنند در حاليكه اينها اثر صنعت و كارهاي او است و اگر گويند كه طبيعت اين كارها را بدون عمد و علم انجام ميدهد در صورتيكه ميبيني آثار صواب و حكمت كارهاي خود را بر آن انجام ميدهد (و اين اسباب و وسايل را عدهاي گمان ميكنند كه استقلال دارد لذا از خدا غافل ميشوند اما با كمي دقت معلوم ميشود كه همه چيز مستند بر قدرت و اثر اوست تعالي شانه.) فكر اي مفضل در رسيدن غذا به بدن و آنچه در آن تدبير شده است. طعام به معده وارد معده آن را ميپذيرد وصافش را به كبد ميفرستد، به وسيلهي رگهاي باريك و پردهاي سوراخ سوارخ كه مثل الك صاف كننده ساخته شده تا اينكه غيرصافي به كبد نرسد و آن را مريض نمايد و اين بدان جهت است كه كبد نازك و لطيف است و فضولات غيرصافي را متحمل نميشود، كبد آن را ميگيرد و به نحو مخصوص مبدل به خون مينمايد و خون به تمام اجزاء بدن نفوذ ميكند، در راهها و رگهاي مهيا شده براي اين منظور، و آنچه از فضولات و كثافات باقي ميماند در محفظههاي مهيا شده نفوذ ميكند، آنچه از آن جنس مره صفرا است به سوي مراره جاري ميشود و آنچه از جنس سودا است به طحال ميريزيد و آنچه از رطوبت و تري است به طرف مثانه جاري ميگردد، تأمل كن در حكمت تدبير بدن و قرارگرفتن هر عضو در مواضع مخصوص خود و آماده شدن اين ظرفها در آن تا فضولات را جمع كند و نگذارد آن فضولات در بدن منتشر شوند و بدن را مريض و نزار نمايند، چقدر مبارك است آنكه تقدير زيبا و تدبير محكم دارد و سپاس مراورا است همانسان كه خود سزاوار سپاس و اهل آن ميباشد. مفضل گويد: گفتم تعريف كن رشد و نمو بدن را تا آن كه به كمال و تمام برسد، فرمود: اولين مرحله تصوير جنين است در جايي كه نه چشم او را ميبيند نه دستي به او ميرسد، مدبر تدبيرش ميكند تا اينكه از رحم خرج شود در حاليكه به هر چه از عضوها احتياج دارد دارا ميباشد؛ از عضلهها و جوارح و تركيبات عضوها از استخوانها و گوشت و پي ومغز و رگ و عصب و غضروف وچون به عالم خارج بيرون آيد ميبيني كه چگونه با جميع عضوهايش نمو ميكند و شكل و هيبتش هميشه ثابت است نه زياد و نه كم تا رسد به حد رشد و كمال اگر عمرش باقيست يا اگر عمرش كوتاه است قبل از اين طومار زندگيش برچيده ميشود آيا اينها همه از لطائف تدبير و حكمت نيست؟ اي مفضل نگاه كن به آنچه انسان به آن مخصوص شده در خلقتش از شرافت و فضل كه نسبت بر بهائم دارد، انسان آفريده شده، راست ميايستد و صاف مينشيند و اين بدان جهت كه اشياء را با دستها و جوارح خود مقابل شود و بتواند با دستها كاروكنكاش نمايد اگر مثل چارپايان انسان هم برو قرار ميگرفت هرگز نميتوانست اين كارها را انجام دهد. حالا نگاه كن اي مفضل به اين حواسي كه خداوند به انسان مخصوص كرده و او را شرافتي برتر از غير او عنايت فرموده است چشمها در سر قرار گرفته مانند چراغهايي در بالاي منارهها تا اينكه از اطلاع به اشياء متمكن باشد و در اعضاء پائين مانند دستها و پاها مشغول فعاليت و حركت است علتي به آن نرسد و اثر در او ايجاد نشود و نقصان پيدا ننمايد و نه در اعضاء ميانه مانند صومعه است برحواس. حواس پنجگانه شد تا پنج قسمت را ملاقات كند و چيزي از محسوسات به جاي نماند؛ ديدن چشم آفريده شده تا رنگها بيفايده ميشد، شنيدن گوش آفريده شده تا رنگها را بگيرد چه اگر رنگها بود اما ديد چشمي در كار نبود بودن رنگها بيفايده ميشد، شنيدن گوش آفريده شده براي درك صداها و اگر صداها بود و شنوايي گوش نبود كه آنها را بگيرد بودن صداها بيجا بود و همچنين ساير حواس و اين مطلب متقابلاً چنين ميشد كه اگر ديد چشم بود اما رنگها نبود براي ديد چشم معنايي نبود واگر شنوايي بود اما صدا نبود براي شنوايي هم محلي نبود نگاه كن كه چگونه بعضي بعضي را درك ميكنند و براي هر حاسه محسوس قرار داده كه در آن كار كند و براي هر محسوسي حاسهي كه آن رابگيرد به علاوه چيزهايي كه ميان اين دو قرار دارد كه حاسه بدون آن تمام نميشود مانند روشني و هوا زيرا اگر روشني نبود تا رنگها را آشكار نمايد براي ديد چشم هيچگاه چشم رنگها را نميگرفت، آيا پوشيده ميماند به كسي كه خوب نگاه كند و فكر خود را بكار بيندازد درباره مهيا شدن حاسهها و محسوسها كه بعضيبعضي را درك ميكنند و چيزهايي ديگري كه با آنها كار حاسهها تمام ميشود اينكه اينها ممكن نيست مگر با عمد و اراده و اندازهگيري از خداي لطيف خبير. فكر كن اي مفضل در كسانيكه چشم را از دست ميدهند كه در كارهايش چه خللهائي رخ ميدهد او جاي پاي خود را و پيشروي خود را نميبيند، بين رنگها تميز نميدهد، بين منظرهي زشت و زيبا فرق نميگذارد و چاله را نميبيند اگر غافلتاً در آن بيفتد و نه دشمن را كه شمشير به او حواله كند و نميتواند يكي از اين صنايع را انجام دهد مانند نويسندگي، نجاري، زرگري، حتي اگر كسي گوش و شنوائي را از دست دهد كارهاي او زياد مختل ميشود از لذت و راحتي مخاطبت محروم ميشود و همچنين از لذت صداها و آهنگها، و بر مرم مجالست او سخت ميشود تا جائيكه از او ملول ميشوند چيزي از خبرها و گفتگوهاي مردم را نميشود به طوري كه مانند غايب ميشود ولو حاضر باشد يا مثل مرده ميشود و حال آنكه زنده است. و اما كسي كه عقلش را از دست بدهد او به منزله بهائم ميشود بلكه بدتر، زيرا بهائم چيزهايي را تشخيص ميدهند اما او نميدهد آيا نميبيني چطور جوارح و عقل وساير خصلتها كه با آنها است صلاح انسان و اگر يكي از آنها نبود چه گرفتاري بزرگ برايش رخ ميداد، تمام و كامل آفريده شد وچيزي كم ندارد، چرا چنين است زيرا بدنش و بينش و تقدير آفريده شده است. مفضل گويد: گفتم مولاي من پس چرا بعضيها چيزي از اين جوارح را ندارند و قهراً ناراحتيهاي مربوط به فقدان آن را ميبينند؟ فرمود براي تأديب و موعظه است نسبت به كسي كه مبتلا شده و براي غير او هم به واسطهي او، همچنانكه گاهي پادشاهان براي عقوبت بعضي را ادب ميكنند كه ديگران هم عبرت بگيرند و كسي هم اين را از آنان بد نميداند بلكه ايشان را در اين باره تحسين و تصويب مينمايند و براي مبتلايان به اين بليه پس از مرگشان آن قدر ثواب ميدهند البته در صورتيكه شكر و انابه در دنيا داشتند، كه مصيبت خود را در قبال آن كم و كوچك ميبينند به طوريكه اگر مخير نمايند پس از مرگ اختيار ميكنند كه به همان گرفتاري برگردند تا ثوابشان زيادتر شود. فكر اي مفضل در عضوهايي كه طاق و در عضوهايي كه جفت آفريده شده و در حكمت و تقدير و تدبير صحيحي كه در آنها بكار رفته است، سر از آن عضوهائيست كه طاق آفريده شده براي انسان صلاح نبود كه بيش از يك سر داشته باشد مگر نه اين است اگر يك سربانسان اضافه شود برايش سنگيني بدون فايده خواهد بود زيرا حواسي كه به آنها احتياج است در يك سر جمعاند گذشته از اين اگر انسان دو سر داشت در واقع به دو قسمت تقسيم ميشد اگر با يكينكلم ميكرد آن ديگر عاطل و باطل ميماند و اگر با هر دو يك كلام واحد را تكلم ميكرد يكي زيادي است كه احتياجي براي آن نيست و اگر با يكي كلامي بگويد غيركلامي كه با ديگري ميگويد در اين صورت شنونده نميداند كه به كدام يك گوش بدهد و كدام كلام را بگيرد ومانند اينها از خلط واشتباهات و دستها از عضوهائيست كه جفت آفريده شده است و براي انسان اگر داراي يك دست ميشد خيري نبود چنانچه ميبينيم در كارهايش يك دستي بودن اخلال وارد ميكند مگر نميبيني به كار خود ادامه دهد و اگر خود را به زحمت بيندازد و با يك دست اقدام كند كارش محكم نميشود و به آن حد از استحكام نميرسد كه اگر با دو دست كار ميكرد. به تفكرت ادامه بده در صدا و كلام و آماده شدن آلات كلام در انسان؛ حنجره مانند ني است براي بيرون آمدن صدا زبان و لبها و دندانها براي بريدن و ساختن حروف و آهنگها مگر نديدهاي كسي را كه دندانهايش افتاده سين را نميتواند ادا كند و كسي كه لبش افتاده نميتواند فا را تلفظ كند و كسي كه زبانش سنگين شود نميتواند راء را خوب ادا كند و شبيهترين چيز به آن مزمار بزرگ است كه حنجره شبيه به قصبه مزمار وريه شبيه بهزق آن در آن فوت ميكنند تا باد داخل شود و عضلههائي كه بر ريه فشار ميآورد تا باد خارج شود مثل انگشتان است كه سوراخها را ميگيرند تا باد در مزمار جاري شود، لبها و دندانها كه حرف ميسازند و آهنگ درست ميكنند مثل انگشتان است كه در دهانه مزمار حركت ميكنند وصدا را مبدل به آهنگهاي انتخابي مينمايند. اينكه گفتيم مخرج صدا شبيه به مزمار است در تعريف و دلالت چنين است لكن اين مزمار است كه در حقيقت تشبيه شده به مخرج صدا. گذشته از آنچه گفتيم از ساختن كلام و حروف در اعضاء نامبرده كارهاي ديگري هم انجام ميشود؛ حنجره براي اين است كه نسيم و هواي صاف به واسطه آن به ريه برسد تا جگر را به تنفس دائم و پيدرپي راحت و نشاط بخشد چه اگر كمي نفس حبس شود هلاكت انسان حتمي است، با زبان طعمها چشيده ميشود و بين آنها تميز داده و هر يك از آنها به واسطهي آن شناخته ميشود، شيرينيش از تلخ، ترشش از ترش و شيرين شورش از گوارا، پاكش از ناپاك و جنسش، در زبان علاوه بر اينها كمكي بر فرو بردن لقمه و آب ميباشد. دندانها طعام را خرد ميكنند حتي نرم شود و نرم بودنش آسان گردد علاوه بر اين دندانها مثل تكيدگاهي است به دو لب كه از داخل دهان هواي آنها را نگه ميدارند و نميگذارند كه لبها سست و آويزان شوند از اينجاست كه ديدههاي آنهايي را كه دندانهايش افتاده است لبهايشان مضطرب و آويزان است و به واسطه لبها آب مكيده ميشود تا اينكه به اندازه و تدريج به گلو برود تا در گلو گير نكند و به واسطه فلمبه رفتن آب اندرون انسان به درد نيايد از اين گذشته دو لب مانند درب بستهي دهان است كه انسان هر وقت خواست بسته يا باز ميكند در آنچه تعريف كرديم معلوم شد كه هريك از اين اعضا داراي چند وجهه و صفت است همچنان كه آلات و ادوات نيز در چند چيز به كا رميرود مانند تبر كه در نجاري و حفاري و غير اينها بكار ميرود. و اگر ببيني دماغ را در آن موقع كه نشريح و كشف ميشود ميبيني كه به پردههايي پيچيده شده و آن پردهها بعضي روي بعض ديگر قرارگرفته تا نگهداري كنند از عوارض و صدمهها كه مبادا دماغ را مضطرب و متلاشي نمايند و جمجمه را برآن مانند كلاه خودي ميبيني كه حفاظ محكمي است تا به واسطه ضرب و صدمه كه گاهي بر سر واقع ميشود از هم پاشيده نشود سپس موي بر روي جمجمه پوشيده شده تا به منزله كرك باشد بر سر و از شدت حرارت و برودت سر را نگهداري نمايد آيا كيست كه دماغ را اين چنين در حصار گرفته غير از آن كسي است كه آفريده است و او را منبع احساس و مستحق حفاظت و حياضت قرار داده زيرا منزلتش عاليست و نسبت به ساير اعضاء درجهاش بالاتر و اهميتش بيشتر است. اي مفضل تأمل كن پلكها را برچشم چگونه مثل پرده قرار داده شده و مژگان را كه مانند بند و نخهاي پرده، و چگونه چشم را در آن غار داخل كرده و به واسطه حجاب سايه بر آن انداخته است و چه زيبا است مژگان كه بر آن روئيده. اي مفضل كيست كه دل را در قفسهي سينه پنهان كرده و برآن پوشش محكمي كه پرده دل است و پوشانده؟ و به واسطه استخوانهاي سينه و آنچه برآنهاست از گوشت و عصب او را در حصار و حفاظ قرار داده است تا اينكه چيزي به آن صدمه نزند. كيست كه در گلو دو راه قرار داده يكي براي خارج شدن صدا و آن حلقوم است كه متصل به ريه ميباشد و ديگري مجراي غذا است و آن مري است كه متصل به معده ميباشد و غذا را به آنجا ميرساند و براي حلقوم طبقي قرار داده كه نگذارد طعام به ريه برسد و هلاك كند، كيست كه ريه را فرحبخش و راحتي دهنده قرار داده؟ كه مدام و مرتب كار ميكند تا اينكه حرارت در دل جمع نشود و موجب تلف نگردد، كيست كه به مجراهاي بول و غائط بندهايي قرار داده تا آنها را نگهدارد و نگذارد دائماً جريان نموده و زندگي را به انسان آلوده نمايد و چه بيشتر است از اين قبيل براي كسيكه بخواهد بشمارد بلكه آنچه شمرده نميشود و مردم از آن اطلاعي ندارند بيشتر است. كيست كه معده را با عصبهاي محكم و مجهز كرده و آن را براي هضم طعام غليظ آماده نموده است؟ و كيست كه كبد را نازك و ريقيق قرار داده تا قسمت صاف و لطيف غذا را قبول نموده و هضم نمايد و عملي لطيفتر از عمل معده انجام دهد، مگر الله قادر مقتدر؟ آيا ميتواني بگوئي كه اهمال و تصادف يكي از اين كارها را انجام دهد؟ هرگز، بلكه اينها تدبيري است از مدبر حكيم مقتدر دانا بهمه چيز قبل از آنكه آنها را بيافريند، چيزي او را عاجز نميكند و اوست لطيف آگاه. فكر كن اي مفضل كه چرا نخاع رقيق حصار شده در بين مهرههاي استخوان آيا غير از اينست كه او را حفظ و حراست نمايد، چرا خون در رگها حصار شده، مانند آب در ظرفها، آيا غير از اينست كه رگها آن را حفظ كند و ازريزش نگهداري نمايد، چرا ناخنها در اطراف انگشتان جا داده شده، غير از اينست كه انگشتان حفظ شود و كارها كمك نمايد، و چرا اندرون گوش پيچيده و پيچيده است جز اينكه صدا در آن وارد شود و به گوش منتهي گردد و نيز ؟ جهت كه فشار باد شكسته شود و در گردش صدمه نرسد، چرا اينهمه گوشت در ران و اليه انسان روئيده غير از اينست كه موقع نشستن بر رانها و اليهها ناراحتي نكشدو سختي و سفتي زمين را حس نكند، همچانچه آدم لاغر و نحيف اگر موقع نشستن حائل و زيرانداز نرمي نداشته باشد درد ميكشدو از سختي زمين ناراحت ميشود چون گوشت بدنش كم است. كيست كه انسان را نرو ماده قرار داده آيا غير كيست كه خواسته نسلي باقي بماند و كيست كه او را نسل دار آفريده مگر كسيكه او را داراي آرزو نموده و كيست كه او را آرزومند قرار داده مگر كسي كه او را با آلات و ادوات كار داده و كيست كه باو آلات كار داده مگر كسي كه او را انجام دهنده كار آفريده و كيست كه او را انجام دهنده آفريده مگر كسي كه او را با احتياج درهم آميخته كيست او را با احتياج آميخته مگر كسي كه متكفل شده كه او را نگهدارد و مايحتاج او را فراوان نمايد، كيست كه او را به درك و فهم مخصوص كرده مگر كسيكه پاداش را بر او واجب كرده و كيست كه باو چارهانديشي داده مگر كسيكه با وقوت داده و كيست كه باو حول و قوت داده مگر كسي كه حجت رابر او لازم كرده كيست كه در مواقع بارسائي چاره كفايت امر ميكند مگر كسي كه شكر كاملش را نميشود انجام داد، فكر كن و تدبير نما در آنچه وصف كردم آيا اهمال و تصادف را براين نظام و تدبير ميتواني ببيني تباركالله عما يصفون. اي مفضل الان تعريف كنم برايت قلب را بدان كه در آن سوراخيست روبروي سوراخ ديگر كه در ريه است كه به قلب نسيم و راحتي ميدهد حتي اگر اين دو سوراخ جابه جا شوند و از مقابل هم دور شوند، نسيم به قلب نميرسد و انسان هلاك ميگردد. آيا جايز ميداند كسيكه انديشمند است اعتقاد كند كه اين چنين امري به تصادف و اهمال شده و از خود شاهدي كه او را از اين گفتار منصرف كند پيدا نمايد؟ اگر ببيني لنگهي از دو لنگهي در را كه در آن آهن كجي بيرون زده است آيا با ديدن آن ميگوئي كه بيخود چنين شده ؟ بلكه به روشني درك ميكني كه آن ساخته شده تا با يكي ديگر از لنگهها جفت شود و در اجتماع آندو مصلحت و نتيجه باشد و همچنين نر را از حيوان مييابي مانند يكي از حفنها آماده شده است از براي فرد ماده كه با هم ملاقات ميكنند براي دوام نسلي كه در اين تدبير شده، اينجاست كه بايد اهل فلسفه را نفرين كرد كه چگونه دلهاشان كور شده از اين خلقت عجيب تا جائيكه تدبير و عمد را انكار كردهاند. اگر فرج مرد هميشه آويزان بود چگونه ميرسيد به قعر رحم تا نطفه را در آنجا بريزد و اگر هميشه در حال نعوظ بود چگونه مرد مي توانست در رختخواب اينور و آنور گردد يا بين راه برود و چيز ايستاده در جلوش؟ از اينها گذشته اگر چنين بود با قباحت منظر، شهوت را در هر زمان تحريك ميكرد هم از مرد و هم از زن، خداوند عزوجل طوري قرارداده كه در بسياري از اوقات و حالات به چشم آشكار نشود و براي مردان هم زحمت و سنگيني نداشته باشد بلكه براي آن نيروئي قرار داده كه موقعش راست شود براي اينكه در آن دوام و بقاء نسل ميباشد. حالا اي مفضل عبرت گير از بزرگي نعمت در خوردن و نوشيدن انسان و آساني خارج شدن فضولات، مگر در بناي خانه بهترين اسلوب اين نيست كه خلاء آن در پنهانترين جا قرار گيرد، از پشت انسان آشكار نكرده و از جلوش آويزان نه، بلكه آن را در محل غايب و مناسب حال از بدن قرار داده و پوشانده است، رانها بر او جفت ميآيند و گوشتهاي سرين هم آن را پوشانده در آن موقعكه انسان احتياج به خلاء داشته باشد و به آن نحو مخصوص بنشيند منفذ و مخرج مهيا است، رسوبات و فضولات هميشه رو به پائين ميباشد چقدر ميمون و مبارك است خدا، خداوندي كه نعمتهايش پشت سر هم آشكار و بيشمار است. در اين دندانهاي آسياگر فكر كن كه براي انسان آفريده شده، بعضيها تيز و برانند براي قطع كردن و بريدن طعام، و بعضيها پهناند جهت جويدن و له كردن آن يكي از اين دو صفت كم نيامده آنجا كه به هر دو احتياج است. تأمل كن و عبرتگير به حسن تدبير در خلقت موها و ناخنها آنها چون مرتب دراز ميشوند و زياد ميگردند و بايد كوتاه كرد لذا آنها را بيحس قرار داده تا اينكه گرفتن آنها انسان را به درد نياورد و اگر در كوتاه كردن آنها ناراحتي حس ميشد انسان ميبايست يكي از دو ناراحتي را تحمل نمايد يا بايد هر دو را رها كند دراز شوند و باعث زحمت و سنگيني باشند و يا كوتاهشان نمايد با دردكشي و ناراحتي. مفضل گويد: گفتم چرا خلقت اين دو طوري نشده كه دراز نشوند و انسان مجبور به كوتاه كردنشان نباشد؟ فرمود: بدان كه: دردها و مرضهاي بدن با خروج موي از سوراخهاي بدن خارج ميشود و با خارج شدن ناخنها از انگشتان لذا انسان امر شده به گذاشتن نوره و تراشيدن سر و كوتاه كردن ناخنها در هر هفته تا روئيدن موي و ناخنها سرعت داشته باشد و دردها و مرضها در بدن حبس شده و باعث ايجاد علتها و زخمها ميشود، با اين همه مصالح كه در خلقت موي هست در بعضي از مواضع بدن كه روئيدن موي باعث فساد و ضرر ميشود جلوگيري شده، اگر در چشم موي برويد آيا چشم را كور نميكند و اگر در دهان برويد آيا خوردن و نوشيدن را برانسان ناگوار نميكند؟ و اگر در باطن كف دست برويد آيا از لمس كردن صحيح مانع نميشود؟ و از بعضي چيزهاي ديگر نيز؟ و اگر در فرج زن برويد يا بر ذكر مرد آيا لذت جماع را از بين نميبرد؟ نگاه كن كه چطور موي از اين مواضع حذف شده زيرا كه اين جاها هم در نبودن موي مصلحتي است، و اين امر تنها در انسان نيست بلكه در چارپايان و درندگان و غير آنها هم چنين است زيرا بدنهاي آنها را ميبيني كه با موي پوشيده شده و اين جاهاي نامبرده شده از موي خالي ميبيني عيناً به همان جهات. حاصل اينكه در خلقت خوب تأمل نما كه چگونه جهات ضرر و خطا را پائيده و آنچه صلاح و منفعت در آن بود آورده است، از جمله حرفهاي مانويه و اشتباه آنها آنجا كه درباره خلقت ميگويند كه عمدي به كار نرفته روئيدن موي را در عانه و زير بغل را عيب و بيهوده پنداشته و ندانستهاند كه روئيدن موي در اينجاها به واسطه رطوبتي است كه به آن مواضع ميريزد و موي ميرويد كما اينكه گياه و علفهاي هرزه در كناره ها و گوديهاي كنار آب ميرويد آيا نميبيني كه اين جاها مهياتر و پوشيدهتر است به قبول اين فضولات از جاهاي ديگر. گذشته از اين منافع و مصالح، گرفتن ناخن و كوتاه كردن موي از چيزهاي است كه انسان را به تحمل كردن تكاليف و زحمتهاي بدن خويش وادار ميكند و در آن مصلحتهاي است، چه انسان وقتي براي تنظيف بدنش همت ميگمارد و موهاي زيادي را ميگيرد طبعاً حرص و نشاطش ميشكند و از ظلم و شورش جلوگيري مينمايد و انسان را از بعضي آنچه فراغت وادارش ميكند از طغيان فرحو تنبلي باز ميدارد. تأمل كن آبدهني ومنفعتي كه در آن هست آب دهن هميشه جاري است به فضاي دهن تا گلو و حنجره را تر كند چه اگر اينها خشك شوند انسان هلاك ميگردد گذشته از اين نميتواند طعام راحت بخورد وقتي در دهن رطوبتي نباشد كه لقمه را بجنباند چنانچه ميبينيم، بدان كه رطوبت مركب غذا است وگاهاً از همين رطوبت به جاي ديگر از مره جريان دارد و در اين صلاح تامي است و اگر مره بخشكد انسان هلاك ميگردد. عدهي از جهال متكلمين و ضعفاي اهل فلسفه به سبب كمي تميز و نارسائي دانش گفتهاند: اگر شكم انسان مانند لباس بود كه طبيب هر وقت ميخواست باز ميكرد و اندورنش را بازديد مينمود و دستش را در آن داخل نموده و آنچه لازم بود از معالجه انجام ميداد آيا بهتر نبود از اينكه دربسته و محكم باشد به حدي كه از ديدگاه چشم و دست محجوب شود كه معلوم نگردد در آن چه هست مگر بدليلها و راه نماهاي غامض مثل نكاه كردن به بول و حس عرق و مانند اينها از چيزهايي كه غلط واشتباه در آنها زياد ميشود و اي بسا موجب هلاكت ميگردد، اگر اين جهال بدانند كه اگر چنين ميشد كه ميگويند اولين ضررش اين بود كه از انسان ترس و مرض و مرگ ساقط ميشد و همواره خود را باقي ميديد و به سلامتي خود مغرور ميشد و همين معني او را به طغيان و تجاوز از حدود خويش و شدت فرح وا ميداشت، گذشته اين رطوبتي كه در شكم است ترشح ميكرد و مرتب رطوبت پس ميداد و جا و جايگاه و لباس و زينت آلات او را فاسد مينمود بلكه بطور كلي زندگي را برانسان آلوده ميكرد، و بعد اينها: معده و كبد و قلب اعمال مخصوص خود را به واسطه حرارت طبيعي كه خداوند در اندورن انسان نگهداري كرده است انجام ميدهند كه اگر در شكم سوراخي بود كه باز ميشد و با حرارت ممزوج ميگشت و عمل احشاء باطل ميشد و درهمين هلاكت انسان حتمي بود آيا نميبيني كه هرچه اوهام به او ميرود خطا و باطل است مگر آنچه خلقت آورده است. فكر كن اي مفضل دراعمالي كه در وجود انسان قرار داده شده از خوردن و خوابيدن و جماع كردن و تدبيري كه براي اينها بكار رفته است زيرا هر كسي از اين اعمال در طبيعت انسان محركي دارد كه آن را ميطلبد و انسان را به سوي آن ميانگيزاند گرسنگي طعام ميطلبد كه با آن قوام و زندگي بدن تأمين ميشود سستي و چورت زدن داعيهي خواب است كه راحت بدن و جمعآوري قواي او در آن است و ناراحتي عزوبت محرك جماع است كه در آن بقاء و دوام نسل است و اگر انسان صرفاً براي اينكه احتياج بدن را تأمين نمايد طعام بخورد و در طبيعت خود چيزي نيابد كه به واسطه آن اشتهاي طعام كند مسلماً گاهگاهي به واسطه كسالت و تنبلي مسامحه ميكند و بدنش تحليل رفته و هلاك ميگردد همچنانكه يكي به دوا محتاج ميشود كه بدن خود را اصلاح نمايد سهل انگاري ميكند به طوريكه بدنش نزار و بلاخره منتهي به مرگ ميگردد. و همچنين اگر خواب ميكرد براي استراحت بدن و تأمين قواي از دست رفتهاي بسا گاهاً مسامحه مينمود و خواب را دفع ميكرد و بدنش از بين ميرفت واگر فقط براي طلب فرزند اقدام به جماع ميكرد بعيد نبود كه سستي ميكرد تا جائيكه نسل بشر كم ميشد يا اصلاً قطع نسل ميشد زيرا بعضي از مردم در اولاد رغبتي ندارند و اهميتي نميدهند، نگاه كن چگونه براي هر يك از اين كارها كه قوام و صلاح انسان در آن است محركي از خلقت و طبيعت گذاشته شده كه همواره او را تحريك ميكند و به سوي آن عمل سوق ميدهند، بدان كه در وجود انسان چهار نيرو هست؛ نيروي جاذبه كه غذا را قبول ميكند و وارد معده مينمايد و قوهي ممسكه طعام را نگه ميدارد تا اينكه طبع انسان كارهايش را نسبت به آن انجام دهد، و قوه هاضمه آن غذا را پخته و صافيش را بيرون ميراند پس از آنكه قوه هاضمه احتياجش را از او برداشته در ميزان و اندازه اين نيروها فكر كن و در اعمال آنها نيز در اندازه كارها كه به قدر احتياج است و منافعي كه در آنها است و در تدبير و حكمتي كه در هر يك از آنها به كار رفته، واگر نيروي جاذبه نبود چگونه انسان به طرف غذا كشيده ميشد غذايي كه قوام بدن با آن است و اگر ماسكه نبود چگونه طعام در جوف انسان ميماند تا اينكه معده او را هضم نمايد و اگر هاضمه نبود چگونه غذا پخته ميشد تا صافيش درآيد و بدن تغذيه نموده و احتياج خود را از آن بردارد و اگر نيروي دافعه نبود چگونه تفاله غذا كه هاضمه به جا گذاشته است دفع ميشد وتدريجاً از بدن خارج ميگشت آيا نميبيني كه خداوند سبحان چگونه به لطف صنعش و حسن تقديرش اين قوا را موكل بدن قرار داده و آنچه صلاح بدن است مهيا نموده. و الان براي تو در خصوص همين مثلي ميزنم، بدن به منزله خانه پادشاه است و براي او در آنجا اطرافيان و ملازمان و كساني كه امور خانه را عهدهدار هستند. يكي براي قضاء حوائج اطرافيان ملك و ديگري براي گرفتن آنچه را وارد ميشود و نگهداري كند تا موقعش به كار ببندد وديگري براي تنظيم وتنظيف خانه از آلودگيها و خارج كردن تفالهها، در اين مثل پادشاه همانا خلاق حكيم است كه پادشاه عالمين ميباشد و خانه بدن انسان است و اطرافيان اعضاء بدن هستند و بر پا دارنده امور خانه اين قواي چهارگانه ميباشد. شايد تو خيال كني كه يادآوري اين چهار قوه و كارهاي آنها بعد از بيان گذشته زيادي و بيمورد باشد در حاليكه منظور از ذكر آنها در اينجا مانند آن نيست كه در كتابهاي اطباء ياد ميكنند و سخن ما هم در اين مورد مثل سخن آنان نيست زيرا آنها از اين چهار قوه بحث ميكنند به جهت ارتباط آن با طب و احتياج طبابت به آن اما ياد ميكنيم براي خاطر صلاح دين و شفاي نفسها از كجي و گمراهي مثل چيزي كه به وضوح شافي بيان داشتم و مثل كه زده شد كه از تدبير و حكمت در آن اشاره شد. از مفضل در قواي نفساني و موقعيت آنها در انسان مانند فكر و وهم و عقل و حفظ وغير اينها تأمل نما ببين اگر فقط يكي از اينها مانند قوه حفظ از انسان كم شود حالش چگونه خواهد بود و چه نقيصهاي در امر معاش و تجربههاي او واقع خواهد گشت كه اگر آنچه را كه به نفع اوست يا به ضرر او است فراموش نمايد و آنچه را كه بايد بگيرد يا بدهد و آچه را كه ديده و يا شنيده است و آنچه را كه گفته يا دربارهي او گفتهاند، و به يادش نياورد كسي را كه دربارهي او خوبي كرده از آن كسي كه دربارهاش بدي كرده است و آنچه را به او نفع ميرساند يا ضرر دارد، از اينها گذشته او راه نميبرد طريقي را كه ولو بسياز از آن رفت وآمد كرده و علمي را حفظ نميكند ولو يك عمر درس خوانده باشد، ديني را معتقد نميشود و از تجربه منتفع نميگردد و نميتواند به چيزي گذشته عبرت بگيرد. بلكه شايسته است چنين آدمي از سلك انسانيت اصلاً خارج شود، نگاه كن در اين حالات كه چه نعمتي به او اعطاء شده و موقعيت تنها يكي نه جميع آنها، چقدر است؟ و بزرگتر از نعمت حفظ در انسان نعمت نسيان است زيرا اگر نسيان نباشد كسي از مصيبت فارغ نميشود و حسرتش تمام نميگردد، هيچ وقت كينه و عداوتش نميميرد، هيچ وقت به يكي از چيزهاي دنيا به جهت اينكه به ياد آفات آن هست متمتع نميگردد و هيچ وقت اميد غفلت از سلطان ندارد و نه از سستي حسد كننده آيا نميبيني كه چگونه در انسان حفظ و نسيان گذاشته شده در حاليكه دو چيز مختلف ومتضاد هستند و در هر كدام براي انسان نوعي مصلحت در نظر گرفته شده، چه دارند بگويند كساني كه چيزها را تقسيم كرده و به دو خالق متضاد نسبت دادهاند، در چنين چيزهاي متضاد و متباين كه تومي بيني اين دو متضاد در صلاح و منفعت انسان با هم جمع شدهاند. نگاه كن اي مفضل به آنچه انسان مخصوص شده به آن در ميان جميع حيوانات از اين مخلوقات چيزي كه قدرتش بسيار بزرگ و منزلتش بس عظيم است و آن حياء ميباشد، چه اگر حياء نبود ميهماني پذيرايي نميشد، وعده وفا نميشد، حوائج برآورده نميگشت كار بهتر انجام ميشد، قبيح واگذار نميگشت، حتي بسياري از امور واجب نيز به جهت حياء انجام ميشود، بعضي از مردم اگر حياء نباشد حق پدرومادر را رعايت نميكنند و صلهرحم نمينمايند، و امانت مردم را رد نميكنند، از قبيحي روگردان نميشوند آيا نميبيني كه چگونه هر صفتي كه به او احتياج هست و در آن صلاح انسان ميباشد و تماميت امر او در آن است داده شده است؟ تأمل كن اي مفضل آنچه راكه خداوند سبحان انعام كرده به انسان درباره نطق و گفتار كه به واسطه آن آنچه درباطن دارد تعبير ميكند و همچنين آنچه به قلبش خطور ميكند و نيز نتيجه فكرش را ادا مينمايد و به واسطه نطق ميفهماند غير را به آنچه در نفس او است و اگر نطق نبود انسان هم مثل حيوانات مهمل ميشد كه از خود چيزي خبر نميداد و از مخبري چيزي نميفهميد. و همچنين است نويسندگي كه به واسطه ان ضبط ميشود خبرهاي گذشتگان به حاضرين و اخبار حاضرين به آيندگان و به واسطه آن كتابها در علوم و آداب و غير اينها براي هميشه باقي ميماند و به واسطه آن انسان هرچه را كه بين او و ديگري از معاملات و حساب ميگذرد ضبط مينمايد، اگر كتابت و نويسندگي نبود اخبار بعضي از زمانها از بعض ديگر قطع ميشد و اخبار غائبها از وطنهاشان، و دانشها از بين ميرفت و آداب ضايع ميشد و آنچه از ضررها و اخلال در امور معاملات و غير اين ها بر انسان وارد ميشد بزرگ بود و نيز از بين ميرفت آنچه به او احتياج داشتند كه در امور دين به آن نگاه كنند و آنچه به آنها روايت ميشد از آنچه نبايد از آن جاهل باشند و شايد تو گمان كني كه اين نطق و كتابت از چيزهايي است كه با حيله و زرنگي به دست ميآيد واز آن چيزها نيست كه در خلقت و طبيعت به او عطا شده و همچنين كلام هم از آن چيزها است كه مردم بين خود درست كردهاند و بين خودشان جريان دارد لذا در بين ملتهاي مختلف كلام هم مختلف ميشود و همچنين نويسندگي مانند عربي و سرياني و عبراني و رومي و غير اينها از جميع نويسندگيها كه در ميان امتها متفرق است كه بين خود درست كردهاند كما اينكه كلام را جواب ادعا و اين توهم اين است كه انسان را ولو اينكه در هر دو امر حيله و فعاليت است اما چيزي كه اين فعل و حيله بر آن واقع ميشود خود عطيه وهبه است از خداوند عزوجل در خلقتش اعطاء شده، زيرا اگر براي انسان زبان مهيا براي سخن گفتن نبود و ذهني كه در كارها به واسطه آن هدايت شود. هيچ وقت نميتوانست سخن بگويد واگر براي او كف آماده و انگشتان جهت نوشتن نبود، هيچ وقت نميتوانست بنويسد، عبرت بگير اين را از حيواناتي كه نه كلام دارند و نه نوشتن پس اساس و ريشه اينها آفريده شدهي حضرت بازي عزاسمه ميباشد كه به آن تفضل فرمده كه هركس تشكر كند ثواب داده ميشود و هر كس كفران نمايد خداوند از همه بينياز است. متذكر باش اي مفضل در آنچهعلم آن به انسان اعطاء شده و آنچه علمش اعطاء نشده، به انسان اعطاء شده علم هرآنچه در آن به صلاح دين و دنيايش هست از جمله آنچه در دانستن آن صلاح دينش هست معرفت خالق تبارك و تعالي است با دلايل و شواهدي كه در مخلوقات ميباشد و دانستن آنچه بر او واجب است؛ به همه عدالت نمايد و نيكي به پدرومادر كند، ادا امانت و مواسات اهل نياز و احتياج و مانند اينها از چيزهايي كه معرفت آن و اقرار و اعتراف بدان در طبع و فطرت هر امتي چه مخالف و چه موافق پيدا ميشود و همچنين اعطاء شده دانستن هرچيزي كه صلاح دنيايش در آن است مثل زراعت و درختكاري و استخراج زمينها و نگهداري دام و گاو و گوسفند و درآوردن آبها و معرفت دواهايي كه با آنها انواع مرضها بهبود حاصل ميكند و معادني كه از آنها انواع جواهرات استخراج ميشود و سوارشدن به كشتيها و فرورفتن در دريا و اقسام و حيلهها درصيد وحشيها و مرغان و ماهيان و انواع تصرف در صنعتها و اقسام كسبها و تجارتها و غير اينها از چيزهايي كه شرحش طولاني و تعدادش زياد است از چيزهايي كه صلاح كار انسان در دنيا در آن است و اعطاء دانش آنچه با آن دين و دنيايش اصلاح ميشود، و ممانعت شده دانش چيزهاي ديگر غير از همينها كه در شأن و طاقتش نيست كه آنها را بداند مانند علم غيب و آنچه در آينده خواهد شد و بعضي از آنچه شده است مانند دانش آنچه بالاي آسمانها است و آنچه تحت زمين است و آنچه در قلبهاي مردم ميگذرد و آنچه در ارحام است و امثال اينها از چيزهايي كه دانشش از انسان پنهان شده. گاهگاهي بعضي از مردم ادعاي دانستن اين قبيل چيزها را ميكنند اما دعواشان باطل ميشود به آنچه از خطايشان ظاهر ميگردد در آنچه بر آن قضاوت ميكنند و حكم ميدهند در آنچه علم او را ادعا ميكنند نگاه كن كه چه سان اعطا شده دانش هر آنچه به او احتياج دارد براي دين يا دنيايش و مستور شده علم غير آنها تا اينكه انسان قدر و منزلت و همچنين مرتبه نقصش را بداند و در هر دو امر صلاح انسان است. اي مفضل الان تأمل كن در آنچه از انسان مستور شده از مدت زندگيش، چه اگر مقدار عمرش را ميدانست و عمرش كوتاه بود هيچگاه زندگي برايش گوارا نميشد، با انتظار مرگ و توقعش در وقتي كه آن را ميداند بلكه چنين آدمي مانند كسي ميشد كه مالش از دست رفته يا نزديك است كه برود زيرا او دارد فقر و ترس از فقر و فنا را نزديك حس ميكند و معلوم است كه آنچه به انسان وارد ميشود از فناء عمرش بزرگتر است از آنچه بر او وارد ميشود از فنا مالش زيرا اگر مالش كم است اميد دارد كه زياد شود و خود را با اين دلخوش ميكند اما كسي كه يقين به فنا عمرش دارد يأس بر او مسلط ميشود، و اگر طويل العمر باشد و خود بداند به بقاء كمر بسته و در لذتها و معصيتها غوطهور ميشود و همواره چنين ميكند به اين اميد كه وقتي كارهايش را كرد و خواستههاي خود را در معصيتها استيفاء نمود در آخر عمرش توبه ميكند و اين روشي است كه خداوند از بندگانش قبول ندارد و به اين راضي نميشود آيا نميبيني كه اگر تو غلامي داشته باشي كه يك سال با تو مخالفت نمايد و كاري و خدمتي انجام ندهد و يك روز يا يك ماه در آخر تو را راضي كند هيچ وقت از او قبول نميكني و او هيچ وقت پيش تو بندهي خوبي نخواهد بود تا آن بندهاي كه نيتش طاعت و خيرخواهي تو باشد در هر كار و در هر وقت و در تمام حالات. اگر بگويي؛ آيا چنين نيست كه گاهاً انسان مدتي در معصيت فرو ميرود سپس توبه ميكند و توبهاش هم قبول ميشود در صورتيكه شهوات بر او غلبه كند و او مخالفت خواستههايش را ترك نمايد بدون اينكه پيش خود قراري گذاشته و به اينطور خلاف تصميم گرفته باشد كه در اين صورت خداوند از او ميگذرد و توبهاش را پذيرفته و با مغفرتش به او تفضل مينمايد و اما آن كه چنين تصميمي داشته باشد او در واقع ميخواهد خدعه كند با كسي كه او خدعه نميشود به اين نحو كه لذت بردن از معصيتها را پيشه نمايد و در آينده توبه كردن را به خود وعده دهد كه هيچ وقت چنين وعده را نميكند زيرا دست كشيدن از لذت و خوشگذراني و توبه كردن آن هم در اوان پيري و ضعف بدن كاري است بس دشوار و بر انسان هم تأميني نيست كه با امروز و فردا كردن توبه مرگش نرسد و از دنيا بدون توبه خارج نشود همچنان كه گاهاً بر يكي قرضي ميشود تا مدتي و اي بسا ادا قرضش قادر ميشود اما خودداري ميكند از دادن قرض تا رسيدن نهايت مدت در حاليكه مالش تمام شده و دين همچنان برگردن باقي ميماند، پس بهتراست بر انسان اينكه مدت عمرش بر او مستور بماند و در تمام عمر هميشه مراقب مرگش باشد تا معصيتها را ترك نموده و اقدام به انجام كارهاي نيك نمايد. اگر بگويي: همين الان عمر انسان بر او پوشيده است و او همواره انتظار و مراق مرگش ميباشد با اين همه اقدام به فواحش نموده و محارم را پرده دري ميكند در جواب گوييم تدبير اين باب همان است كه جريان دارد منتهي اگر انسان با اين وضع از زشتيها خوداري نميكند، اين فقط از افراط كاري و قساوت قلب استفاده نخواهد كرد و مسلم است كه بدي در اين حال براي طبيب نيست براي مريض است زيرا از طبيب قبول نكرده و اگر انسان با انتظار مرگ هرآن از معصيت خودداري نميكند، او اگر به طول عمر خود اطمينان داشته باشد بيشتر و بدتر به سوي كبائر از گناهان ميرود پس انتظار مرگ در هر حال براي او بهتر است از اطمينان به بقاء از اينها گذشته اگر به خصلت انتظار مرگ عدهي مردم توجهي نميكنند و پند نميگيرند، مسلم صنف ديگري از مردم متعظ ميشوند و ازمعصيتها خودداري نموده و اعمال صالح انجام ميدهند و با تصدق كردن دارايي و بهترين چيزها و حيوانات خود در راه تأمين زندگي فقرا و مساكين سخاوت ميورزند و از عدالت دور است كه اين صنف از انتفاع به اين خصلت محروم شوند براي اينكه صنف ديگر حظ خود را از آن ضايع ميكنند. فكر كن اي مفضل در اين روياها كه چگونه تدبيري در آن به كار رفته است راستينش به دروغش آميخته شده، چه اگر همهي روياها صادق بوده آن وقت همه مردم پيغمبر ميشدند واگر همهاش دروغ بود آن وقت در وجود روياها نفعي نبود و چيزي زايد و بيمعني ميشد اما تدبيري شده ه گاهاً صادق ميشود و مردم از آن رويا منتفع ميشوند از مصلحتي كه به واسطهي آن روياها هدايت ميشوند يا از مضرتي كه به واسطه آن حذر ميكنند و بسيار وقت دروغ است تا اينكه مورد اعتماد تام نباشد. فكركن در اين اشيا كه در عالم موجود و مهيا ميبيني از چيزهايي كه همواره مورد نياز و احتياج انسان است، خاك براي بنا آهن براي صنعتها، چوب به جهت كشتيها و غيره سنگ براي آسياب و غيره، مس و برنز براي ظروف، طلا ونقره براي معامله، جوهر براي ذخيره، حبوبات براي غذا ميوجات جهت تنعم و تفكه، گوشت براي خوردن و عطر براي لذت دواجات براي تصحيح، چهارپايان جهت حمل، هيزم براي سوزاندن، خاكستر براي دواي تنوير، شن جهت فرش زمين و چقدراست از اين قبيل كه اگر شمرنده بشمارد و بشمارد، حال ببين اگر مردي داخل خانهاي شود در آن خانه چيزهايي آماده و ذخيره ببيند از آنچه مردم به آن احتياج دارند براي رفع حوائج خود آيا ميتوانيد قبول كند كه همهي اينها بدون قصد و بطور اهمال و تصادف شده است پس چگونه بخود اجازه ميدهد كسيكه ميخواهد چنين حرفي را دربارهي عالم و آنچه در آن است از قبيل اشيا آماده شده بگويد؟ عبرت بگير اي مفضل در چيزهايي كه جهت احتياجات انسان آفريده شده و تدبيري كه در آنها به كار رفته است، دانه جهتطعامش آفريده شده و آرد كردن و خمير نمودن و پختش به او محول شده، پشم براي لباسش، زدن و نخ ريشتن و بافتنش بخود او محول شده، براي او درخت آفريده شده، كاشتن و آبياري و وارسيدن به آن به انسان محول شده، اصول دواجات آفريده شده براي اصلاح امرش، پيدا كردن و به هم ريختن و ساختن و پرداختنش بهاو محول شده و همچنين ساير چيزها را چنين ميبيني نگاه كن كه چگونه در چيزهايي كه در ايجاد آن بشر چاره و حيله نيست برايش آماده شده و در هر چيز براي انسان جاي عمل و فعاليت گذاشت شده است كه در اين براي انسان مصلحتي است زيرا اگر تمامي كارها آماده و انجام ميشد به طوريكه جاي شغل عملي براي انسان باقي نبود انسان طاغي ميشد و زمين او را حمل نميكرد و كارهايي انجام ميداد كه به تلف كردن خود ميانجاميد و اگر چنانكه احتياجات انسان همگي آماده ميشد هيچ گاه زندگي بر او گوارا نبود و از زندگي لذت نميبرد مگر نميبيني كه اگر كسي به قبيلهي ميهمان شود و مدتي در آنجا اقامت نمايد و هرچه به آن احتياج دارد از طعام و نوشيدني و كارگر برايش فراهم شود او خسته ميشود از بيكاريو نفسش همواره در پي كاري ميگردد كه خود را مشغول كند چه رسد كه اگر در طول عمرش چنين باشد و همه كارهايش مهيا شود و به چيزي احتياج نداشته باشد، و اين حسن تدبير است كه هميشه در چيزهايي براي انسان آفريده شده براي او جاي فعاليت و شغل نهاده شده است تا اينكه تنبلي و بيكاري او را خسته نكند و شغل بر آن اعمال انسان را از انجام چيزهايي كه به آن نميرسد و اگر هم برسد نفعي به حال او ندارد باز دارد و جلوگيري نمايد. اي مفضل بدان كه اصل و اساسيترين معيشت انسان نان و آب است نگاه كن كه در اينها چگونه تدبير به كار رفته، اين مسلم است كه احتياج انسان به آب بيش از نان است و اين بدان جهت است كه صبر انسان به گرسنگي بيشتر از صبر اوست به تشنگي و احتياجي كه به آب دارد بيشتر از آن است كه به نان، به آب در خوردن، وضوگرفتن، غسل كردن، شستن لباسها، سيراب كردن چارپايان، سيراب كردن مزرعه و... احتياج دارد به اين جهت آب فراوان و رايگان شده و خريدني نيست تا اينكه زحمت طلب وتكلفش از انسان ساقط شود اما نان را توأم با مشقت نموده و به او نميرسد مگر با چارهانديشي و فعاليت و براي اين است كه انسان را شغلي باشد تا انسان را از آنچه بيكاري وادارش ميكند از عبث كاري و فرح زياد مانع شود مگر نميبيني كه كودك پيش ادب آموز و معلم سپرده ميشود در حاليكه او طفل است و هنوز بنيهاش محكم نشده، براي تعليم و براي اين است كه از بازي و عبثكاري مشغول شود و از افراط در باز و عبثكاري به خود يا به اهلشان ناراحتي و ضرر نرسد و چنين است اگر انسان از شغل فارغ شود به واسطه فرح زياد و عبثكاري به طرف ضررهاي بزرگ كشيده ميشود وميتواني اين مطلب را در زندگي كساني كه آنها در ثروت و فراواني و وسعت نعمت و خوشگذراني بزرگ شدهاند و اعمالي كه از آنها سرزده است به واسطه همين بيكاري درك نمايي. عبرتگير از اينكه چرا يك نفر از مردم به ديگري شبيه نيست همچنانكه وحوش و طيور به هم شبيهاند، گلههاي آهو و دستههاي قطار را به هم شبيه ميبيني به طوريكه يكي از آنها را با ديگري نميشود فرق گذاشت اما انسان ميبيني كه صورتها و خلق و صفتها مختلف حتي دونفر را يك صفت نميبيني علتش اين است كه انسان در زندگي به شناخته شدن چه با جسم و چه با صفت احتياج دارد براي اينكه در بينشان معاملات جاري ميشود و اما در حيوانات معامله نيست تا احتياج به شناخته شدن داشته باشند مگر نميبيني كه به هم شبيه بودن در پرندگان و حيوانات به آنها ضرري نميرساند اما انسان چنين نيست مثلاً در دوقلوها كه اي بسا خيلي به هم شبيهاند براي مردم اين خصوص زحمت زيادي ميشود لذا در معامله با آنها عوضي ميگيرند و يكي را به گناه ديگري مؤاخذه ميكنند و گاهاً همين موضوع تشابه در چيزهاي ديگر هم ميشود چه رسد به تشابه صورتها. آيا كيست كه به بندگان اين همه لطف كرده و نازككاريها درباره آنها انجام ميدهد كه به ذهنها نميآيد تا راه ثواب را تشخيص دهند مگر كسي كه رحمتش بر همه چيز احاطه دارد. اگر شكل انساني را در ديوار ببيني و يكي به تو بگويد كه اين شكل در اينجا خود به خود شده و كسي او را نكشيده آيا تو قبول ميكني؟ البته نه بلكه به او مسخره ميكني، اين را منكرميشوي در يك مثال مصور كه جماد است آيا در انسان كه حي و ناطق است منكر نميشوي؟ چرا بدن حيوانات كه دائماً تغذيه ميكنند نميرويد و به حد معيني كه ميرسد از رشد باز ميماند و از آن حد تجاوز نميكند اگر تدبيري در آنها به كار نرفته است؟ از تدبير حكيم است كه بدن هر صنفي از حيوان به اندازه معين ميرسد كه كوچك و بزرگ در اين فرق ندارد سپس متوقف ميشود و از آن حد تجاوز نميكند در حاليكه غذا دائمي است واگر چنين بود كه دائماً نمو ميكرد بدنهايشان خيلي بزرگ ميشد و اندازههاشان به هم شبيه ميگشت و براي يكي از آنها حد معيني شناخته نميشد. چرا اجسام انسانها از حركت و راه رفتن سنگين ميشود و از كارهاي دقيق وامانده ميشود مگر براي اينكه به دست آوردن مايحتاجش جهت لباس و لحاف و كفن و مانند اينها براي او سخت شود (تا از طغيان وشدت فرح بازداشته شود، يا براي تحصيل اين قبيل كارها مزدي قرار داده شود تا وسيله كسب و معاش باشد) اگر به انسان درد و ناراحتي نميرسيد به چه وسيله از زشتيها خودداري ميكرد و به خدا تواضع و به مردم مهرباني ميكرد، مگر نديدهاي كه وقتي به انسان ناراحتي يا درد ميرسد فروتن ميشود وتا حدي نرم و شكسته شده و به سوي پروردگارش راغب ميگردد جهت به دست آوردن عافيت و سلامتي، و دستها را براي دادن صدقه باز ميكند؟ و اگر با زدن دردش نميآمد سلطان بچه وسيله متخلف و فاسد را عقوبت ميكرد و طغيانگر را رام و ذليل مينمودو بچه وسيله بچهها درس و صنعت ياد ميگرفتند و به چه وسيله غلامان به اربابشان رام ميشدند و براي طاعتشان گردن مينهادند؟ آيا همين براي ابنابيالعوجاء و يارانش توبيخ نيست كه تدبير را انكار ميكنند و براي مانويه كه درد و عذاب را منكرند. اگر از حيوان زائيده نميشد مگر نرينه يا ماده آيا نسل منقطع نميگشت و اجناس حيوان هلاك نميشد، لذا بعضي از مواليد نر و بعضي ماده شد تا تناسل دائمي باشد و بريده نشود. چرا مرد و زن وقتي بالغ ميشوند عانه بر آنها ميرويد سپس ريش براي مرد ميرويد و از نميرويد اگر تدبيري در كار نيست بلي خداوند چون مرد را قيم و نگهبان زن قرار داده و زن را براي مرد عروس و عطيه لذا به مرد ريش داده زيرا در آن عزت و جلالت و هيبتي است اما از زن نرويانده تا اينكه روشني و زيبايي صورتش بماند كه نوي تفكه و تناسب با لذت بردن هم خوابگي داشته باشد آيا نميبيني خلقت را كه چگونه در هر چيز آنچه درست و حسابي است آورده و مواضع خطا را كاملاً پاييده است، ميدهد و منع ميكند به قدر لازم و احتياج به حسب مصلحت و تدبير حكيمانه حضرت باريتعالي شانه. قسمت دوم ( از كتاب ترجمه توحيد مفضل در روايتي است از حضرت امام صادق عليهالسلام به مفضل): مفضل گفت در اينجا وقت زوال رسيد مولاي من براي نماز پا شد و فرمود صبح زود بيا پيش من انشاءالله. از پيش آن حضرت برگشتم خيلي شاد بودم به چيزهايي كه شناخته و دانسته بودم و بشاش به آنچه حضرتش به من داده بود و خدا را شكر ميكردم به آنچه به من انعام كرده بود و به نعمتهايي كه به من ارزاني داشته بود و به آنچه مولاي من به من آموخته و تفضل كرده بود شب را خوابيدم مسرور به آن عطاها كه آموخته بودم و واقعاً خود را مزين با آنها ميديدم، اينجا مجلس اول به پايان رسيد پيروش مجلس دوم است از كتاب ادله بر خلقت و تدبير و رد بر قائلين به اهمال وانكار كنندگان عمد و تدبير به روايت مفضل از حضرت امام صادق(ع). مفضل گفت چون روز دوم شد اول وقت رفتم به من اجازه داده شد شرفياب شدم آن حضرت امر به جلوس فرموده نشستم، فرمود حمد خدا راست كه مدير و مدبر(مبدأ) دورها و برگرداننده فوجها ودستجات است طبقي بعد از طبق ديگر و عالمي بعد از عالم ديگر تا جزا دهد كساني را كه بد كردند طبق كردارشان و به كساني كه كار نيك انجام دادند جزاي نيك عطا فرمايد و همه از روي عدل او كه پاك است اسامي او و بزرگ است نعمتهاي او، به مردم ظلم ميكند ليكن مردم خود به نفس خود ستم ميكنند و گفتار او جلت آلائه به اين سخن دلالت دارد: « فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره و من يعمل مثقال ذره شرا يره.» و مانند اين آيات در كتاب خودش كه در آن بيان هر چيز است و باطل برآن راه ندارد چه از جلو و چه از پشت سر، نزول يافتهي از حكيم پسنديده خصال است، به همين منوال آقاي ما محمد صلالله عليهوآله گفت: پاداش جز كردارهاي خود شما نيست كه بر شما بر ميگردد سپس سر مبارك را لحظهي پايين انداخت بعد فرمود اي مفضل مردم حيران وسرگردانند، مستي هستند كه در طغيان خود گمگشتگان و شياطين و طواغيت خود اقتداكنندگان، بينايان نابينايي لفظ انسان مؤمن در قرآن (در كلمات قصار حضرت آيت الله العظمي فاطمي دام ظلله) : - سوره فجر هم حالت ضعف انسان را ميگويد و هم حالت درست شدن را ميگويد، به وسيله كرامت كردن يتيم، غذا دادن طعام و... . - در قرآن لفظ انسان موجودي است كه هنوز درست نشده (هنوز عجول است، هنوز....) تا وقتي كه ايمان در او روشن شود، وقتي كه درست شد مؤمن است. - امام صادق(ع) در دعايي از خداوند ميخواهد كه به ايشان حالت زهد بدهد اگر بنا است به من ندهي مرا فقير كن، پس رغبت هم به من نده براي خوردن (يعني يك آه هم نتوانم بكشم) و... - با اينكه خداوند از انسان دور نيست اما اين انسانها هستند كه با خدا فاصله دارند و از خدا دورند، عامل آن هم هواي نفساني (تكبر، حرص، حسد و...) است وقتي درست ميشود كه از اين جاذبهها دور شود. - از اثرات تربيتي قرآن آن است كه انسان برسد به آن حالت آرامش، بندگان خدا آنانند كه خدا را شناختند و در راه اطاعت آن حركت كردند. - وقتي انسان به اين رسيد كه داشته باشد يا نداشته باشد براي او فرق ندارد آنگاه به خدا ميرسد. - زندگي دنيا فاصلهاي است بين ما و خدا جز درموارد عبادت و... - قرآن ميآموزد در اين دنيا هم عِندَ رَبّ باش. - خداوند با تمام ذرات عالم است و از يك ذره هم دور نيست. - چيزي كه ما را از دنيا ميكند همان زندگي دنيوي است، بايد به حدي برسيم كه بگوييم خدا ميدهد و اگر نميدهي هم خواست توست، ما موظف به تكاليفيم و ما، در هر حال توجه داريم و به تو برميگرديم و ما داشته باشيم و نداشته باشيم و نداشته باشيم فرقي ندارد. - راه اين است كه به اين برسيم كه داشته باشيم و نداشته باشيم فرقي نداشته باشد(اين تربيت انبياء و ائمه و قرآن است) - داشتن هم يك طور بندگي است و نداشتن هم نوعي ديگر از بندگي است هر دو بايد باشد. ارجعي الي ربك،... - هرچه انسان خود را در مقابل خدا بشكند به خدا نزديكتر ميشود. - بگذار خدا بلندت كند، خدا، حضرت علي را براي حكومت بلند كردند، نه خود بلند شو. - براي حكومت كسي را پيدا كن كه خود نميخواهي«نفست نميخواهد» خدا حكمت را به دست ابراهيمها، عليها و... داده، نه به دست فرعونها، عمرها و... كسي كه مخالف هواي نفس است يعني درست شده. - منْ، منْ كردن در اسلام محكوم است. - خطرناك است، حكومت مردم را به كسي كه من (هواي نفس) ميگويد داده شود. اِنَّ اكرمكم عندالله اتقاكم. - حمد دو معني دارد: 1) تشكر و سپاس 2) سنا(زيبايي) حمد ميكند ولي استفاده نميكند. - انسان بذات مال، درجه، مقام را دوست دارد مگر درست شود، مومن شود. تربيت انبياء اين است كه دوستي مؤمنين به خدا از همه چيز بيشتر باشد. - از اسرار كعبه اين است كه: انسان يك علاقه به اين زمين، بچه، مال و... دارد ولي مكه واجب ميرود، ميرود بيرون خداحافظي ميكند و فقط علاقه بخدا پيدا ميكند و وارد مهمانسراي خدا ميشود واين انسان را درست ميكند. - ما ميخواهيم يك مقدار از ضررهاي تمدن جديد را به مردم بشناسانيم. - عجله براي شيطان است. راه تربيت و ترقي چند جمله قصار : - راه تربيت و راه ترقي در سوره تين بيان شده و نقش انسان را بيان ميكند. - اسفلالسافلين: پايينترين پايينها. انسان (به معني رشد نكرده آن) اسفلالسافلين است. انسان به انحطاط بر ميگردد مگر آنها كه پيام پيامبر را لبيك گويند. از كجا رسيده به اينجا از ايمان. نقش انسان را قرآن بيان ميكند حالا كه فهميدي كه كسي كه قرآن بخواند راه و رسم انسان را مييابد پس اگر اين نباشد اسفلالسافلين است پس قرآن نتيجه ميگيريد كه (فما يكذبك بعد بالدين...) نظام ما مكتب قرآن است و حوزه در مقابل نظام غرب قرار دارد. درس اساسي بشر قرآن است چيزي لازم نيست. اما اگر كفار به چيزهايي رسيد بر عهده ما واجب است كه عدهاي را تربيت كنيم در فنون خاصي، تا در مقابل آنها بايستيم. - «بالدّين» در اين سوره (سوره تين) چند معني دارد، يكي دين (اسلام) يكي يومالدين (روز جزا)، و... - آيه آخر: شما حكم نميكنيد كه حق و باطل يكي است، (عقل حكم ميكند حق و باطل در برابر و روبروي هم هستند) پس حتماً روز قيامتي نياز است، چون خدا اَحكمالحاكمين است. - كسي كه به نام او خواند، راه را مييابد. - فقط خدا ميآفريند، خداوند انسان را از خون بسته آفريد، علقه مرحله دوم نطفه است كه به خون بستهاي مبدل ميگردد. - انسان با اين زيبايي و عظمت را از علق آفريده كه عظمت خالق را ميرساند همين آفرينش از اين ماده يك حالت بيداري و آگاهي است، دوري از غرور و تكبر. خداوند انسان را از عجله آفريد، كان الانسان عجولاً. از معني علق، 1) نطفه 2) علاقه است. - خدا اين آيات را گاه براي ترمز كردن از هواي نفس، تذكر ميدهد كه انسان از نطفهي گنديده است براي دوري از فرعون درون. - حالا بايد مراحلي را طي كرد. اسلام ساده است - سخن خود را هميشه زيبا كنيد تا شيطان در شما دخالت نكند. - سخن زيبا گفتن توصيه شده است. - عذاب يعني كار انسان در عذاب است. - امريكاييها (يا اهل كتاب) ما را دوست ندارند كافرند، از فرط حسد وكينه و... سعي دارند مسلمانان را نابود كنند. - توحيد يعني هركاري انجام ميشود به اراده اوست. - قرآن محكوم ميكند انسان بنايي درست كند كه براي هميشه باشد. - بايد كاري كرد كه در مساجد از تمام جهات عمومي باشند. - در بستن مسجد به هر علتي يكي از اشتباهات است. - سقف مساجد باعث ميگردد كه: با زلزله ويران ميشود، تنفس آلوده شده، بهداشت رعايت نگردد، ردسادگي زندگي اسلام، دزدي صورت پذيرد. - دنيا را هميشه آن طور بكنيد كه اِنگار فردا ميخواهيد برويد. - اگر مسجد در زير آوار بماند (زلزله): مردم ميگويند دين محمد اينطور گفته است. - مساجد ايران را خلفاي بنيمروان ايجاد كردند. - اولين مسجد سقفدار، توسط عثمان بنا شد. - حساب كار اين است كه: پيامبر گفته مسجد سقف نداشته باشد. - اسلام ساده است. - وقتي وارد مسجد ميشود بايد با ترس و وحشت وارد شوي. - (در تفسير آيه119 بقره: اِنا ارسلناك....): ما تو را به حق آفريديم انسان هم بايد به حق باشد و هماهنگ با قافله جهان هستي و آن وقت پيامبر براي هدايت او آمد. - كار پيامبر 1) بشارت دادن به سعادت و كاميابي عظيم 2) واز سقوط وعذاب ترساندن است. - امريكا هيچ وقت از ما راضي نميشود مگرما مطيع آنها شويم. - خداوند اين تذكر را به پيامبر هم ميدهد كه نبايد: اگر كمترين تبعيت از آنها كنيد ديگر ياري از طرف خدا نيست. - البته خداوند به كفار در جهت فرورفتن در نفسانيات وسايل را فراهم ميكند (وقتي كه هدايت نشود) مطاع آنها قليل است و جايگاهشان آتش است نه دين دارند نه مذهب. - در فرهنگ انبياء دنيا هدف نيست وسيله است دنيا آزمايشگاه است دنيا بازار معامله انسانها با خداست، اطاعت و بندگي به انسان صلاحيت ميدهد صلاحيت ورود به ميهماني الهي بهشت، بهشت سرتاسري. طغيان: - طغيان: يعني سرپيچي از حدود الهي است (تجاوز). - از آيات والفجر(اوايل سوره فجر) بر ميآيد كه: انسان عادلانهاش اين است كه در زندگيِ حد اعتدال، حدي كه خداوند دوست دارد و پيامبر آن را رفت، ائمه(ع) آن را ميرفتند را رعايت كند. - نتيجه طغيان بعضيها فساد اجتماعي است، خدا از اينها انتقام ميگيرد. - ساختمان سازي بيش از حد براي انسان طغيان است، خون مردم، پول مردم و... راه ميخورند. خداوند راه را نشان داده، اين درست نيست كه با پول هركاري كه ميخواهند بكنند، اين پول همهاش بيخود است؟ راه علاجش در دنيا توبه و در آخرت جهنم است. - خداوند وقتي ميخواهد كسي را آزمايش كند و به او نعمت ميدهد تا ببيند چه ميكند، كار خوب ميكند يا از حد تجاوز ميكند. - گناه وقتي زياد ميشود اهميت آن از بين ميرود (اهميت گناههاي ديگر) - بناي محكم هميشگي درست كردن گناه دارد. - قرآن ميگويد وقتي گرفتار شديد به خدا روي بياوريد. عذاب اكبر: - تمام دردها در فراموشي ياد خداست. - عذاب اكبر يعني غفلت از خدا، رها كردن به حال خودش است، بنده را (به يك معني). - عذاب بزرگ آن است كه انسان روح و حالات او نه مُرده است نه زنده زنده به خدا. - كافر و مشرك (به يك معني) فرق ندارند، هر دو منحرفند. - كافر در قرآن به چند معني آمده 1) (آنكه) كسي كه حج واجب نرود 2) ..... معني حقيقي عدل: - عدالت در مقابل ظلم (وضع كل شي موضع) بوده و هر چيز را در جاي خود قرار دادن است. - اصل عدالت رحمت دادن است. - نتيجه ثواب بهشت است، فرق ندارد چه براي دارا چه فقير، هركس وظيفه را انجام داد به نتيجه ميرسد. - انسان موظف است كه تكليف را انجام دهد. - بايد با حالت خوف و رجاء زندگي كنيم. بحثي پيرامون توحيد با جملات قصار معظم له: - توحيد يعني براي خدا بودن، خدايي كه تمام مخلوقات به او بر ميگردند، خالق عالم، مدبر عالم و... . - توحيد توجه به خداست و همه چيز در دست اوست. كسي كه خدا را پيدا كرده چه كسي را گم كرده است؟ - لذت بندگي، عبوديت، خدا بهترين و والاترين مقام است. توحيد همان كلمه قلهواللهاحد است. هرچه هست اوست، كسي كارهاي نيست مگر با اجازه او. توحيد يعني كارها براي خدا باشد، براي بندگي او باشد كه براي همين هم آفريده شدهايم «ما خلقت الجن والانس الا ليعبدون» انسان وقتي به اين خط آمد كه تعبير همان عبارت صراط مستقيم است و مستقيم يعني بر پا دارنده و از قوام است. – توحيد، انسان را برپا ميدارد و توحيد انسان را شكوفا ميكند، انسان شكوفايياش درتوحيد است. و اگر براي خدا باشد شكوفا ميشود. - هدف در خط بندگي خدا، ذكر خدا و دائم به ياد خدا بودن است. - نماز درس توحيد است. - خداوند از انسان دور نيست اما اين انسانها هستند كه با خدا فاصله دارند و از خدا دورند، عامل آن هم هواي نفساني است (تكبر، حرص، حسد و...) است. وقتي درست ميشود كه از اين جاذبهها دور شوند. - بندگان خدا آنانند كه خدا را شناختند و در راه اطاعت آن حركت كردند. - وقتي انسان به اين رسيد كه داشته باشد براي او فرق ندارد آنگاه به خدا ميرسد و اين تربيت انبياء و ائمه و قرآن است. - خداوند با تمام ذرات عالم است و از يك ذره هم دور نيست. با هر ذره هست نه به طور قاطي واز هر چيز جداست نه به طور دوري، مثل او چيزي نيست اما او بصير و شنواست درد ما را ميداند و احتياجمان را ميفهمد و ما در محضر او هستيم. بالاترين مراتب شكرگزاري خداوند «فنافيالله» است يعني خداوند همه چيز را به ما داده پس همه چيز براي او، در راه باشد و ذوب شدن در خداوند و رسيدن به لقاءالله و اين همان عبوديت، بندگي است. هرچه انسان خود را در مقابل خدا بشكند به خدا نزديكتر ميشود.نقش انسان را قرآن بيان ميكند كسي كه قرآن بخواند راه و رسم انسان را مييابد، پس اگر اين نباشد اسفلالسافلين است. وقتي انسان خدا را به بزرگي ياد كرد غير خداوند، (پول، ماشين، شهرت و...) در نظر انسان كوچك ميشود، وقتي دنيا كوچك شد، خدا در نظر انسان بزرگ ميشود اين بهشت است. اما اگر انسان خدا را فرموش كند پرده كفر ضخيم ميشود، همين انسان باهوش طوري پردههاي كفرش ضخيم ميشود كه ديگر خدا را نميبيند، وقتي به اين حالت رسيد ديگر انذار و عدم انذار برايش فرقي ندارد وقتي انسان شقي شد ديگر صلاحيت هم ندارد « ختمالله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي...» و نهايتاً «لهم عذاب عظيم».خداوند بردباري ميكند آنچنان كه گويا نميداند و اغماض ميكند كه گويي نديده است و ميپوشاند كه گويي به او عصيان نميشود، براي عقوبت عجله نميكند به لحاظ كرمش واغماض و حملش. الله بالاتر و والاتر است از اين كه وصف كنندگان او را درك كنند با صفاتي كه او موصوف است به آن و جز اين نيست كه وصف كنندهها به اندازه خودشان وصف ميكنند نه اندازه عظمت و جلال او، خداوند والاتر از آن است كه وصف كنندهها او را درك كنند. خدا از بندگان خود غني است، احتياج به عبادت بندگانش ندارد ولي انسان موظف است كه تكليف خود را انجام دهد. زندگي ما بايد زندگي محمد و آل محمد(ص) باشد. « اَفاالله شك فاطرالسموات و الارض و هو يطعم و لا يطعم»اسلام رشد انسان، فلاح، رستگاري و شناخت است. شناخت خدا - قرآن هم در هدف از خلقت بيان ميكند تا اينكه شما بدانيد لتعلمو ان الله علي كل شي قدير... وسع كل شي علما اين هدف خلقت است، محكم است، خلقت بيهدف نيست، پوچ هم نيست آنهايي كه شكي در خالق دارند زندگي را پوچ ميدانند. اما قرآن كريم با آيات ثابت ميكند، انسان را به اين علم ميرساند كه زندگي با هدف است وهدف رشد انسان است، فلاح انسان است. انسان برسد به جايگاهي كه خداوند براي آن آفريده است و آن هم بهشت جاويدان است. - انسان بايد مقررات الهي را بداند، حلال و حرام راهنماييهاي پيغمبران كه در خط او هستند وما در محضر پروردگار هستيم، به خداي با عظمت ميگويد به تو بندگي ميكنم، تو خداي مني تو. - اينكه خدا هست خدا، چه كار ميكند؟ همين شناختها درباره خدا، انسان را به اين حال ميرساند و قبل از بهشت موعود دنيا را هم براي او بهشت گونه ميكند بلكه از بهشت بالاتر است. - پايه همهي اصول عقايد، قرآن است كه بايد خواند براي همه مسلمانان لازم است روزي 50 آيه (طبق روايت حضرت علي عليه السلام) بخوانيم، قرآن پيماني است كه خداوند با بندگانش دارد. - اينكه انسان در اين مورد شك كند كه آيا خدايي هست؛ فاطرالسموات... كدام خدا، خدايي كه از نيستي آسمان و زمين را وجود داده است. كسي كه در طلوع آفتاب شك كند، كسي كه در رفتن شب و روز شك كند حق دارد در خدا هم شك كند. - خلق السموات و الارض بالحق؛ آسمان و زمين را به حق آفريده است يك دقيقه اين طرف و آن طرف نميشود. اين چيست؟ آيا تصادفي است، اين بارش و رويش، اينها آيا خودبهخود است يا كسي غير از خداست؟ به حرص قاطع.... فاطرالسموات والارض؛ او طعام ميكندو اطعام نميشود آنچه در آسمان و زمين است دَهَن باز كرده از كسي كه ميخواهد فقط اوست نه غيراو، مورچه را غير خدا كسي نيست اطعام بدهد. اين خداست. - البته خدايي كه عالم است، حكيم است، مدبر است، آگاه است، بيدار است، آيه است داريم كه : لا تأخذه و لا نوم نه چرتش ميگيرد نه خوابش ميگيرد، از اوست آنچه در شب و روز ساكن است، نفس كش نيست. و همين مقدار كه انسان خدا را با علم، تدبير، مديريت و آگاهي بداند زندگي براي او گوارا ميشود. - وقتي انسان خدا را به تدريج شناخت به آگاهياش به مديريتاش اين آگاه ميشود الا بذكرالله تطمئن القلوب؛ دلها فقط با خدا آرامش ميگيرد و الا دشمنان، بعضي از خوديها، و... همه اثر باعث اضطراب و نگراني است. فقط با ياد خداست انسان را آرامش ميگيرد. خود را بنده خدا بداند و اين را تكرار كند: اياك نعبد و اياك نستعين؛ اياك نعبد و اياك نستعين....؛ به تو بندگي ميكنم و تنها از تو ياري ميخواهم. به تو بندگي ميكنم، به خداي با عظمت ميگويد: تو خداي مني در محضرش هستيم. - انسان همه چيز را از خدا ببيند. - هدف در خط خدا بودن و بندگي خدا، ذكر خدا، دائم به ياد خدا بودن است. - عالم محضر اوست همه از خداست هيچكس جز خدا نزديكتربه انسان نيست، اگر انسان به اينجا برسد آنوقت به لقاءالله ميرسد دنيا برايش بهشت ميشود (بهشت دنيا) قبل از بهشت موعود. - مديريت عالم با خداست. - انسان وظيفه خود را انجام دهد؛ امربه معروف و نهي از منكر، به فكر اصلاح مفاسد جامعه بودن، نماز، عبادت، خوردن، نوشيدن و... . - بايد خوردن و نوشيدن براي رضاي خدا باشد، رها شدن از نفسانيات. - اگر خواستههاي انسان جنبه مادي، نيازهاي دنيوي باشد از خداوند، مراتب را پايينتر ميآورد. - پروردگار آسمان و زمين و آنچه بين اينهاست، رب السموات و الارض و ما بينهما الرحمن، خدايي كه رحمتش همه را فراگرفته. برچسبها: توحيد, عدل و معاد
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۹ساعت 14:20  توسط ازشاگردان ایشان
|
17 آیه دارد، در مکه نازل شده است این سوره منشور مستقلی است برای هدایت انسانها . آسمان تابلو عظیمی است که جای جای آن خدا و توحید را فریاد می کند و با توجه به نظام و انضباطی که در سرتاسر آن بکار رفته انسانها را به عدالت و خودسازی و تزکیه تداعی می نماید(تزکیه کلید بهشت است بهشت سرتاسری آیه 76 طه) در سوره مبارکه الرحمان آیه 7 : (وَالسَّماء رَفَعَها وَ وَضَعَ المیزان الاّ تَطغَوا فِی المیزان) آسمان را برافراشت و میزان در آن نهاد تا شما در میزان طغیان نکنید در سوره مبارکه طارق این دعوت با تعبیر دیگر است که می خوانید.
قسم به آسمان و قسم به طارق که همه انسانها بدون استثناء زیر نظرند و یله و رها نیستند. - اَلنَّجمُ الثّاقِب : در تمام آسمان تعداد بیست ستاره بعنوان طارق(قدر اول) شناخته شده، ستاره شناسان از دیرباز ستاره های آسمان را به شش دسته تقسیم کرده و هر دسته را قدر نامیده اند و به این ترتیب تعداد معین کرده اند قدر اول بیست ستاره قدر دوم تقریباً دو برابر کمی بیش از آن و قدر سوم دو برابر قدر دوم می باشد تا آخر که حدود دو هزار ستاره در تمام آسمان با چشم عادی دیده می شود البته با دوربین های قوی تعداد خیلی بیش از اینها است. جالب اینکه ستاره های بیست گانه قدر اول که روشنترین ستاره ها است(و در اینجا بعنوان طارق معرفی شده) در تمام آسمان پراکنده است طوریکه در هیچ فصل شبها خالی از این ستاره ها نیست، اول شب، نصف شب،آخر شب، این ستاره ها پرده تاریکی را می شکافند و زمین را تا حدی روشن می کنند(به شکل شماره 1 توجه کنید) نکته : اگر در حدیث شریف،ستاره زحل را که از سیارات است بعنوان طارق آورده است بخاطر اینست که سیارات هم غالباً نور نافذ دارند.شایان توجه است : وقتیکه آسمان ابریست و بارانی و نور ستارگان پوشیده می باشد برای رهروان در شب هر چند دقیقه برقی در آسمان می زند وصدها متر پیش روی مسافر ما روشن می کند و تا مسافر به آخرین نقطه برسد برق دیگر می زند و به این ترتیب در زمان ابری بودن آسمان نیز، انسانها هدایت می شوند .آری شکوفائی و رستگاری انسان موقعیست که موضع خود را در این جهان پهناور بداند و بداند که بنده خدا است و اعمال و کردارش زیر نظر است و بالاخره حسابش رسیدگی خواهد شد در روزی که پنهانیها آشکار می شود و بهشت به اهلش نزدیک و جهنم بهر بیننده ظاهر می گردد و تا یقین به چنین روزی حاصل نشود گذشتن از شهوات مشگل است اگر محال نباشد در این زمینه سخن قرآن کریم است آیه 74 سوره مومنون:(وَاِنَّ الّذینَ لایُومِنونَ بِالاخرَهِ عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُون ترجمه : مسلما آنها که ایمان به آخرت ندارند از صراط مستقیم منحرف می شوند)، درست است که وقت مشخصی برای قیامت تعیین نشده اما احتمال نزدیک بودنش تصریح شده است : (لَعَلَ السّاعهَ قَریب 17 سوره 42- عَصی اَن یَکُونَ قریباً 51 سوره بنی اسرائیل و درجائی فرماید: لا یَاتیکُم اِلاّ بَغنَهً 187 سوره اعراف و نظائر آیات) بهرحال نباید درباره آنروز تردید کرد، چه خدائی که او را از نیستی بوجود آورده قادر است بار دیگر خلعت هستی بر او بپوشاند که آیات بعدی چنین است و در این باره :
اِنَّهُ علی رَجعِهِ لَقادِر: استفاده های متفرقه از آیات ..
مشرکان و کفار مکه که منافع نامشروع خود را در خطی می دیدند پیوسته در مقابله با دعوت رسولخدا بعناوین مختلف کارشکنی می کردند، با گفتن شاعر، کذّاب و ساحر و مانند آن، آیات 11 تا آخر سوره در جواب آنها است، قسمت به نظامهای دیگر آسمان و زمین از بارش و رویش که این سخن حاکم و فیصله دهنده حق و باطل است نه سخنی هزل و بیهوده
- اِنَّهُم یَکیدون کَیدا : لفظ یکیدون : صیغه مضارع و استمرار را می رساند یعنی همیشه عده ای هستند و خواهند بود که در مقابل دعوت حق پیغمبران می ایستند و نظیر آیات در سوره مبارکه صف آیه 8 و 9 است :
- سخنی در نظام آسمان : خورشید ره نمای نظم در آسمان است، همه ما می دانیم وقتی آفتاب به چهار یک آسمان طرف شرق رسید ساعت 9 روز است و چون ببالای سر رسید ساعت 12 و در چهار یک طرف غرب ساعت 15 را اعلام می دارد. با غروب آفتاب آرام آرام ستاره ها ظاهر می شوند، شما در مسیر آفتاب اولین ستاره را نشان کنید وقتی به ربع شرقی رسید سه ساعت از شب رفته است و همان ستاره بالای سر که رسید حدود نصف شب[1] و به ربع غربی که سرازیر شد وقت سحر را اعلام می کند. آفتاب با آن عظمت خود نیز لابلای ستارگان حرکت می کند با این فرق که قدری سنگین تر و با وقارتر و حدود چهار دقیقه عقب تر و نتیجه این تأخیر ایجاد چهار فصل است، بهرحال آسمان با تمام ستارگان در بیست و چهار ساعت یکبار می گردد و محور این حرکت خطی است که از قطب شمال و جنوب می گذرد و این حرکت از شرق به غرب است . جدول بندی و فهرست شکلهای آسمان حرکت آفتاب در وسط آسمان و به اصطلاح نجومی در منطقه البروج است که از دوازده برج تشکیل یافته به ترتیب : حمل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، میزان، عقرب، قوس، جدی، دلو، جوت و هر ماه در یک برج است . در فروردین آفتاب در برج حمل است با غروب آفتاب برج حمل نیز با آفتاب در افق فرو می رود طبعاً برج های سرطان، اسد و سنبله بتوالی بالای سر می آیند. در ماه اسفند آفتاب در برج ثور است تا آخر .. روی این حساب و با استفاده کردن از کلام نورانی حضرت صادق(ع) در حدیث مفصلی، این جدول تنظیم شده و تقدیم می گردد.(در صفحه 8) مردم ما از دیرباز با آسمان و ستارگان انس و آشنایی به خصوصی داشتند. در ادبیات فارسی از ستارگان و مجموعه آنها زیاد استفاده شده که اگر جمع آوری گردد، کتاب قطوری می شود. شاعر مجموعه ثریا(پروین) را بچشم بیدار تشبیه کرده و گفته است. همه در خواب برفتند و شب از نیمه گذشت انکه در خواب نشد چشم من و پروین است (پروین در قسمت شماره 4 شکل پیدا است) شاعر دیگری درباره تسلی شاگرد مدرسه که معلمی بنام سهیل او را سیلی زده بود گفته است دلتنگ از آنی که سهیلت زده سیلی سیبی که سهیلش نزند رنگ ندارد ستاره سهیل نیز در قسمت شماره 4 شکل است و در لنگر شکل تخیلی کشتی قرار دارد. طلوع سهیل در فصل پاییز می باشد که با سیبهای پاییزی همزمان است.
دب اکبر- جدی- ذات الکرسی اگر دو ستاره مقدم دب اکبر را با خطی مستقیم بهم وصل کنید و آن خط را بطرف قطب شمال امتداد دهید بستارۀ جدی برخورد می کند، در هر حال ستارۀ جدی بین صورت ذات الکرسی و دب اکبر قرار گرفته است. خلاصه و تکمله عالم زیباست و زیبائیها در انسان خلاصه شده است توجه به نظام عالم چه در آسمان و چه در زمین توجه به زیبایی است طبق حدیث : انسان خلاصه جهان است.(مأخذ حدیث بحارالانوار ج61 صفحه 253 ) و زیبائیها در انسان خلاصه شده است . انسان زیبای جهان است، تحقق این زیبایی موقعیست که تزکیه شود و زندگیش در خط عدالت باشد که : (بِالعَدلِ قامت السَّماواتِ وَ الارض) و انسان به عدالت امر شده است : (اِنَّ اللهَ یَامُرُ بِالعَدل آیه 90 سوره نحل) زیبایی انبیا و اولیا بخصوص خاتم ایشان حضرت محمدبن عبدالله(ص) و خاندانش گواه روشنی است ثم الامثل فالامثل در شان نزول آیه 69 از سوره نساء چنین آمده است : یکی از صحابه ی پیغمبر که نسبت به حضرت علاقه ی شدیدی داشت روزی با حال پریشان خدمتش رسید پیغمبر از سبب ناراحتی او سوال نمود در جواب عرض کرد زمانی که از شما دور می شوم و شما را نمی بینم ناراحت می شوم امروز در این فکر فرو رفته بودم که فردای قیامت اگر من اهل بهشت باشم، مسلماً در جایگاه شما نخواهم بود و بنابراین شما را هرگز نخواهم دید و اگر اهل بهشت نباشم که تکلیف روشن است . آیه فوق الذکر نازل شد و ناراحتی صحابه برطرف گردید. آیه 69 سوره نساء
هیچ پیامبری مبعوث نشد مگر این که صدای زیبا داشت : داود(ع) قاری و خواننده بهشت است که وقتی زبور را قرائت می کرد پرندگان دورش جمع می شدند و با آن همصدا بودند کوهها نیز (وَلَقَد اتینا داوُدَ منّا فَضلاً یا جِبالَ اَوِّبی مَعَهُ وَ الطَّیرَ وَ اَلَنّالَه الحدید آیه 10 سوره سباء) در حق ائمه هدی علیهم السلام نقل شده که صدای قرآن زیبایی داشتند که هر مرورکننده را میخکوب می کرد و بعضاً غش می کردند، گفتند رسول خدا چگونه بوده امام فرمود آن حضرت صدای خود را به اندازه تحمل و طاقت انسانها ظاهر می کرد والا کسی تاب و تحمل آن صدا را نداشت و هوش از سرش می پرید. زیبائی در ائمه اطهار (علی و آل علیهم السلام) بقدری بالاست که از عهده افراد عادی ارزیابی آن بیرون است، زیارت جامعه کبیره بمراتبی از آن زیبائیها آگاه می کند.[2] اینک فرازهائی از آن را از نظر می گذرانیم : مَو الیَّ لااُحصی ثَناءِکُم وَ لا اَبلُغُ مِنَ المَدحِ کُنهَکُم وَ مِنَ الوَصفِ قَدرَکُم وَ اَنتُم نُورُ الاَخیار وُ هداهُ الاَبرارِ، اِلخ ... ترجمه : پیشوایان من صفات کمالیه و زیبائی شما آنقدر است که شما نتوان کرد و به کنه آن نتوانیم رسید و شمائید نور اختیار و هدایت کننده ابرار و حجتهای خدای مقتدر،آفرینش را بجهت شما ایجاد و با شما ختم نمود ببرکت شما باران را می فرستد و به برکت شما آسمان را نگه داشته که جز به امرش فرو نیاید و بواسطه شما غم و اندوه و رنجها از دلها برطرف می گردد و پیش شما است آنچه بر پیغمبران نازل شده و آنچه را ملائکه آورده اند و به جد شما روح الامین نازل گردیده، خدا به شما داده آنچه را که به احدی از اهل عالم نداده، هر شخص شریفی پیش شرف مقام شما سر فرود آورده و هر سرکش متکبری به اطاعت شما سرنهاد و هر جبار گردن فرازی مقابل فضل و کمال شما خاضع و همه چیز پیش شما فروتن گشت و زمین بنور شما روشن گردید و رستگاران عالم به ولایت و حجت شما رستگار شدند پیروی شما سلوک راه بهشت و رضوان و انکار ولایت شما خشم و غضب خدای رحمان است، پدر و مادر وجان و اهل و مالم همه فدای شما باد، در حلقه داکران عالم از سماوات و ارض همه جا ذکر خیر شما است . نامهای شما در میان نامها و جسدهای شما در میان اجساد روح بزرگ شما در میان ارواح و نفوس قدسی شما در میان نفوس،آثار وجودی شما در میان آثار و قبور شما در میان قبور پس چقدر نام های شما شیرین و نفوس شما با کرامت و شأن و مقامتان بزرگ و قدر و منزلت شما با جلال و عهد شما با وفاترین عهد و وعد و پیمان شما راست و با حقیقت، سخن شما نوربخش دلها و امر و فرمان شما هدایت و ارشاد خلق، کار شما نیکو عادات شما نیکی و احسان، فطرت شما کرم و بخشش و شان ذاتی شما حق و صدق و موافقت و شفقت، قول و دستور شما حکم حتمی لازم الاجراء، رای و اندیشه شما علم و دانش و بردباری و مال اندیشی است . اگر ذکری از خیر و نیکوئی شود اول مقام نیکی را دارید و اصل و فرع و معدن و محل و مبداء و منتهای هر خیر و نیکوئی شمائید، پدر و مادر و جانم فدای شما چگونه مدح و ثنای شما را توان وصف کرد و شئونات رفیع و جمیلتان را توان بشمار آورد در صورتیکه بواسطه شما خدا ما را از ذلت و کفر و عصیان نجات داد و غم و اندوههای شدید ما را برطرف ساخت و از وادی مهالک عالم و آتش و دوزخ رهانید. پدر و مادر و جانم فدای شما بواسطه ولایت و پیشوائی شما خدا معالم و حقایق دین را بما آموخت و هر آنچه از امور دنیای ما فاسد و پریشان بود اصلاح فرمود و ما را از فقر و ذلت و جهالت بعلم و عزت و دولت رسانید و بواسطه ولایت و پیشوائی شما کلمه توحید و معارف الهیه بحد کمال رسید و نعمت بزرگ دین و دنیا و آخرت بخلق عطا گردید و پراکندگی عقاید و آراء امت به الفت و اتحاد مبدل گشت و بولایت و دوستی شما طاعت و فریضه خلق پذیرفته می شود و خدا، دوستی شما را بر خلق واجب کرد و بشما درجات رفیع و مقام محمود و منزلت عالی معلوم نزد خدای عزوجل و جاه و عزت بزرگ و شان عظیم و مقام شفاعت مقبول عطا گردید... آنجا که معادلات بهم می خورد : در تایید آن عده که می گویند صنعتی شدن زندگی بشری، معادلات را بر هم زده که مسئله این نشریه است و در هر جا و هر منطقه که برق کشیده شده مردم آنجا از تماشای آسمان محروم شده اند و از آثار تربیتی آن و همچنین شب را روز و روز را شب، که اکثر مردم شبها تا ساعت یک و دو بعد از نصف شب بیدار و روز تا دوازده خوابند و معادلات دیگر که بهم خورده است... ائمه هدی صلوات الله علیهم با اینکه علم اولین و آخرین را داشتند ولی در عمل فقط بندگی خدا بوده و چیزی و صنعتی از خود اختراع ننمودند چه هر آنچه در زندگی انسان به او نیاز است خداوند تبارک و تعالی بدون دخالت انسان ایجاد کرده است که در این مقاله اشاره می شود . ابتدا از کلام امیرالمومنین(ع) بهره می گیریم: در نصیحت آنحضرت به فرزندش امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودهاست : از جمله مواعظ لقمان فرزندش را است که به او گفت ای فرزند باید عبرت گیرد کسی که یقینش قاصر است و بینشش در طلب روزی ضعیف است از اینکه خداوند تبارک و تعالی او را در احوالات سه گانه آفریده و روزیش را داده و در یکی از این احوال از و کسبی و حیله نبوده بداند که خداوند تبارک و تعالی در حالت چهارم هم روزیش را خواهد داد اما اول این حالات این بوده که در رحم مادرش او را روزی داده در آن قرارگاه کذایی آنجا که سرما و گرما آزارش نمی داد سپس از آنجا بیرونش آورد و از شیر مادرش او را غذا داد و با آن اکتفا می کرد و او را رشد می داد و بحال می آورد و از تلف شدن حفظ می کرد بدون اینکه خود طفل در آن مدخلتی داشته باشد سپس از شیر گرفته شد و جاری کرد روزی را از کسب پدر و مادرش با رافت و رحمتی از پدر و مادرش و غیر از این هم از آن دو انتظار نبوده حتی بعضا او را بر خود مقدم می داشتند تا اینکه وقتی بزرگ شد و با عقل خود مشغول کسب کردن شد کارش بر او تنگ شد و گمانهایی به پروردگار خود داشت وحقوق واجبه را نداد و بخودش و عیالش زندگی را تنگ نمود از ترس کمی روزی و نداشتن یقین به عوض دادن از اطراف خدایتعالی چه در دنیا و چه در آخرت،چه بد بنده ای است این ای فرزند من (ج13 بحار صفحه 414) در حدود چهارصد سال است که جهان غرب بازار صنعت را باز کرده و هر روز نوآوری می کند و صنعت خود را عرضه می نماید. که ظاهرش زیبا و در باطن خالی از ضرر نیست و مردم دنیا استقبال می کنند و توجه بضرر و زیانش نمی کنند. چنانکه گذشت در هر مورد خدای تبارک و تعالی آنچه بشر به او نیاز دارد بدون دخالت او در این خانه بزرگ که خداوند برای انسان و پذیرایی او قرار داده است آورده اینک در آیات ذیل توجه کنید : در سوره مبارکه بقره آیه 36 و اعراف آیه 24 چنین آمده : گفتیم در زمین فرود آئید که در آنجا برای شما قرارگاه و بهره است تا مدتی
موضوعات مطروحۀ کتاب گرانسنگ هدیه الابرار اثر معظم له (که تهیه آن 15 سال بطول انجامیده) مقدمه کتاب در ذیل می آید : بسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله رب العالمین وصلی الله علی محمد و اله الطیبین الطاهرین و بعدان کتاب البحار و سفینه الذین الف اولهما العلامه المجلسی و ثانیهما المحدث القمی قدس الله سرهما من جوامع کتب الاحادیث وانفسهما و عظمه هذین التألفین علی حد یغنی عن ای تعت و تمجید ولایمکن لای باحث او محقق فی الحدیث الاستغناء عنهما . هذا وقد طبع البحار طبعه قدیمه حجریه فی 25 مجلدا فی القطع الرحلی و فی قالب غیرفنی مع اغلاط کثیره فی ترقیم صفحاتها فوضع المحدث القمی رحمه اسفینه علی تلک الطبعه واشار الی مجلداته و فصوله بالحروف الابجدیه کما اوضعه فی المقدمه. و هو مما یزید فی صعوبه الاطلاع علی الباحثین و صعوبه التالیف علیه رحمه الله و لکنه ماکان فی وسع ذلک العصر غیرذلک العمل فجزاه الله عن الاسلام خیر الجزاء:
ترجمه : بسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین . بعد همانا کتاب بحار وسفینه او که اولی را علامه مجلسی رضوان ا... علیه تألیف کرده و دومی را محدث قمی خداوند هر دو بزرگوار را رحمت کند . این دو کتاب از جوامع کتب احادیث و پرارزش ترین آنها است . که هیچ محققی و هیچ فقیهی مستغنی از این دو کتاب پرارج نمی باشد. توضیح : چاپ قدیم بحارالانوار که با چاپ سنگی انجام شده در 25 جلد میباشد و غلط های زیادی دارد مخصوصا در صفحه بندی ها مرحوم محدث قمی رحمه ا... علیه سفینه البحار را بر این چاپ قرار داده و با حروف ابجد اشاره کرده به جلدها و فصل های کتاب آنچنان که در مقدمه سفینه البحار اشاره نموده و همین نیز موجب شده که خواننده کتاب به زحمت می تواند به خواسته خود برسد و همچنین خود مولف نیز با سختی و زحمت مولفه را به پایان رسانده بلی آن روز آسانتر راه همین بود که آن مرحوم انجام داده است خداوند تبارک و تعالی از اسلام بهترین پاداش را به ایشان عطا نماید. هذا و قد سعی البعض فی عصرنا الحاضر من طبع البحار فی اکثرمن مائه مجلد مع التعالیق الثمینه و من المعلوم ان السفینه المعهوده لا یطابق بهذه المجلدات فاردت بحول الله و قوته ان اقوم بهذه المهمه واضع مولفا یرشد القاری الی مایحاول تحصیله فی خلال طبعه الجدیده فوضعت جدولا یرشد الی المجلدات و ترقیم الصفحات و ارجو من الله عزوجل ثوابا لما وفقنی به نعم منه التوفیق فالحمدله . مثال : تری المحدث القمی ره ذکر فی صفحه 6 هذا الخبر«الاب و هوالکلاء والمرعی و کان بعض الصحابه جاهلا به » و رمز فی آخره هکذا « ط صو 477 شا 482 » فالرمز الاول «ط» اشاره الی المجلد التاسع و الثانی «صو» یشیرالای الفصل 66 و العدد یشیرالی رقم الصفحه من مجلد القدیم و «شا 482 » یشیر الی ان هذا الخبر ایضا جاء فی کتاب الارشاد فی رقم 482 من مجلد القدیم فتنظ الی الجدول یرشدک الی مطلوبک
ترجمه : اما در عصر حاضر عده ای بر این شدند که کتاب بحار را تجدید چاپ نمایند و در نتیجه مجلدات بحار از صد جلد تجاوز کرده و معلوم است سفینه البحار مرحوم الحاج شیخ عباس قمی با این مجلدات مطابقت نمی کند لذا این بنده بحول و قوه الهی خواستم این مهم را به عهده گرفته و به اصطلاح مولفه ای ترتیب دهم که خواننده کتاب را به مطلوبش هدایت کند و آن را در لابلای طبع جدید پیدا نماید لذا جدولی ترتیب دادم که به مجلدات ارشاد کند و رقم صفحه را تعیین نماید و از خداوند عزوجل امید ثواب دارم به آنچه موفقم نموده آری توفیق و سپاس او را سزا است و از اوست . مثال : محدث قمی رضوان ا... علیه در صفحه 6 این خبر را نقل کرده «الاب و هوالکلاء و المرعی و کان بعض الصحابه جاهلابه » و در آخر آن چنین رمز آورده «ط صو 477 شا 482 » رمز اول «ط» اشاره به جلد نهم و رمز دوم «صو» اشاره است به فصل 66- و عدد اشاره می کند به رقم صفحه از جلد قدیم و «شا 482 » اشاره می کند به اینکه این خبر ایضا در کتاب ارشاد نیز آمده در صفحه 482 از مجلد قدیم پس نگاه می کنی به جدول ترا ارشاد می کند به آنچه می خواهی .
واما رمز شاء اشاره الی کتاب الارشاد کما اشارره فی المقدمه و رقم «482» فحولته الی ذهن الباحث، توضیح ذلک ان مطلب صفحه من صفحات الطبعه القدیمه یحویه غالبا اربع صفحات من صفحات الطبقه الجدیده فعلیهذا کما تجد مطلب رقم «477» فی رقم «223» الطبقه الجدیده . کذلک تجد مطلب رقم«482» فی رقم «247» الطبقه الجدیده فعلی هذا المقیاس فی کل رقم مشابه والحمدالله اولا و آخرا
(1) در این باره حدیثی هم از امام ششم حضرت جعفربن محمدالصادق سلام الله علیه آمده 1- زیارت جامعه کبیره شیخ صدوق در فقیه و عیون روایت کرده از موسی ابن عبدا... نخعی که گفت عرض کردم خدمت حضرت امام علی النقی علیه السلام که یابن رسول ا... مرا تعلیم فرما زیارتی با بلاغت کامل باشد که هرگاه خواستم زیارت کنم یکی از شما را بخوانم فرمود چون به درگاه رسیدی بایست و بگو شهادتین را و با حال غسل باشی و چون داخل حرم شوی و قبر را به بینی به ایست و سی مرتبه الله اکبر بگو پساندکی راه برو و گامها را کوتاه بردار و با بیست و سی مرتبه تکبیر بگو، پس نزدیک قبر مطهر برو و چهل مرتبه الله اکبر بگو تا صد تکبیر تمام شود، پس بگو السلام علیکم یا اهل بیت النبوه ... الخ و از راه دور هم توصیه شده است بخوانید زیارت جامعه را برچسبها: تفسیر سوره مبارکه طارق
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۹ساعت 14:8  توسط ازشاگردان ایشان
|
تفسیر سوره مبارکه الشمس (از کتاب انسان در آتش به قلم آیت الله فاطمی رحمه الله علیه)
بسم الله الرحمن الرحیم وله الحمد و صلی الله علی سیدنا محمد و آله .پیرامون سوره مبارکه الشمس- 15 آیه دارد و ردیف شماره 91 قرآن است .اول سوره به ارکان دوازده گانه هستی قسم یاد می کند که : پیروزی، رستگاری، و همچنین خسران و سرخوردگی در بشریت حق است، رستگاری کسی که خود را تزکیه کرد و خسران کسی که خود را آلوده نمود. بسم الله الرحمن الرحیم بنام خداوند بخشنده بخشایشگروالشمس و ضحیها(1) به خورشید و گسترش نور آن سوگند(1) والقَمر اِذا تلیها(2) و به ماه هنگامی که پی آن در آید و النهار اِذا جلّها (3) و به روز هنگامی که صفحه زمین را روشن سازد(خورشید را ظاهر سازد)وَ اللَیل اِذا یغشاها (4) و به شب آن هنگام که زمین را بپوشاند (آفتاب را پوشاند)وَ السِّماءِ وَ ما بَنیها (5) و قسم به آسمان و آنچه آن را بنا کرده وَ الارضِ ما طَحیها (6) و به زمین و آنچه آن را گسترانده وَنَفس وَ ما سَوّیها(7) و قسم بجان آدمی و به آنچه آنرا منظم ساخته فَاَلهَمهاً فُجُورَها وَ تقویها(8) سپس فجور و تقوی(شر و خیرش) را به او الهام کرده است.قَد اَفلَحَ مَن زَکیّها(9) که هر کس نفس خود را پاک و تزکیه کرده رستگار شده وَ قَدخابَ مَن دَستّها(10) و آنکس که خویش را با گناه آلوده ساخته و در پستی نگه داشته محروم شده است .[1] خورشید کلید آسمان شناسی است خیلی ساده و همه فهم است وقتی آفتاب بچهار یک آسمان می رسد ساعت 9 و چون بالای سر قرار می گیرد ساعت 12 و بچهار یک غرب آسمان که می رسد ساعت 15 را اعلام می کند . با غروب آفتاب ستاره ها آرام آرام ظاهر می شوند . اینجا کمی دقت لازم است . ستاره هائی که در خط سیر آفتاب قرار دارند کار آفتاب می کنند . یعنی وقتی بچهار یک آسمان می رسد سه ساعت از شب رفته و چون به بالا می رسد نصف شب است و در چهار یک غرب وقت سحر است البته باید ستاره ای انتخاب شود که شب طلوع و غروب دارد.در اینجا حدیثی از حضرت صادق(ع) آمده از آنحضرت پرسیدند نصف شب را چگونه تشخیص دهیم، فرمود آندسته ستاره ها که شب طلوع وغروب دارند، هرگاه به خط نصف النهار(بالاسر) رسیدند نصف شب است. آسمان در هر سه ساعت نقش عوض می کند : آشنا شدن با دو سه ستاره در خط سیر آفتاب و چند ستاره اطراف بیننده را بحقیقت فوق راهنمائی می کند . فلاح : رستن از بند و گرفتاری(آتش درونی)و دست یافتن مقصوداست. تزکیه : پاک نمودن و رشددادن خیبه : ناامیدی و نرسیدن بمطلوب است . تدسیه در مقابل تزکیه : آلوده کردن و خاموش داشتن استعدادها و مواهب آن است . و تلویحاً اشاره بمقدمیت همه موجودات و اینکه دستگاه عظیم آفرینش برای بکمال رسیدن انسان است که با تزکیه و بندگی خدا تحقق پیدا می کند(قَد اَفلحَ مَن ذِکّیها، 9 ) در حدیث آمده : خَلقتُ الاَشیاء لِاَجلِک وَ خَلَقتَکَ لِاَجلی، - نظیر قسمت مهم آیات قرآن در این زمینه : و سَخِّر لَکُم الشَمسَ والقَمَرَ دائبین وَ سَخِّرَ لَکمُ اللّیلَ وَ النَهار – 33 ابراهیم و خورشیده و ماه را به تسخیر شما در آورده و شب و روز را مسخر شما کرد.اَلذی جَعلَ لَکم الارضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً وَ اَنزَل مِنَ السَماء ماءَ فَاَحرَجَ بِهِ مِنَ الثَمراتِ رِزقاً لَکم فلا تجعلوا لِلهِ اَنداداً و انتم تعلمون – 22 بقره – آنکس که زمین را بستر شما و آسمان را همچون سقفی قرار داد و از آسمان آبی فرستاد و بوسیله آن میوه ها تا روزی شما باشد.وَ الاَنعامَ خَلَقها لَکُ فیها دِفُ وَ منافِعُ وَمِنها تاکُلوُن، وَلَکُ فیها جمالُ حینَ تُریحونَ و حینَ تَشَرحُون- 6 نحل – چهارپایان را آفرید در حالیکه در آنها برای شما وسیله پوشش و منافع دیگری است و از گوشت آنها می خورید، و در آنها برای شما زینت و شکوه است . بهنگامی که آنها را به استراحت گاهشان باز می گردانید و هنگامی که به صحرا می فرستید. وَاَلقی فی الرضِ رَواسِیَ اَن تَمیدَبِکم وَ النهاراً وُ سُبُلاً لعلّکُم تَهتَدون. وَعلاماتٍ وَ بِالنَجم هُم یهتصرون اَفَمن یخلق کَمِن لا یَخلُق افلا تَذکَرون، وَاِن تَعُدّوا نِعمَتَ اللهِ لا تُحصوا اِنّ الله لَغفُورُ رحیم- 18 نحل- و در زمین کوهها افکند تا لرزش آن را نسبت به شما بگیرد، و نهرها و راههائی ایجاد کرد تا هدایت شوید، و علاماتی قرار داد و بوسیله ستارگان هدایت می شوید، آیا کسی که می آفریند همچون کسی است که نمی آفریند؟ آیا متذکر نمی شوید، و اگر نعمتهای خدا را بشمارید هرگز نمی توانید آنها را احصاء کنید، خدا بخشنده و مهربان است.در حدیث قدسی باین مضمون آمده : من با بندگانم طوری هستم که گوئی منم و او وزمین و آسمان، همه چیز برای او اما بندگانم با من بدجور تا می کنند، انگار همه خدای اوست غیر از من . تزکیه : آزاد شدن انسان از اسارت خود بوسیله تعلیم و تربیت انبیاء است. از حرص و آز، بخل، حسد و سایر شعبه ها و خصلتهای مذمومه که هر یک شعله از آتش است که انسان را در عذاب می دارد و جهنم او را تشکیل می دهند.
نظام آموزشی قرآن و اسلام قرآن کریم دستگاه و عظیم خلقت را مقدمه برای به کمال رسیدن انسان می داند که با تعلیم و تزکیه و در نهایت با بندگی خدا تحقق پیدا می کند واین همان است که در سوره زاریات بعبارت دیگر آمده : ما خَلَقتُ الجِنِّ وَ الاِنس اِلاّ لِیَعبُدوُنِ، ما اُریُدُ مِنهُم مِن رِزقٍ وَ ما اُریدُ اَن یُطعُمونِ، اِنِّ اللهَ هُوَ الرزاق ذُو القُوه اِلمَتین.انسان درباره نان و آب و مسکن مسئله ندارد با کمترین فعالیت طبق تقسیم پروردگار به نصیب خود می رسد (نَحنُ قسمنا بَینَهُم مَعیشتَهم فی الحَیوهِ الدُنیا-32 زخرف). در این قسمت نیازی آنچنانی به درس و تعلیم و تعلم نیست . مشکل انسان فجور اوست، اینجاست که نیاز شدید به درس و تعلم دارد، انسان اسیر نفس است. انسان شکست خورده است، انسان در آتش است، آزادی انسان، پیروزی انسان و نجات انسان از آتش در پیروی از مکتب انبیاء است و تا تربیت انبیاء و بخصوص درس و تعلیم انبیاء دست انسان را نگرفته انسان در فجور و آتش خواهد بود.اشارات قرآن قسمت مهم این کتاب کریم است : قرآن در خیلی جاها به اشاره سخن گفته در این سوره مبارکه که جلوانداختن فجور بر تقوی همین معنی را می رساند.(فَاَلهَمَها فُجُورَها وَ تَقویها- 8 ). بعضاً در یک آیه حقایق زندگی انسان را از اول تا آخر ترسیم کرده است. در آیه 185 آل عمران دقت کنید : هر کسی چشنده مرگ است و شما پاداش خود را بطور کامل در روز قیامت خواهید گرفت کسی که از آتش درونی رهیده و از فجور و اسارت خود خلاص شود و در بهشت آید پیروز شده است و زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست .(کلُّ نَفسٍ ذائِقَهُ المَوتِ وَاثِما تُوفونَ اُجورَ کُم یَومَ القیمه فَمن رُحرحَ عَنِ النّارً وَ اُدخِلَ الجِّنه فَقَد فازَ وَ ما الحیوهُ الدُنیا اِلاّ مَتاعُ الغرور). قرآن کریم و همچنین سایر مکاتیب آسمانی محکوم می کند کسانی را که تعلیم و تربیت و بطور خلاصه فعالیتهای خود را فقط برای رسیدن به دنیا و آب و نان قرار می دهند، متأسفانه امروز نظام آموزشی دنیا(شرق و غرب) در محور مادیات و علوم تجربی و نتیجهً آباد کردن دنیا را هدف قرار داده است.[2] اینک چند آیه که محکوم می کند : در سوره مبارکه روم چنین آمده : آنان فقط ظاهری از دنیا را می دانند و از پایان کار و آخرت غافلند(یَعلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الحَیواه الدُنیا وَ هم عَنِ الاخِره غافِلونُ – 7 ) آیا آنان با خود نیندیشیدند که خداوند آسمانها و زمین و آنچه را میان آندوست جز بحق و برای زمان معینی نیافریده است. ولی بسیاری از مردم لقای پروردگارشان را منکرند(اَوَلَم یَتَفکّروُا فی اَنفُسِهِم ما خَلَقَ الله السّماوات و الارض وَ ما بینهما اِلا بِالحَق و اَجَلٍ مُسمّی و اِن کَثیراً مِنَ النّاسِ بلقاء رَبّهم لکافرون – 8 ) . آیا در زمین(تاریخ) گردش نکردند تا به بینند عاقبت کسانیکه قبل از آنان بودند چگونه بود، آنها نیرومندتر از اینان بودند و زمین را برای زراعت و آبادی بیش از اینان دگرگون ساختند و آباد کردند و پیامبرانشان با دلایل روشن به سراغشان آمدند. اما آنها انکار کردند و کیفر خود را دیدند، خداوند هرگز به آنان ستم نکرد آنها بخودشان ستم کردند.(اَوَلَم یَسیروا فی الارضِ فَینظُر و اکیفَ کانَ عاقِبَهُ الذّین مِن قَبلِهم کانوا اَشّدَ مِنهُم قُوّهً و آثارُ و الارَضَ وَ عَمَروها اکثَرمّما عَمَروها وَ جائتهم رُسُلهُمَ بِالبیّناتِ فما کانَ اللهُ لِیَظلمَهُِم وَ لکنِ کانوا اَنفُسَهُم یَظلِموُن)، سپس سرانجام کسانیکه اعمال ناروا مرتکب شدند بجائی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را بمسخره گرفتند.(ثُمَ کانَ عاقَبَه الذینَ اَساوا السُوای اَن کَذِّبوا بِاآیاتَ اللهِ و کَانوابِها یَستَهزون- 10) و در سوره مبارکه مومن آیات 21 و 22 : اَوَلَم یَسیرُوا فی الاَرضِ فَیَنظِروا کَیفَ کانَ عاقِبَهَ الذّینَ کانوا مِن قَبلِهِم کانوا اَشَدَّ مِنهُم قوهً وَ اثاراً فی الارِض فَاَخَذَ هُمُ اللهُ بِذُنوبِهمِ وَ ما کانَ لَهُ مِن الله ِ مِن واقٍ، ذلِکَ بانَّهُم کانَت تَاتیهِم رُسُلُهم بالبَیناتِ فَکفَروا فَاخذَهُم اللهُ انِّه قَوُّی شَدید العِقاب). و در آیات آخر سوره مومن چنین است : اَفَلَم یُسیروا فی الارضِ فینطروُا کَیفَ کانَ عاقِبَهَ الذّینَ مِن قَبلِهِم، کانُوا اَکثَر مِنهُم وَ اَشّدَ قُوُهً و آثاراً فی الارض، فَما اَغنی عَنهُم ما کانوُا یَکسِبُون، - فَلمّا جائَتهُم رُسُلُهم بِالبَیّناتِ فَرِحُوا بِما عِندَهُم مِن العِلم وَ حاقَ بِهم ما کانُوا بِهِ یَستَهزون،- فَلَما رَاوا بأسَنا قالوا امَنّا بِاللهِ وَ کَفَرنا بِما کُنّا بِهِ مُشرکین،- فَلم یَکُ یَنفَعهُم ایمانُهُم لِّما رَاوُا باسَنا، سُنَّهَ اللهِ التّی قَد خَلَت فی عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِکَ الکافِروُن- 85) و در سوره مبارکه هود آیه 16 : مَن کانَ یَریدُ الحیوه الدنیا و زینتها نُوَفّ اَلیهم اعمالهم فیها و هم فیها لاینجسون، اولئک لیس لهم فی الاخره الا النّار و حبطما صنعوا فیها و باطل ما کانوا یعلمون. کَذَّبت ثَموُدُ بِطَغویها- 11، - قسمتی از قرآن کریم تاریخ و قصه های انبیاء و امتهای آنان است، این قبیل آیات برای تذکر و عبرت و تثبیت خاطر مبارک رسول اله و مومنان است(لِنُثَّبِتَ بِهِ فُوادَک- 120 هود) اگر خداوند وعده نصرت به پیغمبر و مومنان می دهد : (اِنّا لَننصُرُ رُسُلَنا وَ الّذینَ امنُوا فی الحَیوهِ الّدنیا ...... آیه 51 مومن) با خواندن آیات مربوط به قصه موسی و فرعون نمایشی از تحقق این وعده را می بیند همچنین آیاتی مربوط به قصه نوع نبی و امتش . [3]و عبرت است تا آیندگان به بینند آخر و عاقبت مذکبین چگونه شد:(وَ لَقَد بَعثنا فی کُلّ اُمَهٍ رَسوُلاً اَنِ اعبُدُوا اللهَ وَ اجتنِبوا الطاغوتِ فَمِنهمُ مَن هدَی اللهُ و مَ مِنهُم مَن حَقَّت عَلَیه الضِّلاله فَسیروا فی الارضِ فَانظُرُوا کَیفَ کانَ عاقِبَهُ المکّذبین- 36 نحل) قوم ثمود دعوت الی الله را تکذیب نموده و بطاغوت گرائیدند آنگاه که بد سرشتترینشان برانگیخته شد، پیغمبر خدا گفت ناقه خدا و آبشخورآنرا متعرض نباشید(اِذا نبَعَثَ اَشقاها، فَقالَ لَهُم رَسولاللهِ ناقَهَ اللهِ وَ سُقیاها 13) مفسرین با استناد به نقل تاریخ و روایات گفته اند که این شتر با درخواست قوم صالح و بطور اعجاز از میان صخره بزرگی- که شاید محل عبادتشان بود بیرون آمده . قاری وخواننده قرآن باین نکته زیبا و به این عقیده توحیدی می رسد که موثری در عالم غیر از خدا نیست، این آتش نیست که می سوزاند، این اثری است که خداوند به او داده و باذن اوست. اگر بخواهد سرد و سلامش می کند(قُلنا یا نارُکُونی بَرداً وَ سلاماً علی اِبراهیم- 69 سوره انبیاء) این آب نیست که سیلان دارد وتشنگی را برطرف می نماید، این اثری است که خداوند داده و باذن او است. اگر اراده کند مانند سنگ می کند(فَاوحَینا اِلی مُوسی اَنِ اضرب بِعَصاک البَحر فَانغَلَقَ فکانَ کُلُّ فِرقٍ کَالطّوُدِ العَظیم- 63 شعراء) و سنگ را آب(وَ اذِ ستَسقی موُسی لِقومَهِ فَقّلُنتا اِضرِب بِعَصاکَ الحجَرَ فانفَجَرت مِنهُ اثِنتا عَشَرهَ عیناً ... آیه 60 بقره ) . در دعا دارد : یا مَن ضَلَّ عِندَهُ الأسباب، - اگر با مقاربت نر و ماده موجود زنده متولد می شود بدون پدر و حتی بدون پدر و مادر هم می آفریند(اِنَّ مَثَلَ عیسی عیندَ الله کَمَثلِ آدَم خَلقَه مِن تُراب ثّم قال لَهُ کُن فیکَون – 59 آل عمران). اگر با قرار دادن تخم ها زیر سینه مرغ و گذشت بیست شبانه روز جوجه زنده بیرون می آید در یک آن هم این عمل را انجام می دهد(وَ اِذ تخلُقُ مِنَ الطّین کَهَئیهِ الطَیر باِذنی فَتَنفُخُ فیها فَتکونُ طیراً بِاذنی ... از آیه 11 مائده) و شتری را که ده ماهه آبستن است از سنگ بیرون می آورد. و اما سرگذشت آن بطور خلاصه : حضرت صالح سومین پیغمبر است که برای دعوت الی الله و توحید قیام نموده و خداوند تبارک و تعالی بعد از حضرت نوح و هود برانگیخته است. آنحضرت مردم را با حکمت و موعظه حسنه دعوت نمود و به اذیتهای قوم صبر نمود، مدتی بر این منوال گذشت عده کمی از ضعفای قوم ایمان آوردند و اما طاغیان مستکبر و تبعه ای آنها بر کفر خود اصرار ورزیدند، مومنان به آنحضرت را خوار شمرده و تسفیه کردند و گفتند صالح اینها را سحر کرده است و در نهایت از حضرت نشانه و معجزه خواستند و گفتند اگر راست می گوئی از سنگ این کوه ناقه ای با مشخصات(غیرعادی) بیرون آور. حضرت صالح آنچه را می خواستند با همان خصوصیتها آورد و فرمود خداوند شما را امر کرده که از آب آبادی یک روز شما بخورد و یک روز خودداری کنید و آنروز مخصوص ناقه باشد(فَلَها شَربُ یومِ وَ لَکَمُ شِربُ یَومٍ مَعلوُم ) و او را بحال خود بگذارید آنطور که خواهد چرا کند و آسیب به او نرسانید که عذاب نزدیک شما را می گیرید(وَ لا تَمَسّوها بِسوُء فَیا خَذَکُم عذابُ قریبُ – 72 اعراف، - 64 هود، - 156 شعرا) مدتی این چنین گذشت قوم طغیان کردند و درباره اش حیله نمودند و شقی ترین خود را برای کشتن ناقه برانگیختند و بصالح گفتند (اِئتِنا بما تَعِدُنا اِن کُنتَ مِنَ الصادِقین) ما آماده هستیم عذاب خدا را بما بیاور. حضرت صالح گفت:(تَمتّعوا فی دارکُم ثَلاثَهِ اَیام ذلِکَ وَ عُد غَیرُ مَکذُوبٍ- 65 هود). سپس درباره قتل حضرت صالح هم قسم شدند اما خداوند مکر آنها را بخودشان برگرداند(وَمَکَروا مَکراً و َ مکَرا الله مکراً و هُم لا یَشعُرون- 50 نحل) صاعقه آمد در حالیکه نگاه می کردند(فَاخَذَتهُم الصّاعِقَه وَ هُم یَنظُرون) حضرت صالح با اندوه و حسرت گفت : ای قوم من رسالت پروردگارم را رساندم و شما را نصیحت کردم لیکن شما دوست ندارید، ناصحان را- و منادی حق درباره ایشان ندا در داد(اَلا اِنَّّ تَمُود کَفَروا رَبَهّم اَلا بُعداً لِثَمود). سخن را در اینجا با کلام زیبای مولا امیرالمومنین علیه السلام ختم می کنیم: کلام 192 نهج البلاغه فیض الاسلام اَیُها الناسُ لا تَستُو حِشُوا فی ای مردم در راه نجات و طریق النَجاه لِقِلهَ اَهلِهِ، فانّ رستگاری بکمی جمعیت الناسَ قَد اِجتَموا عَلی مائدَهٍ وحشت زده نباشید و به بسیاری شَبَعُها قَصیرٌ وَ جَوعُها طَویلُ مخالفین نگران نشوید، زیرا مردم اَیُهّا النّاسُ اِنَمّا یَجمَعُ النّاسَ گرد آمده برسرخوانی که سیری الرِضا و السَخِّط وَ اِنمّا غَقرناقَهَ آن اندک و گرسنگیش بسیار ثَمودٍ رَجُلُ واحِد است (دنیا و دلبستگی آن) ای مردم رضامندی و خشم مردم را گرد می آورد ناقه ثمود را یک نفر پی کرد فَعَمِّمُهمُ اللهُ باِلعَذابِ لِما عَمَّوهُ لذا خداوند همه آنها را بِالّرضا فقالَ سُبحانَهُ فَعَقَروُها عذاب نمود بجهت آنکه همه فَاَصبَحُوا نادمین فَما کانَ اِلاّ اَن راضی بودند از اینرو خداوند خارَت اَرضُهُم بالخَسفَهِ خُوارَ گفته : پی کردند و در بامداد السِکهِ المُحماهِ فی الارضِ پشیمان شدند عذاب چنین زود الخَّوارَه که زمینشان در حال فرورفتن صدا کرد مانند صدا کردن آهن شخم زنی داغ شده در زمین هموار. اَیُها النّاسُ مَن سَلَکَ الطَریقَ ای مردم هر که راه راست به پیماید الواضِح و رَدَ الماءَ وَ مَن خالَفَ به آبادی می رسد و هر که بی راهه و َقَعَ فی الّتیه . برود در بیابان بی آب و گیاه فرود آید.
1- هر یک از این موارد دوازده گانه دارای بسی اهمیت و شایان توجه است، سخنی در مورد اول و الشمس وضحیها : آفتاب منبع نور و منشاء حیات و نیرو، هم مادی و هم معنوی است . انسان با دیدن نظم درآسمان و با توجه به گفتار پروردگار: وَالسّماءَ رَفَعها وَ وَضَعَ المیزان، اَلّا تَطفَوا فی المیزان- 8 الرحمان) خود را که جزئی از هستی است منظم و معتدل می کند، و اعتدال همان تزکیه است که کلید بهشت می باشد.(جَنّاتُ عَدنٍ تَجری مِن تَحتِها الانهار وَ ذلِکَ جَزاءُ مَن تَزَکی – 76 طه ) 1- ( بدون پرده باید اذعان کنیم که با قرار گرفتن نظام آموزشی ایران اسلامی تحت پوشش نظام جهانی که در حدود هشتاد سال است و هنوز هم ادامه دارد مردم ما نیز خواهی نخواهی در همان مسیر مادیات قرار گرفته اند، بچه های ما در مدارس با مطالبی آشنا می شوند که در نظام آموزشی دنیا مطرح است(با کمی تغییر محلی) ریشه این مطالب مربوط به زندگی مادی و دور از معنویت است در پایان مدارج دانشگاهی نیز در همین مطالب مربوط به زندگی دنیا صاحب نظر می شوند اما راجعب ه معنویت و مفاهیم عالیه قرآن بجز مقدار اندکی خالی هستند، بیشتر از این هم نباید انتظار داشت. چه از روز اول تأسیس این نظام هدف همین بوده(روزی که دانش بشری از کلیسا جدا شد و انقلاب رنسانس قرن 16 میلادی رخ داد، درست در برابر معارف الهی و معنویت جبهه گرفت که در فصل جداگانه بشرح آن می پردازیم . انشاء الله) 1- وقتی خواننده قرآن با آیات مربوط به قصه یونس نبی می رسد و نجات او را از زندان تنگ و تاریک بطن ماهی و همچنین از آن اندوه وغمَ شدید ملاحظه می کند، در مواقع غم و اندو خود بشرب خمر یا مواد مخدر پناهنده نمی شود که امام صادق علیه السلام و اندو خود بشرب خمر یا مواد مخدر پناهنده نمی شود که امام صادق علیه السلام می فرماید من تعجب می کنم از کسی که گرفتار می شود چرا از این آیه غافل است : (وَ ذالنّونِ اِ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنِّ اَن لَن نَقدَرَ عَلَیِ فَنادی فی الظَّلماتِ اَن لا اِاله الا اِنتَ سُبحانکَ انی کنتُ مِنَ الظالِمین، فَاستجبنا لَهُ و نَجبیناهُ مِن الغَّغم و کَذلِکَ نُنجی المومنین- 88 انبیاء) یا در مواقع غم احساس نیاز به غنا و موسیقی پیدا نمی کندبلکه روبخدا می آورد که (نَجیناهُ مِنَ الغم) می گوید و با رو آوردن بدرخانه خدا، خدا را می بیند و حال خوشی پیدا می کند که امام صادق علیه السلام فرمود : گاهی برای درخواست حاجت رو بخدا کردم، حس نمودم که خداوند بمن توجه کرده حالت خوشی بمن دست داد که از خود حاجتم برتر بود ولون آن حاجت بهشت بوده. اینجاست که معنی حدیث حضرت رضا علیه السلام فهمیده می شود که فرمود از گناهان کبیره اینست که شخص در موقغ فراغت خواندگی کند و تار بزند، «تحت العقول» آری همچنانکه قمار و شرب خمر از خداوند غافل می کند، غناء و خوانندگی هم از خدا غافل می کند و از دریافت آن حالت شیرین مناجات یا قاضی الحاجات محروم می نماید و این از بزرگترین گناهان است. برچسبها: تفسیر سوره مبارکه الشمس
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 21:4  توسط ازشاگردان ایشان
|
پیرامون تفسیر سوره البَلَد (از کتاب انسان در آتش به قلم آیت الله فاطمی رحمه الله علیه) سوره مبارکه البلد- سوره 90 دارای 20 آیه است . این سوره مبارکه در رنج و زحمت بودن انسان را که یکی از شعبه های حرص و آز اوست موضوع قرار داده سپس راه خلاصی از این رنج و تعب را که عامل مهم بدبختی و جهنمی بودن اوست ارائه می دهد، در اول سوره دو موضوع بسیار مبارک را مورد قسم قرار داده و به عامل مهم رنج و تعب انسان را که همانا شهرنشینی و توالد و تناسل اوست اشاره می کند. «بِسمِ الله الرَحمنِ الرَحیم، لااُقسِمُ بِهذا البَلَد، وَ أنتَ حِلٌّ بِهذا البَلَد، وَ والِدِ و ما ولَد 4 » سپس مقسم علیه یعنی چیزی را که قسم را برای آن یاد می کند می آورد«لَقَد خَلَقنا الاِنسانَ فی کَبَد 5» همانا ما انسان را در زحمت آفریده ایم، تعبیر لَقَد خَلَقنا الانِسان. این را می رساند که تا انسان انسان است و هنوز دست تربیت و هدایت الهیه به او نرسیده و مومن نشده است در رنج و زحمت خواهد بود، و این یکی از شاخصه های انسان است که شخصیت او را تشکیل می دهد، همچنانکه درباره عجله کردن که شاخصه دیگر اوست می فرماید : «خُلِقَ الاِنسانَ مِن عَجلٍ 37- سوره انبیاء». یا درباره حرص و آز می فرماید : «إنَّ الاِنسانَ خُلِقَ هَلَوعاً، آیه 19- سوره معارج» یعنی انسان حریص و آزمند است مگر اینکه در خط بندگی خداوند تبارک و تعالی درآید، و درهمین معنی است:«اِنّ الاِنسانَ لَفی خُسر اِلّا الذینَ امنوُا... سوره والعصر». در سه آیه بعدی آثار شوم این خصیصه را بیان می کند : او آنچنان در راه ارضاء حرص و آز خود پیش می رود و گمان دارد کسی به او خط و اندازه قرار نداده و حدّ و مرزی برای او نیست (اَیَحسَبُ اَن لَن یَقدِرَ عَلَیهِ اَحَد 5 ) پیوسته ادعاها و شعارهای راست و دروغ دارد، زحمت کشیده ام، پولها خرج کرده ام، آنچنانکه گویا کسی او را ندیده و اعمالش را زیر نظر ندارد(یَقُول اَهلکتُ مالاً لُبُداً، اَیَحسُبُ اَن لَم یَرَهُ اَحَد) . این چنین انسان در رنج و تعب است و زندگی را هم به خود و هم به دیگران تنگ و ناگوار می نماید مگر اینکه مومن باشد چه با ایمان می تواند از این بلیه خلاص شود.خوشبختانه وسیله کسب ایمان را هم خود دارد اگر بخواهد آن نعمتهای چشم و زبان و سایر عوامل آگاهی است که در آیات سه گانه 8-9-10 : اَلَم نَجعَل لَهُ عَینَینِ، ولِساناً و شَفَتیَن، و هَدَیناُ النَجَّدَینٍ آمده این اعضاء نموداری از تکامل و اختیار انسان، و قراردادهای تکوینی باریتعالی «اَلَم نجعل .... ) است تا آدمی باختیار خود آنها را بکار برد، بنگرد، بیندیشد، بگوید، بپرسد و با اسرار جهان و دریافتهای دیگران آشنا شود، و هدفها و قوانین حیات را دریابد و بالاخره در صراط مستقیم و خط اعتدال قرار گیرد تا دشواریها برایش آسان شود و از رنجها و سختیها برهد. ولی او با توجه به این وسایل آگاهی و نعمتهایی که پروردگارش در اختیار گذاشته همچنان در اسارت خود پیش می رود و حاضر نشده است از هواهای نفس خود دست بردارد. و وارد میدان بندگی پروردگار خود شود در سوره مبارکه تکاثر»سوره 102» آنجا که افزون طلبی انسان رامورد انتقاد قرار میدهد می فرماید : شما اگر یقین به قیامت داشتید اینکار را نمی کردید(وَ بِالاخَرهِ هُم یُوقِنُون – آیه چهار- سوره بقره) آن روز که جهنم را می بینید از نعمتها سوال می شوید که با داشتن آنهمه وسایل هدایت چرا بی اعتناد شدید و به این روز سیاه افتادید.(ثُمِّ لََرونّها عینَ الیَقین ثم لَتُسُئلَنّ یومئذٍ عن النعیم 8) . آری مبارزه با هواهای نفس آنچنان سهل و آسان هم نیست، این راه سختی ها دارد همچنانکه گذرگاههای پرپیچ و خم در سینه کوه سختی ها دارد همه کس متحمل نمی شود(فَلا اِقتَحَمَ العَقَبه 11) و چه دانی تو که آن گردنه(عقبه) چیست(وَما اَدریکَ ما العَقَبَه 12) این گونه سوال«و ما اَدریکَ» که در قرآن مکرر آمده : « وَ ما اَدریکَ ما لیلَهُ القَدر ... وَ ما اَدریکَ ما الحاقَه- وَما اَدریکَ ما عِلیّون- راجع به حقایق و واقعیاتی است که کنه آنها برتر از اندیشه و درک مخاطب است، قرآن پس از القاء اینگونه استفهامها جوابهایی از زمان و حوادث و لوازم آن را بیان می دارد. در این آیه نیز فَکُّ رَقَبه از آثار و لوازم عقبه مورد استفهام است، مبارزه با نفس تا دست یافتن به تزکیه نفس با در نظر گرفتن عمق غرائز و احساسهای بشری که بجز پروردگار کسی نمی تواند ابعاد آنها را ارزیابی کند قابل درک برای همه نیست عجیب است که حتی معصومین علیه السلام، هم از آتش این غرائز بخدا پناهنده شده اند. راوی گفت : امام صادق علیه السلام را در مکه دیدم در حال طواف ذکرش فقط اینست الهی قِنی شَحِّ نَفسی (خداوندا مرا از حرص و بخل نفسم خلاص کن ) اشاره به این آیه کریمه 9 سوره الحشر و آیه 16 سوره التّغابن یعنی شکوفائی و رستکاری نصیب کسی است که از حرص و بخل نفسش مصون باشد . (فَاتّقواللهَ ما استَطَعتُم وَ اسمَعُوا واَطیعوا وَ اَنفِقُوا اخیراً لِاَنفُسِکُم وَمن یُوفَ شَحَّ نَفسِهِ فَاولئکَ هُمُ المفلِحون).
حضرت سجاد علیه السلام در مناجاتش : الهی اِلَیکَ اَشکُوا نَفساً بِالّسُوِء اَمّاره تا آنجا که از بیقراری نفس شکایت می کند : اِن مَسَّها الشَّرُ تُجزَع واِن مَسّها الخَیرُ تَمنَع- اشاره به آیه 19 سوره معارج : خُلِقَ الاِنسانُ هَلوُعاً
، اِذا مَسَّهُ الشَرّ جَزوُعاً وَ اِدامَسَّه الخَیرَ مَنوُعاً، است. علی علیه السلام وقتی به درب مسجد می رسید پاها را جفت می کرد و مناجات کوتاهی نموده رهائی خود را از آتشهای نفس تقاضا می نمود :(یَسئَلهَ مَن فی السَماواتِ وَ الَارض کُلَّ یومٍ هُوَ فی شَأن اَللهُمُ وَلیَکَن مِن شَانُ حاجَتی وَهَیِ عِتقُ رَقَبَتی مِنَ النّاروَان تُقبِل عَلّیَ بِوجهِکَ الکریم).انسانها اسیر همین غرائز و احساسها هستند و هر یک از آنها شعله آتشینی است که او را می سوزاند و در عذاب می دارد.
انسان در آتش است از امام صادق است که فرمود «الناس ممالیک النار» مردم اسیر آتشند مگر شیعیان ما که از آتش آزادند، بلی فقط تبعیت از انبیاء و بندگی خدا است که انسان را از بندگی غیر خدا آزاد می کند آیات 13 به بعد متضمن این معنی است«اَو اِطعام فی یَومٍ ذی مَسغُبَه ، یَتیماً ذا مَقرَبَهٍ اَومسکیناً ذا متربهٍ » طعام دادن در روز گرسنگی، به یتیمی از خویشاوندان یا فقیر خاک نشین)، - اداء نماز از شرک و کبر پاک می کند(اِنّ الصَلوهَ تَنهی عَنِ الفَحشاءِ وَالمنکر- آیه 45 فاطر)انفاق، صدقات، زکوه از حب دنیا که رأس کل خطیئه است پاک می کند . تطّهُرهُم و تَزکیهم بِها در آیه 103 توبه چنین است : از اموال آنها صدقه ای بگیر تا بوسیله آن آنها را پاک سازی و پرورش دهی خُذمِن اَموالِهِم صَدقَهَ تطّهُرهُم و تَزکیهم بِها ... آیه 104 توبه) بطور کلی اتفاق بهر معنی زکوه ، خمس، صدقات، حتی طعام دادن، میهمانی دادن این اثر را دارد. رسول خدا (ص) در خطبه آخر جمعه شعبان درباره افطاری دادن توصیه می فرمود کسانی عرض کردند ما همه قادر به افطاری دادن نیستیم. حضرت فرمود:(اِتَقّوا النارَ وَ لَوبَشقِّ تَمرَهٍ ) از آتش خود را بپائید ولو با نصف خرما باشد. یعنی فقیری که مالک پنج و شش عدد خرما بیش نیست آنهم اگر نصف خرما را بدهد از حب دنبایش کاسته می شود و بهمان اندازه از آتش حرص و از مصون می گردد. اِنَّ الاِنسانَ خُلِقَ هَلُوعاً انبیاء علیهم السلام سروکار با انسان دارند که هدایتش کنند پیغمبر ما هم که آخرین آنهاست نیز سروکارش با انسان است، انسانی که دارای این خصوصیات است که قرآن شمرده :انسان هلوع آفریده شده است :(اِنَّ الاِنسانَ خُلِقَ هَلُوعاً …) به یقین انسان بی ثبات و بی قرار است چون شَرّی به او رسد نالان شود و چون خیری به او رسد خود را می گیرد مگر نماز خوانان، - (اذا مَسه الشر جَزوعاً ، وَ اِذا مَسّه الخَیر مَنوعاً ، اِلا المُصلّینِ، آیات 19، 20 معارج). فَاکرَمَهُ وَ نَّعَمهُ در سوره فجر آیات 15 و 16 : اما انسان هنگامیکه پروردگارش او را برای آزمایش، اکرام می کند و نعمت می بخشد مغرور می شود و می گوید پروردگارم مرا گرامی داشته است، و اما هنگامی که برای امتحان روزیش را برای او تنگ می گیرد مأیوسانه می گوید پروردگارم مرا خوار کرده است، نه، - چنان نیست که شما می پندارید، فَامّا الاِنسانُ اِذا ما اِئتلاهُ رَبُّهُ فَاکرَمَهُ وَ نَّعَمهُ فَیَقولُ رَبِّ اَکرَمَنِ،- وَ اَمّا اِذا ما اِبتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَیهِ رِزقَهُ فَیَقُولُ رَبِّ اَهانَنِ، کَلا)، آری انسان همواره با عوارض ناگوار داشتن یا نداشتن، دست به گریبان است.
انسان حریص است، انسان بخیل است در این خصوص آیه 100 سوره اِسراء چنین آمده : بگو اگر شما مالک خزینه های رحمت پروردگار من بودید در این صورت نیز امساک می کردید مبادا انفاق مایه تنگدستی شما شود و انسان تنگ نظر است(قُل لَوانتم تَملِکُونَ خَزائِنَ رَحمَهِ رَبّی اِذا لامسکتُم خَشیهَ الاِنفاق و کانَ الاِنسان قتوراً )، و بموازات این حرص ژرف، و عمیق حسد حاسد است(وَ مِن شَرّ حاسِدٍ اِذا حَسَد 5 سوره فلق).
اگر دیگران داشته باشند و او نداشته باشد، حسود نه تنها تا کشتن محسود پیش می رود و فرمان «اُقتُلُوا یوسُفَ»آیه 9 سوره یوسف، - صادر می کند، از آن بالاتر نابودی خود از خدا می خواهد تا از آتش حسد برهد، در آیه 32 انفال از بدخواهان رسول خدا چنین آورده : و هنگامی که گفتند پروردگارا این حق است و از طرف تو است بارانی از سنگ بر ما از آسمان فرود آر، یا عذابی دردناک بر ما بفرست: (اللهُم اِنّ کانَ هذا هوالحق مِن عِندک فامطِر عَلَینا حجازَه مِنَ السماءِ اَوِ ائتِنا بِعذابٍ اَلیم).
درباره عمق کینه و عداوتی که در برخوردها پیدا می کند در آیات 62 و 63 سوره انفال آنجا که یاری و نصرت خود را به پیغمبرش خاطرنشان می فرماید چنین می گوید : اگر بخواهند درباره صدمات تو خدعه کنند خدا برای تو کافیست که تو را با یاری خود و مومنان تقویت کرده، و دلهای آنان را با هم الفت داد، اگر تمام آنچه را روی زمین است صرف می کردی که میان دلهای آنان الفت دهی، نمی توانستی، ولی خداوند در میان آنها الفت ایجاد کرد، او توانا و حکیم است. خَیرٌلِلَذینَ یُریدونَ وَجهِ اللهِ ثُمَّ کانَ مِنَ الَذین امنوُا و اتواصوا بالصبر و تو اصوا بالرحمه (17) عطف به فلا اِتَحَمَ العَقَبَه است . یعنی بس از عبور از عقبه که همان فکّ رقبه و اطعام به ایتام و مساکین است باید توام با ایمان به خدا و وعدهای خدا باشد و تقرب و رضای او هدف باشد تا اعمال و انعامها عاری از ریا و شرک وحتی عالی از توقع شکرگزاری فقیر باشد. «فاتِ ذَی القربی حَقَه وَ المِسکینَ وَابنِ السَبیل ذلِکَ خَیرٌلِلَذینَ یُریدونَ وَجهِ اللهِ وَاولئکَ هم المفلحون 38 روم »
وَاَتَّقوُا الله لَعَلَّکُم تُفلِحون و پس از ایمان فردی ارتباط با هم لازم است تا پایه اجماع مومن شکل گیرد. در آیه 200 آل عمران است : یا اَیُّها الذینَ امنوا اِصبِروُا وَ صابِروُا وَ رابِطُوا وَاَتَّقوُا الله لَعَلَّکُم تُفلِحون) و همدیگر را توصیه به صبر و مرحمه نمایند. - گذشت از خود برای رفاه دیگران مخالف با هواها و کششهای نفسانی است لذا باید هشیار بوده و مددکار یکدیگر، در برابر انگیزه های فردی و بی مهریها به شکیبائی و رحمت توصیه کرد و از همدیگر پذیرا بود تا پیوسته این دو خوی عالی که صبر و رحمت است بیدار و فعال بماند، «مُحَمَّد رَسولَ الله وَاَلَّذینَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَی الکفارُ رُحماءِ بینهم ... آیه 29 فتح » در چنین اجتماعی همت ها برانگیخته شود و برکات از هر سو رو می کند(اولئکَ اَصحابُ المَیمَنه) و اهل بهشتند، بهشت سرتاسری، (وَاَلذینَ کفَروُا بِایاتِنا هُم اَصحابُ المَشئَمِه19 عَلیهم نارٌ موصَدَه 20). اولئکَ اَصحابُ المَیمَنه در قرآن متجاوز از هفتاد مورد تابلوهائی از بهشت و جهنم ترسیده نموده است و جالب اینکه تکراری نیست و در هر مورد به نحو خاصی مطلب را آنچنانکه هست رسانده، در این سوره مبارکه نیز پس از بیان و ترسیم مشخصات اهل بهشت و خلاصه نمودن آن مشخصات با جمله «اولئکَ اَصحابُ المَیمَنه» به حکم مقابله تابلوی اهل جهنم را ترسیم می نماید با آیه 19 و 20 : و کسانیکه به آیات ما کافر شدند آنان افرادی شومند، بقرینه پیوستگی و تقابل آیات چنین توضیح می شود کسانیکه به آیات هدایتی و قدرت ادراک و بیان «عَینین و لسانا و شفتین و هدیناه النجدین» ما بی اعتناد شدند و از اقتحام در عقبه تکلیف روی گرداندند و به آزاد کردن گردنها و اطعام نپرداختند و به اجتماع ایمانی نپیوستند و همدیگر را بصبر و رحمت توصیه ننمودند همین ها اصحاب شوم«مشئمه » هستند. اینان وجودشان شوم و ملازم با شئامت است و با استکبار و تکروی روزنه تابش نور حیات و دریچه نسیم رحمت را بر روی خود و دیگران بسته اند، آتش فراگیر و دربسته را برای خود و جمع فراهم ساخته اند«عَلَیهِم نارٌ موصَدَه». در حدیثی از امام صادق(ع) می خوانیم کسی که در نماز واجب سوره «لااُقسِمُ بِهذا البَلَد» را بخواند در دنیا از صالحان شناخته خواهد شد و در آخرت از کسانی شناخته می شود که در درگاه خداوند مقام و منزلتی دارد و از دوستان پیامبران و شهدا و صالحان خواهد بود.(منبع تفسیر سوره البَلَد- کتاب انسان در آتش به قلم آیت الله فاطمی رحمه الله علیه ) برچسبها: تفسیر سوره البَلَد
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 20:25  توسط ازشاگردان ایشان
|
|